۹ پاسخ

عزیزم ماماهمراه داشتی؟ دکترت کی بود

پیش‌نویس کیبردم فعاله غلط املایی ها بخاطر اونه

حالا کوچولوی من سه ماه و یکروزشه و الان دیگه شبیه من نیست متاسفانه البته من امیدوارم قیافش عوض بشه 😁
ونمیدونم چرا این درد کشاله ی رانم اینقدر وفادار بود هنوووووز بعد چند ماه هست البته نه به اون شدتی که تو تاپیکهای قبل نوشتم ولی حضورش کاملااا حس میشه به اضافه ی رحم و اون قسمتها نمیدونم طبیعیه یانه کس دیگه هم اینجور بوده یانه

مارو منتقل کرد تو بخش اتاق دوتخته بود و از ساعت یک که اومدیم تو اتاق تا آخر شب اون تختم خالی بود و خیلی خوب بود تااینکه ی نینی و مامان و مامان بزرگ جدید. اومدن و واااای که چقدر تا فرداش همینجور حرف میزدن اصن نتونسم شب بخوابم نینی ها گریه میکردن نوبتی همدیگه رو بیدار میکردن و وقتیم خواب بودن اون مامان‌بزرگ از بس خوشحال بود میگف از هیجان نمتونم بخوابم و یکریزززززز حرف زد میخاسم گریه گنم از کلافگی
ولی خداروشکر درکل از دکتر و بیمارستان و زایمانم راضی بودم و باید بگم که اپیدورال بهترین لطفی بود که درحق خودم کردم🙂

ی عالم نوشتم بعد گف پاسخ طولانیست😑😑
دوباره بنویسم خلاصه بعد جفت و درآورد با بچه نیومده بود بعدم بخیه که هیچی نفهمیدم برعکس اون دفه بعدش دوباره منو بردن تو همون تختیکه توش درد میکشیدم گفتن بخواب بچه رم بردن کنترل و بعدشم اتاق نوزادان دای گریش می‌شنیدم تو اون مدت هزااار بار خوابم برد یا دستم می‌پرید یا پام بیدارمیشدم و اصن چیزی نفهمیدم از خواب بعد زایمان نه این دفه نه اون دفه درحالیکه. میگن خیلی می‌چسبه اون خواب ولی من بدنم ضعیف شده بود و نشد بخوابم بعدشم اجازه دادن مامانم بیان پیشم و یکم بعدشم نینی رو آوردن هرکی میدیدش میگف چقد مثل مامانشه میگفتن بالخره بعد چند روز ما ی نوزاد خوشگل دیدیم 😍 یکی وااای اینارو ببینین چقد بامزن. دوتا مثل همن کنار هم خوابیدن همین حرفا باعث شد من حس خوب پیداکنم نسبت به بچه ای که نمیخواستمش 🥺

آهان یادم رف بگم شیفت عوض شده بود و مامای جدید اومد بالا سرم یا درواقع پایین پام 😶😶😁 خوشگلتر و مهربونتر از قبلی
خلاصه اونو که زد گف چقد در داری گفتم خیلی گف اع الان نباید در داشته باشه که رفت و دوباره زد ی چیزی البته تو اون چیزش ینی شارژش کرد دوزش زیادکرد که گفتم حالا داره کم میشه کم کم کم کم کم شد🥲 تا تقریبا تموم شد اون مامی جدید گف باید معاینات کنم گفتم نه توروخدا الان قبلی کرد و گف شیش نیم سانته گف حالا من اومدم اجازه بده ببینم نرم ‌شده یانه چون الان بامنی دیگه گفتم پس یواش توروخدا تا پتو رو برداشت گفت زنگ بزنین به دکترش نمیدونم چی دید که زنگ زدن و سریع اتاق زایمان آماده کردن دکترم انگار نزدیک بود چند دقیقه بعد اینکه رفتم رو تخت زایمان اومد وچقدر حس خوبی بود که دکتر اومد چون سر زایمان قبلی دکترم نیومد رفته بود کانادا 😢و چقد دیگه معاینه ها درد نداشت بعد اپیدورال چقدر خوب بود خلاصه ماماهه میگف هر قد گفتم زور بزن هروقت گفتم نفس عمیق بکش تا راحت انجام بشه گفتم باشه دیگه میگف زور بزن عزیزم قربونت برم آفرین مامان قوی تو میتونی کلی احساس و مهربون باهام برخورد کرد خداخیرش بده تااینکه دیگه ی زور گنده زدم و مثه ماهی س خورد اومد بیرون بچه کوچولو سیاه شده بود و خداروشکر ریز بود من از بچهای درشت خوشم نمیاد 😶 میترسیدم درشت باشه چون دکتر گفته بود سه کیلو نیم میشه تا موقع زایمان ولی دخترکوچولوی من دو و هشتصد بود همون موقع که کشیدش بیرون دیدمش حس کردم ریزه گذاشتنش روم و خشکش کردن خوناشو اینارو بعد بردنش اونور که بندنافشو بکنن و دکترم نمیدونم داشت چیکار می‌کرد

