امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭

تصویر
۲۱ پاسخ

وای عزیزم خداروشکر که سالمین الان❤️منو همسرم سر دریا یه بار قطره پرید توی گلوش‌و‌وای قشنگ میفهمم چی کشیدی
بعدش فقط باهمسرم دوتایی گریه میکردیم🤦🏻‍♀️

آخ انشاالله دیگه تکرار نشه😔

خداروشکر که کنارش بودی من داشتم نهار کوفت میکردم صدای جیغش اومد رفتم اینجور بود انقدر عذاب وجدان گرفتم 😭😭😭

همیشه ب پهلو بزارش گلم

داشتم متنتو میخوندم از ترس حالم بد شد🥺🥺
انشالله تنش سلامت باشه همیشه
رفلاکس خیلی بده دختر من داره میره ۶ماه اما هنوز درگیرم تا حدودی

گلم تا وقتی پپتی میدی بدترم میشه😬منم بچم رفلاکس داره دکتر تشخیص اشتباه داد که حساسیتم داره بهش پپتی داد این بچه شبا تاخود صبح با فشار بالا میورد و مدام گریه میکرد و اروغای بد میزد همین که شیرشو کردم ببلاک ای ار خوب شد الان حداقل فقط رفلاکس جوریه که گاهی شیر میاد توی دهنش ولی دیگه بافشار بالا نمیاره خیلی هم کمتر شده

دختر منم چن باری اینجوری شد توخواب یهو قرمز میشد و جیغ میزد از دماغش شیر میومد بیرون فقط بلندش میکردم میزدم ب پشتش
دیگ بعد شیردادن به پهلو میخابونم

عزیزم 🥺 چقد لحظه ی دردناکی بوده برات 🥲

همیشه آنیا جون رو به پهلو بخابون

واییییی. خدا برای کسی نخواد منم دخترم کولیک داشت ۲۵روزش بود داروش چرپ بود شکست گلوش بچم ۵ دیقه نفس نمی‌کشید سیااااه شده بود.سکته کردیم مردیم تا خوب شد 😭😭😭 هیچ وقت یادم نمیره خدا بچمون دوباره بهم داد

حتما به پهلو بخوابونش

لعنت ب رفلاکس😔👎😡

اگه حالت بزاق چسباناک هست همیشه فین‌گیر داشته باش خالی کن ،بعدشم نترس فقط همیشه کنارت باشه تنهاش نزاری که نفهمی خدایی نکرده ،بچه منم گاهی هنوز اینطوری شیربالا میاره و خلطی هست کبود میشه ،همیشه به پهلو بزارش و اینکه فشار دادن قسمت باسنش باعث میشه راه تنفسش باز بشه هر وقت اینطور شد بدون ترس بچه رو بنداز روی دستت محکم باسنش رو فشار بده ، اتفاقی براش نمیفته تا دوره اش بگذره داروی خاصی هم نداره متاسفانه

عزیزم دکتر دخترتون کیه؟

عزیزم🥲🥲🥲🥲🥲

ببر دکتر حتما بهش دارو میده مو به مو هم دکتر توضیح بده

الهییی
چه ترسی کردیا
من از خوندنشم ترسیدم
ببرش پیش متخصص گوارش کودکان شاید زودتر خوب شه
یا ببرش پیش همون دکتر خودش که میبریش برا چکاپ و حتما بگو که چنین اتفاقی افتاده شاید داروی قوی تری بهش بده

من طاقت نیاوردم شیرخشکیش کردم

ما اولا این اتفاق افتاد واقعاسخته شوهرم باهر بار کبودی بجم اونم کبود میشد من بدتر از اون خدارحم کرد

