عزیزم ماماهمراه داشتی؟ دکترت کی بود
پیشنویس کیبردم فعاله غلط املایی ها بخاطر اونه
حالا کوچولوی من سه ماه و یکروزشه و الان دیگه شبیه من نیست متاسفانه البته من امیدوارم قیافش عوض بشه 😁
ونمیدونم چرا این درد کشاله ی رانم اینقدر وفادار بود هنوووووز بعد چند ماه هست البته نه به اون شدتی که تو تاپیکهای قبل نوشتم ولی حضورش کاملااا حس میشه به اضافه ی رحم و اون قسمتها نمیدونم طبیعیه یانه کس دیگه هم اینجور بوده یانه
مارو منتقل کرد تو بخش اتاق دوتخته بود و از ساعت یک که اومدیم تو اتاق تا آخر شب اون تختم خالی بود و خیلی خوب بود تااینکه ی نینی و مامان و مامان بزرگ جدید. اومدن و واااای که چقدر تا فرداش همینجور حرف میزدن اصن نتونسم شب بخوابم نینی ها گریه میکردن نوبتی همدیگه رو بیدار میکردن و وقتیم خواب بودن اون مامانبزرگ از بس خوشحال بود میگف از هیجان نمتونم بخوابم و یکریزززززز حرف زد میخاسم گریه گنم از کلافگی
ولی خداروشکر درکل از دکتر و بیمارستان و زایمانم راضی بودم و باید بگم که اپیدورال بهترین لطفی بود که درحق خودم کردم🙂
ی عالم نوشتم بعد گف پاسخ طولانیست😑😑
دوباره بنویسم خلاصه بعد جفت و درآورد با بچه نیومده بود بعدم بخیه که هیچی نفهمیدم برعکس اون دفه بعدش دوباره منو بردن تو همون تختیکه توش درد میکشیدم گفتن بخواب بچه رم بردن کنترل و بعدشم اتاق نوزادان دای گریش میشنیدم تو اون مدت هزااار بار خوابم برد یا دستم میپرید یا پام بیدارمیشدم و اصن چیزی نفهمیدم از خواب بعد زایمان نه این دفه نه اون دفه درحالیکه. میگن خیلی میچسبه اون خواب ولی من بدنم ضعیف شده بود و نشد بخوابم بعدشم اجازه دادن مامانم بیان پیشم و یکم بعدشم نینی رو آوردن هرکی میدیدش میگف چقد مثل مامانشه میگفتن بالخره بعد چند روز ما ی نوزاد خوشگل دیدیم 😍 یکی وااای اینارو ببینین چقد بامزن. دوتا مثل همن کنار هم خوابیدن همین حرفا باعث شد من حس خوب پیداکنم نسبت به بچه ای که نمیخواستمش 🥺
آهان یادم رف بگم شیفت عوض شده بود و مامای جدید اومد بالا سرم یا درواقع پایین پام 😶😶😁 خوشگلتر و مهربونتر از قبلی
خلاصه اونو که زد گف چقد در داری گفتم خیلی گف اع الان نباید در داشته باشه که رفت و دوباره زد ی چیزی البته تو اون چیزش ینی شارژش کرد دوزش زیادکرد که گفتم حالا داره کم میشه کم کم کم کم کم شد🥲 تا تقریبا تموم شد اون مامی جدید گف باید معاینات کنم گفتم نه توروخدا الان قبلی کرد و گف شیش نیم سانته گف حالا من اومدم اجازه بده ببینم نرم شده یانه چون الان بامنی دیگه گفتم پس یواش توروخدا تا پتو رو برداشت گفت زنگ بزنین به دکترش نمیدونم چی دید که زنگ زدن و سریع اتاق زایمان آماده کردن دکترم انگار نزدیک بود چند دقیقه بعد اینکه رفتم رو تخت زایمان اومد وچقدر حس خوبی بود که دکتر اومد چون سر زایمان قبلی دکترم نیومد رفته بود کانادا 😢و چقد دیگه معاینه ها درد نداشت بعد اپیدورال چقدر خوب بود خلاصه ماماهه میگف هر قد گفتم زور