بستری شدم مامای شیفت اومد و با مهربانی ولی نسبتا غیر دوستانه دوتا قرص گذاشت اون تو که خیلی درد داشت و آمپول فشار زد که اونم جاش تا مدتها کبود بود
کمکم دردها شروع شد و شدید و شدیدتر و شدیدترتر شد راستی سرماهم خورده بودم و چشمامم ازون بیماری چشمی که قرمز میشه و آب میاد گرفته بود و قیافه ترسناکی پیدا کرده بودم هرکی رد میشد میگفت وااای تو چرا اینجوری داری میمیری داری از حال میری خیلی بی‌حال بودم و تازه با اون وضعم بهم ماسکم داده بودن که بقیه رو مریض نکنم البته سرماخوردگیم خوب شده بود تقریبا خلاصه هرچند دقیقه یکبار میومد معاینه می‌کرد و خیلی پیشرفت چندانی نمی‌کرد و چقدر بد بود معاینه برام فرنی و خرما و چای آوردن خوردم یکم به حال اومدم خون ریزیم زیاد داشتم ی توپ آورد همون ماماهه و مجبورم کرد ورزش کنم گفت اگه همینجوری بخوابی بچه نمیاد و درد کشیدنت طولانی میشه بالخره رسیدم به چار سانت و خیلی دردها وحشتناکترین شد اومد گفت اپیدورال نمیخوای گفتم چنده گف پنج شیش تومن گفتم نه مردی گناه داره البته توی دلم 😶 و تحمل میکنم خلاصه تحملم کردم تاااااا شیش سانت دیگه به این نتیجه رسیدم گوربابای پول دیگه نمیکشمممم گفتم بشون میخام بیاین بزنین زنگ زدم به دکتر بیهوشی اومد بزنه ولی یه انقباضا شروع می‌شد و من نباید تکون میخوردم و خیلی سخت بود هي دعوام میکردم میگف اگه اینکارو بکنی نمیزنم خیلی کار حساسی دارم انجام میدم اگه تکون بخوری من یکم اینور اونورتر بزنم خیلی خطرناکه میگفتم بابا درد دارم نمیتونم بی‌حرکت بشینم خلاصه اومدن دوسه نفری دستماو گرفتن البته بامهربونی و کلی ناز و نوازش بالاخره زد البته یبار سوزن فرو کردم من تکون خوردم کشید بیرون دوباره فروکرد و بالخره زد

بقیش چی عزیزم

اولش احساس کردم اونقدری که تعریف میکنن فضای بیمارستان تعریفی نیست ولی خب بالاخره رفتیم مدارک و سونو هارو دادیم ساعت هفت صبح شده بود ی مانای خوشگل منو معاینه کرد گفت به زور دوسانت بازی ولی اصلا نرم نیست و دعوام کرد که چرا همون موقع که پاره شده نیومدم که گفتم میخواستم برم و حموم دیر شده خلاصه گفتن اگه مشکلی نداری با هزینه ی ایجا بستریت کنیم که البته من مشکلی نداشتم مردی مشکل داشت ولی خب داد دیگه

