یا ابولفضل
اینارو که میخونم خداروشکر میکنمسزارین شدم😂😂
وای یاد زایمان خودم افتادم
چجوری تونستی تنها باشی 🤦
من اگه مامانمودوستمپیشم نمیموندن قطعا سکتهمیکردم با اون حجم درد ،خیلی بده وسط درد بخوای اسکات بری یا ورزش کنی 🤦
خیییییلی مثل زایمان من بود یهو یاد خودم افتادم ک دقیقا همین اتفاق ها برای منم افتاد ولی من ساعت ۱۰:۱۵دقیقه زایمان کردم تو زودتر😉🥰
چه خوب تعریف کردی
من هم خندیدم هم گریه کردم 😂🥲خانوم روسری به سر 🤣🤣❤️
قسمت ۸
بعد از سینم بهش شیر داد و گفت این تماس پوست با پوسته که بچت اروم بگیره... لباس تنش کرد و بعد گریه میکرد گفتم نفسم گریه نکن بزار بخیه هام تموم شه میام پیشت خخخخ..بخیه هاهم چن تای اخرش درد داشت بعدشم شلوارمو پامکردمو بردنمون بخش....دیگه از همون موقع بی خوابیای منشرو شد روزای اول ۴ شب اصلا نخوابیدم
قسمت ۷
یهو گفت چرا زورتو قوی نمیکنی بچت داره تو تنگنا میفته زودباش انقد نگران شدم یه نفس عمیق کشیدمو با تمام وجودم زور زدم الحمدلله سرش اومد بیرون...یکم راحت شد بعد به سرش نگا کردم کیف کردم نوبت بدنش بود همش میگفتن زود باش بزار بچت نره تو دستگاه زودباش با حرفاشون تحریک میشدم و زورمو بیشتر میکردم و یهو بدن دخمل کوچولوم مث ماهی اومد بیرون ساعت ۹ و۲۵ زایمان تموم شد...دختر من مثل یسری لز بچه ها که یه چیزی روشونه رو صورتش چیزی نداشت ماشاءالله انقد تمیزو قشنگ بود...زایمان که تموم شد گفتم فقط همین بود خخخخ گفتم زیادم سخت نبود خدا کمکم کرد اسون شد برام اخه من خودمو گذاشته بودم ک ۱۶ ساعت درد بکشم احساس میکنم اینطوری خیلی خوبه ...ماما و دکتر هی میگفتن بچه اولت بود هی میگفتم اره میگفتن خیلی خوب بودی خیلی منم گفتم بنظرتون ورزشای بارداریم و تحرکاتم تاثیرداشته گفتن صددرصد داشته خودتو حسابی اماده کردی و کلی تعریف کردن ازم حتی پیش شوهرمم هی تعریفمو میکردن ..ماما مشغول بخیه هام شد ک یه ساعت طول کشید...مامای شیردهی هم بچمو با پارچه تمیز کرد اورد گذاست رو سینم وای چ حس خوبی بود
قسمت ۶
گفت اماده ای و فول شدی بریم برا زایمان..اون موقع انقد دردام شدید شده بودم میگفتم غلط کردم منو ببرین سزارین...توروخدا چیکار کنم که منم مثل خانم بغلی برم سزارین بشم درد دارم چرا یه جوری بی حسم نمیکنید میگفت اخه باید درد داشته باشی تا دهانه ی رحمت باز بشه....خلاصه قانع شدم گفتم دیگه اخرشه خدا کمکم میکنه لباس تنش کرد و وسایل اینارو اورد همه چیو اماده زایمان کردن منم درد داشتم وایییی واقعا اخراش سخته دردش زیاده مثل وقتایی ک مدفوع زیاد داری و یبوست شدید هستی اونجوری هی زور میزنی قبل اینکه معاینم کنه اون دردا شدید ک مث مدفوع بزرگ اومد سراغم بهشون گفتم من دسشویی دارم باید برم دسشویی نمیذاشتن مبگفتن بچته دسشویی نداری یه بار گفتم میخواین اینجا مدفوع کنم ابروم بره بذارین برم دسشویی لطفا ماما گف میخوای بچتو بذاری تو فاضلاب اون بچته بفهم خخخخ خب فول که شدم اونا هم اماده ...ماما هی میگفت زور بزن با تمام وجودت زور بزن اینجا درست بود درد داشتم ولی حس خوبی داشتم بخصوص وقتایی ک میگفت ببین موهاش معلومه بدو زود قوی بزن دوتا زور بزنی سرش اومده منم به حرفش گوش دادم چنتا زور قوی زدم
قسمت ۵
باید ماسک بزنید منم خودم درد داشتم و هی نفس عمیق میکشیدم این ماسک هم برام شد یه معضل اخه من خودم نفس کم میارم چرا باید ماسک هم بزنم انقد تشنبه بودم باورتون میشه رفتم روشویی اب خوردم که چون سرد نبود اصلا تشنگیمو رفع نکرد به ماماهم گفتم برام اب بیار اورد ولی اب گرم بود سرد نبود...من نفس کم اورده بودم و اب میخواستم اونا برام پنیر اورده بودن یه تیکه از پنیرو خوردم که جون بگیرم ولی نتونستم بقیشو بخورم چون واقعا تشته ترم کرده بود وای بخدا داشتم هلاک میشدم از تشنگی...دیگه سرم رو دراوردن و منم دردام فقط درد خودم بود دیگه درد امپول فشار نبود رفتم پایین از تخت و شرو کردن به ورزش کردن اسکات میرفتم و کمرمو قر میدادم میومدم رو تخت حالت سجدا مینشستمو کمرو قر میدادم به این طرفو اونطرف...باز وقت دردام نفس عمیق و اسکات میرفتم کمرمو ماساژ میدادم...ماما و دکتر هم میومدن همش تحسینم میکردن یه بار دیگه معاینم کرد ۴ سانت شده بودم یکم تنددد دستشو برد تو گفت تحریکش میکنم که زودتر باز بشی بعد باز ورزشامو انجام دادم وای واقعا سخته وسط درد اسکات بری بعد یه ساعت اومدم روی تخت معاینم کرد