بزن هروقت گفتم نفس عمیق بکش تا راحت انجام بشه گفتم باشه دیگه میگف زور بزن عزیزم قربونت برم آفرین مامان قوی تو میتونی کلی احساس و مهربون باهام برخورد کرد خداخیرش بده تااینکه دیگه ی زور گنده زدم و مثه ماهی س خورد اومد بیرون بچه کوچولو سیاه شده بود و خداروشکر ریز بود من از بچهای درشت خوشم نمیاد 😶 میترسیدم درشت باشه چون دکتر گفته بود سه کیلو نیم میشه تا موقع زایمان ولی دخترکوچولوی من دو و هشتصد بود همون موقع که کشیدش بیرون دیدمش حس کردم ریزه گذاشتنش روم و خشکش کردن خوناشو اینارو بعد بردنش اونور که بندنافشو بکنن و دکترم نمیدونم داشت چیکار میکرد
بستری شدم مامای شیفت اومد و با مهربانی ولی نسبتا غیر دوستانه دوتا قرص گذاشت اون تو که خیلی درد داشت و آمپول فشار زد که اونم جاش تا مدتها کبود بود
کمکم دردها شروع شد و شدید و شدیدتر و شدیدترتر شد راستی سرماهم خورده بودم و چشمامم ازون بیماری چشمی که قرمز میشه و آب میاد گرفته بود و قیافه ترسناکی پیدا کرده بودم هرکی رد میشد میگفت وااای تو چرا اینجوری داری میمیری داری از حال میری خیلی بیحال بودم و تازه با اون وضعم بهم ماسکم داده بودن که بقیه رو مریض نکنم البته سرماخوردگیم خوب شده بود تقریبا خلاصه هرچند دقیقه یکبار میومد معاینه میکرد و خیلی پیشرفت چندانی نمیکرد و چقدر بد بود معاینه برام فرنی و خرما و چای آوردن خوردم یکم به حال اومدم خون ریزیم زیاد داشتم ی توپ آورد همون ماماهه و مجبورم کرد ورزش کنم گفت اگه همینجوری بخوابی بچه نمیاد و درد کشیدنت طولانی میشه بالخره رسیدم به چار سانت و خیلی دردها وحشتناکترین شد اومد گفت اپیدورال نمیخوای گفتم چنده گف پنج شیش تومن گفتم نه مردی گناه داره البته توی دلم 😶 و تحمل میکنم خلاصه تحملم کردم تاااااا شیش سانت دیگه به این نتیجه رسیدم گوربابای پول دیگه نمیکشمممم گفتم بشون میخام بیاین بزنین زنگ زدم به دکتر بیهوشی اومد بزنه ولی یه انقباضا شروع میشد و من نباید تکون میخوردم و خیلی سخت بود هي دعوام میکردم میگف اگه اینکارو بکنی نمیزنم خیلی کار حساسی دارم انجام میدم اگه تکون بخوری من یکم اینور اونورتر بزنم خیلی خطرناکه میگفتم بابا درد دارم نمیتونم بیحرکت بشینم خلاصه اومدن دوسه نفری دستماو گرفتن البته بامهربونی و کلی ناز و نوازش بالاخره زد البته یبار سوزن فرو کردم من تکون خوردم کشید بیرون دوباره فروکرد و بالخره زد
بقیش چی عزیزم
اولش احساس کردم اونقدری که تعریف میکنن فضای بیمارستان تعریفی نیست ولی خب بالاخره رفتیم مدارک و سونو هارو دادیم ساعت هفت صبح شده بود ی مانای خوشگل منو معاینه کرد گفت به زور دوسانت بازی ولی اصلا نرم نیست و دعوام کرد که چرا همون موقع که پاره شده نیومدم که گفتم میخواستم برم و حموم دیر شده خلاصه گفتن اگه مشکلی نداری با هزینه ی ایجا بستریت کنیم که البته من مشکلی نداشتم مردی مشکل داشت ولی خب داد دیگه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.