الهی عزیزم انشاالله که دیگه پیش نمیاد

وای بچم 🥹🥹

وای عزیزم خداروشکر به خیر گذشته

سوال های مرتبط

مامان معین رضا مامان معین رضا ۱۱ ماهگی
سلام مامانا، امروز توی آرایشگاه یه اتفاقی افتاد، من بچمو گذاشتم روی صندلی که مانتومو تنم کنم، یه دختر جوون کنارم بود کلی ذوق بچم کرد گفت بدید من بغل کنم، گفتم نه ممنون نیازی نیست زحمت میشه گفت نه و با اصرار برای چند دقیقه بغل کرد دودو سه چهار دقیقه، و من یه لحظه به فاصله شاید ۵ قدم رفتم پستونک معین رو توی روشویی همون اتاق آب گرفتم اومدم، بچمم خواب بود، بعد بچه رو گرفتم رفتم خونه و همینطور که خواب بود گذاشتمش توی جاش البته نه روی تختش توی تشک روی فرش، ناهار خوردیم معین گریه کرد رفتم سراغش دیدم معین وارو شده و داره سینه خیز میره و گریه میکنه دویدم بلندش کردم دیدم دهنش سیاست، خیلی ترسیدم فک کردم دهنش خون اومده بسته شده خونا، دست کردم دهنش و یه تیکه شکلات و یه عالمه شکلات آب شده از دهنش درآووردم، خیییلی ترسیدم، خدا لعنتش کنه مریض نمیدونم کی وقت کرده بود شکلات چپونده بود توی دهن بچه ی خواب، خدا میخواست که تا بیدار شده بود وارو شده بود و نرفته بود پایین شکلاته که بره گلوش، خلاصه دنیای کثیفی شده، من که هنوز حالم برنگشته سر جاش، تو رو خدا خیلی مواظب باشید خیییلی، آدم مریض زیاده.
مامان کیارش مامان کیارش ۶ ماهگی
چقدر مسولیت بچه سخته بچه توهس اما خیلی بار مسولیتش بالاس..چندروز پیش بچم و عمودی روم نگه داشتم که عاروق بزنه همینجوری دست وپا زد تا رفت رو شکمم سرش که رو سینم بود رو شکمم بود با اینکه دست روی کمرش گذاشته بودم یه دفعه برعکس شد و با سرر افتاد زمین خدا رحم کرد رو تشک بودیم کنارش هم یخ چیز تیر بود وبازم خدا رحم کرد که به اون نخورد .خودش فقط رو ترس گریه کرد واروم شد تا عصر ..گاهی صورتش و ناخن میکشه یه رد زخم کوچیک میزاره خواب بود داشتم جارو میزدم بچه خواهر شوهرم گفت وای زندایی گوشش خون داره می یاد گفتم حالا ناخن زده رفتم دیدم وااای گوشش پر از خون سیاه هس پام سست شد گفتم بچم از دستم رفت مخصوصا خواب بود گفتم بیهوش شده تا دستمال اوردم وگذاشتم رو گوشش مردم وزنده شدم اون وسط میگفتم صد درصد اگه بلایی سرش اومده باشه من خودم رو میکشم تا گوشش رو پاک کردم دییدم سوراخ گوش تمیزه یه زخم کوجیک تو گوشش با ناخن درست کرده چون نازک بوده اینجوری خون اومده..ناشکری نکرده بودم خیلی هم بچم ودوس دارن اما نمیدونم اون روز خدا میخواس چی رو نشونم بده هرچی بود خیلی بد بود مخصوصا اینکه زده بودم دیده بودم ضربه به سر نباید گوش وبینی خون بیاد وگرنه ضربه مغزه
مامان فندوق🌰🐣 مامان فندوق🌰🐣 قصد بارداری
خاطرات بارداری 🤰🏻👶🏻
شب پیش با همسرم دراز کشیده بودیم رو تخت برگشت سمتم بغلم کرد یکمی گذشت یهو رفتم تو فکر تو فکر روزای خوش بارداریم روزایی که باور نمیکردم یه موجود کوچولو موچولو توی بدن من داره رشد میکنه یه موجودی که ندیده عاشقش بودم و براش جون میدادم یاد اون شبی افتادم که همسرم شب کار بود و من داشتم توی گوشی می‌میچرخیدم و یه دستت به شکمم بود طبق عادت همیشه که یهو نی نی زیر دستم موج رفت و من مات و مبهوت مونده بودم یه حس بین خوشحالی و ترس وجودمو پر کرده بود و با دستای لرزون دوباره دستمو بردم سمت شکمم که دوباره تکون بخوره و حسش کنم و اون شب از ذوق تا صبح چش روهم نزاشتم منتظر همسرم موندم تا اومد و بهش قضیه رو گفتم اونم خیلی خوشحال شد و از اون شب دیگ من تا فرصت گیر میاوردم مدام دستم به شکمم بود و همسرم هم مث من ولی نمیدونستیم درآینده چی در انتظارمونه و روزا با ذوق اومدن کوچولومون می‌گذشت و من به یاد اولین تکون بچه ام و اولین ذوق ام و حسرت بغل کردنش و بو کردنش و بوسیدنش تا چند دقیقه همینطور توی بغل شوهرم گریه کردم و اونم بغض گلوشو گرفته
ادامه توی تایپیک بعدی...
مامان نیکو مامان نیکو ۸ ماهگی
سلام مامان‌ها دختر من از وقتی دو ماهش شد با اون پرش‌های دست و پا یا همون رفلکس مورو از خواب میپرید منم برای همین دستش رو قنداق میکردم که راحت بخوابه، تا قبل از کامل شدن ۴ ماهگیش داشت کم‌کم خوب میشد، حتی شده بود قنداقش هم نکنم و خوب بخوابه، ما یه اشتباهی کردیم بعد ۴‌ماه یه سفر دو سه روزه رفتیم مشهد آخر هفته پیش، این دختر من اتفاقا توی سفر هم خیلی خوب بود ولی کلا خوابش ریخت بهم، توی سفر هم دو شب اول خیلی تو خواب تکون میخورد و بیدار میشد ولی شب سوم خوب شد، خونمون هم که اومدیم قشنگ مشخص بود خوشحال شده و محیط آشناست، شب اول عالی خوابید ولی شبهای بعدی بیچاره‌م کرده غیر اینکه خیلی میخواد بیدار بشه و نیاز به قنداق داره، اگه بازش کنم دیگه فقط پرش نداره که مدام دستهاش رو میاره سمت صورتش میخواد چشمش رو بماله، اصلا این بچه کلا خوابش بهم ریخته، نمیدونم به خاطر اینه که ۴ ماهش شده یا برای سفر، شماها راه‌حلی ندارید؟‌ چنین مساله‌ای نداشتین با بچه‌هاتون؟
من دلم خوش بود شبها یه کم میخوابم دیگه اونم نمیشه، واقعا اعصاب و روان نمونده برام😢