قسمت ۴
دردای اخر یکم شدید تره درده انقد شدید بود که از یه درد تا درد بعدی خوابم میگرفت انگار کوه کندی انقد خسته میشدم بازم معاینه کردن تازه شده بودم دو نیم ...یه خانوم دیگه تو اتاق کنار من بود اونم امپول فشار زده بودن بهش ولی اصلا دردی حس نمیکرد خوابیده بود میگفت گاهی اوقات یه درد کم میگیرتش انقد دلم میخواست مثل اون خانوم بخوابم...خب ساعت شش اینا ماما ها شیفت عوض کردن ودکتر اومد...یهویی همشون اومد کنار من ترسیده بودم میگفتم اینا چرا یهو این همه اومده جلوم و مشخصات منو مینویسنو زیادم هستن خخخخ بعدا فهمیدم شیفت عوض کردن...مامای بعدی اومد معاینم کرد هنوز ۲ و نیم بودم من خداخدا میکردم سه سانت شده باشم هی میگفتم اللهی تا بعدازظهر زایمان کنم...هی با خودم میگفتم خدایا برام اسون کن من نمیتونم سزارین رو تحمل کنم خودت کمکم کن طبیعی زایمان کنم و زایمان راحتی داشته باشم...هنش دعا میکردم و ذکر میگفتم...سانت هفت برامون صبحونه اوردن اونم چی پنیر وای من داشتم میییییمردم از تشنگی ینی داشتم مبمردم دلم میخواست یکی یکم اب خنک بهم بده قبل اینکه شیفت عوض بشه ماما برام ماسک اورد گفت خانم دکتر میاد
قسمت ۳
درد داشتم ها ولی خیلی کم بود در حد اول شبی ک فرداش پریود میشم دیگه ماما اومد و امپول فشار زد...منم دردام بیشتر شد تو هر ۲۰دیقه۱۲ تا درد داشتم یهو میومد و یهو ول میکرد ماماهم همش میومد معاینه میکرد و چون معاینه ی تحریکی میکرد موقع معاینه دردم میگرفت ساعت ۲ کیسم پاره شد با یکسانتو نیم...بعد دوساعت شد ۲ سانت انقد اوایل درد ها بهتر بود زیاد نبود ولی تنها کاری که موقع درد میکردم نفس عمیییق بود انقد نفس عمیق میکشیدم ماماهم خوشش اومده بود میگفت ادامه بده..بعد درد که میرفت کمرمو باسنمو ماساژ میدادم و فقط ذکر میگفتم و برای همه باردارا و همه ی چشم انتظارای نی نی و برا کسایی ک بهم گفتن دعا کن دعا میکردم .بعد ذکر میگفتمو میشماردم نزدیکای اذان صبح بود رفتم دسشویی و کلیییی اب گرم گرفتم رو شکممو کمرمو ماساژشون میدادم خودمم کامل تخلیه کردم چون هفته های اخر بارداری کاری میکردم روان باشم و یبوس نشم ک یهو وسط زایمان مدفوع کنم...اذانو گفتن منم میگفتم ینی الان خون ندارم برم نماز بخونم که نگا کردم بله خونم اومده ازم نمیتونم بخونم...باز هی دردم میگرفت
قسمت ۲
بعدش ریلکس شدم خودمو جم کردم شوهرمو بیدار کردم گفتم بلند شو وقتشه کیسه ابم پاره شد میگفت پس چرا درد نداری گفتم چ میدونم بیا...راستی یادم رف وقتی کیسم پاره شد یه دفعه یه درد کم اومد زیر شکمم بعد پاره شد...خلاصه ساک اینارو برداشتیمو رفتیم تو راه بیمارستان همش بگو بخند میکردیم ترس نداشتم فقط بعضی وقتا استرس میگرفتم تند دست شوهرمو میگرفتم اروم میشدم رفتم زایشگاه اونجا معاینم کردن و دیدن بله کیسم پاره شده...به شوهرم گفتن بره دمپایی و زیرانداز یکبارمصرف و پوشک بزرگ برام بیاره اینارو خریده بودیم رفت اورد و منم رفتم تو اتاق و اماده شدم برا زاییدن🤣لباسی ک بهم دادن کوتاه بود خجالت میکشیدم باورتون میشه روسریمم باخودم بردم تا اخر زایمان روسریم رو سرم بود خخخخ بگو تو پایینت معلومه روسری میخوای چیکار 🤣خب قبل اینکه برم اتاق زایمان همش با شوهرم میخندیدیم بهش گفتم به کسی خبر ندی اومدم زایشگاه خودتم برو تخت بخواب تو خونه اونم گفت باشه توم برو بخواب تا فردا بچه رو بهمون میدن مامایی ک معاینم کرده بود گفتش چقد خوش خنده ای ببین اخر سر اشکتو درنمیاریم منم با خنده رفتم اتاق ...
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.