سوال های مرتبط

مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
مامان مُنیب🧒 مامان مُنیب🧒 ۹ ماهگی
۱۴۰۱/۴/۸
قسمت ۱
چهل هفته و دو روز بودم که صبحشتو خونه کلی راه رفتم اونم تند تند و شبیه چارلی چاپلین انقد تند و قدمای بلند برمیداشتم که بعد دوساعت خسته شدم..بعد یه استراحت کوتاه شروع کردم به انجام دادن ورزش ها و در اخر رفتم دوش گرم گرفتمو تو تشت اب گرم مثل حالت دسشویی نشستم اون روز خیلی نگران بچم بودم بعد ازظهر به شوهرم گفتم بریم نوار قلب بگیریم و معاینه هم بشم...نوار گرفتیم الحمدلله خوب بود و ماما گف یه سانتو نیم بازی منم میگفتم بااین همه ورزش و پیاده روی و تحرک فقط یکونیم سانت گفت خیلیم خوبه دردات شروع بشه رحمت باز میشه گفت تا ۴۱ هفته کامل دردت نگرفت بیا بیمارستان امپول بزنیم...شبش ساعت ۲ اینا بود خواستم بخوابم که یهو یه اب کم از جلوم اومد منم خودمو گرفتم مثل وقتی ک ادرارتو میگیری بیخیال شدم گفتم شاید معاینه شدم برا اونه خون میاد چیزی نیس بعد گفتم بزار برم دسشویی نگا کنم ببینم چیه که رفتم دیدم عه بله ابه بیشتر شد همراهش هم ترشحات موکوسی میاد منم نمیدونستم کیسه س اومدم بیرون یکم بپربپر کردم که باز اب اومد و فهمیدم کیسه پاره شده یکم استرس گرفتم
مامان آریا مامان آریا ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان آروین مامان آروین ۷ ماهگی
می‌خوام خاطره که بی بی چکم دوتا شد بهتون بگم
ما همون شب مهمون داشتیم آخر شب که مهمونامون رفتن مغزم همش درگیر این بود که الان تست بزنم یا فردا صبح ساعت نزدیک ۲شب بود رفتیم سرویس بهداشتی و همون گفتم بزنم یا شانس و اقبال یا خودم گفتم تا موقع خط های معلوم بشه برم دستامو بشورم بیام موقعی که دیدم دوتا خطه همون جا اومدم شوهرم از خواب بیدار کردم گفت نگاه کن داری بابا میشی اول باور نکرد بعد بلند شد رفتی دستشویی اومد بی بی چک که دیدم چشاش در اشک اون شب تا صبح شکم منو بغل کرد و خوابید صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ی مینی کیک و با گل رز قرمز با ی نامه نامه که باز کردم نوشته سلام مامان کوچولوی خودم .حواست به فرشته کوچولو باشه
قشنگ یادمه همون شب تولدم همش حال تهوع داشتم واقعا خدا رو شکر میکنم که شب تولدم بهترین کادو بهم داد یکی از فرشته هاشو بهم داد منم اول باور نمیشد که باردارم چشام باور میکردا ولی دلم اصلا

