پارت دوم حمله وحشیانه
ما دوتا در داشتیم یکی در اصلی یکی در پا کینگ که به سمت بیرون باز میشد سریع کلیدمو دراوردم و درو باز کردم یه لحظه نفهمیدم چی شد چیزی محکم خورد سرم و در که نیمه باز بود با پیشونی محکم خوردم به در و در با صدای بلندی بسته شد و حین افتادن یه جیغ کوتاه زدم و بابا گفتم و با زانوهام افتادم جمع شدم روی زمین و اونم سریع افتاد روم و دهنمو گرفت ، دستشو شل کرد گیج میزدم کلا میگفتم اخه یکی چرا باید منو بزنه با همین افکار برگشتم سمتش که کیه این تا برگشتم یه سیلی محکم زد که رد انگشتاشم روی صورتم افتاده بود کلا صربه باعث شده بود حس خواب الودگی و یه جور گیجی داشتم و بنظرم اومد یه ماشین ال۹۰ نگه داشته کنارمون و اینم جوری روی من بود انگار میخواد بلندم کنه توی دلم خودمو باختم گفتم تموم شد دیگه خانوادمو قرار نیست ببینم احتمالا بلا سرم بیارن بعدشم بکشنم،  درحالیکه توهمی بیش نبود ... ادامه دارد
شیرخشک شیشه شیر شیردهی کولیک رفلاکس

۶ پاسخ

ویییییی چ ترسناکه

گذاشتی بگو بخونم بقیش

داستان جنایی شد

ادامه

منتظرم بزار🌸

بقیش رو بزار

سوال های مرتبط

مامان السا و کارن 💙 مامان السا و کارن 💙 ۶ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.
مامان Anya مامان Anya ۷ ماهگی
امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