بماند به ماندگار👶🏻۱۴۰۳٫۰۱٫۲۶🩵
کولیک بارداری قطره آد مولتی ویتامین
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
#پارت۱۰
قبل اینکه ماما خودم برسه دکتر شیفت که از صبح تا شب تایم کاریش اومد معاینم کرد ولی وحشی بی عصاب خوابالو ، اینقدر دردم گرفت از معاینش که از دردی که داشتم میگرفتم از انقباضاتم بهم گفت چخبرته خانم مثل سوسولا ، بهش گفتم چه طرز حرف زدنه نمی‌بینی مگه درد دارم توام میای محکم دست تو می‌کنی داخلم دهنش و بست که نخواد دهن به دهن بشه رفت پیش یه دختر دیگه ای اونم مثل من شیکم اولی بود ولی اون کیسه آبش نشتی داشت معاینش کرد ۴ سانت و نیم بود .
ماما خودم رسید لباس عوض کرد اومد خیلی خوش برخورد یکم ژل زد معاینم کرد آروم که دردم نگیره گفت ۲ سانت و نیمی خیلی خوبه یکم با دستش ته مونده کیسه ابمو و خالی کرد بعد رفت انژیوکت برام زد خونم رو گرفت ، بهش گفتم این دکتره هم هست گفت آره گفتم اگه این بیاد بالا سرم من عمرا زیر دست این زایمان کنم من اینو نمی‌خوام گفت باشه پس زودتر با روش هایی که میگم باهام همکاری کن تا نیاد😂دوباره این دکتره با ریخت خابالوش اومد به مامام گفت من یعنی چون کیسه ابم پاره شده بود زودتر از اون یکی دختره که کیسه آبش نشتی داشت زایمان میکنم. مامام بعدشم بهم گفت بیا بریم تو تختت استراحت کن بخواب تا زودتر زایمان کنی خلاصه ساعت ۱۰ رب رفتم تو اتاق خودم مامام تمام وسایلمو چید لباس زایمان و تنم کرد میز آرامش رو چید عود دستگاه بخور شمع خوراکی هامو چید آب میوه آناناس ، آجیل ، آب ، موز ، کیسه آب گرمم و رفت آب گرم کرد اومد روغن بادوم بوی شیرین که خریده بودمم گذاشت رو میز به شوهرم اون سرم هایی که نیاز داشتمم نوشت رفت برام آورد سرمم وصل کرد ولی هیچ آمپولی نزد یعنی آمپول فشار اصلا برام نزد چون من انقباضاتم داشت شدید میشد منم با تکنیک نفس کشیدن و فوت کردنی که بهم میگفت درد هامو کنترل میکردم...
مامان آندیا ✨❤️ مامان آندیا ✨❤️ ۱۷ ماهگی
#تجربه زایمان
😥😑
من دقیقا دوماه پیش زایمان کردم ۳۹هفته ۶ روز کل بارداریم استرس پارگی کیسه اب توهمات دیگه داشتم اخرشم کیسه آبم پاره شد و بدون هیچ دردی بستری شدم با اینکه دوسانت بودم برای خانومای ک میگن درد نداریم من تا ۴ سانت دردی حس نمیکردم خلاصه ۱۲ شب کیسه آبم پاره شد ۶ صبح ۴ سانت دردام شروع شد و ۱۱ نیم زایمان کردم دردام قابل تحمل بود و بچمم با وزن ۳۲۰۰با ۳ تا زور ب دنیا اومد حالا ازینجا داستان شروع شد بچه ب دنیا اومد ولی جفتم نیومد با کلی زور تنفس فشار دادن بعد ۱۰ دقیقه اومد و بعدش بخیه خوردم ک خیلی درد داشت من ی خوتریزی معمولی داشتم ولی هرچی پیش میرفت بیش تر میشد تا ۴۰ روز هعی گفتن عادیه تا دیدم نخیر قصد قط شدن نداره رفتم دکتر سونو دادم دیدم بعله ۴ سانت از جفتم مونده و شدید چسبیده ب رحم و با دارو هم دفع نشد برا همینم جفتم موقع زایمان گیر کرده بود خلاصه گفتن باید کورتاژ کنی اما چون چسبندگیش بالاست امکان داره باز ی تیکش بمونه و مجبور ب دوتا کورتاژ بشی برو یه شهر دیگه هیدروسکوپی کن خب منم با ی بچه کوچیک مجبور شدم چندبار برم شهر دیگه تا نوبت عمل دکتر گیرم بیاد و بتونه جوری بیهوشم کنه ک ب بچم شیر بدم ک شیر خشک نمیخوره و دیروز عمل شدم الانم خداروشکر خوبیم ولی بچم چند ساعت بی شیری کشید و نزدیک ۲۰ میلیون هزینه کردم واسه سهل انگاری دکترم
😐