خاطرات بارداری 🤰🏻👶🏻
شب پیش با همسرم دراز کشیده بودیم رو تخت برگشت سمتم بغلم کرد یکمی گذشت یهو رفتم تو فکر تو فکر روزای خوش بارداریم روزایی که باور نمیکردم یه موجود کوچولو موچولو توی بدن من داره رشد میکنه یه موجودی که ندیده عاشقش بودم و براش جون میدادم یاد اون شبی افتادم که همسرم شب کار بود و من داشتم توی گوشی می‌میچرخیدم و یه دستت به شکمم بود طبق عادت همیشه که یهو نی نی زیر دستم موج رفت و من مات و مبهوت مونده بودم یه حس بین خوشحالی و ترس وجودمو پر کرده بود و با دستای لرزون دوباره دستمو بردم سمت شکمم که دوباره تکون بخوره و حسش کنم و اون شب از ذوق تا صبح چش روهم نزاشتم منتظر همسرم موندم تا اومد و بهش قضیه رو گفتم اونم خیلی خوشحال شد و از اون شب دیگ من تا فرصت گیر میاوردم مدام دستم به شکمم بود و همسرم هم مث من ولی نمیدونستیم درآینده چی در انتظارمونه و روزا با ذوق اومدن کوچولومون می‌گذشت و من به یاد اولین تکون بچه ام و اولین ذوق ام و حسرت بغل کردنش و بو کردنش و بوسیدنش تا چند دقیقه همینطور توی بغل شوهرم گریه کردم و اونم بغض گلوشو گرفته
ادامه توی تایپیک بعدی...

۳ پاسخ

😭😭😭😭😭حرف دل منو میزنی
چقدر با شوهرم رویا پردازی دخترمو میکردیم چقدر خوشحال بودیم و چقدر ارزو داشتیم براش 🥺😭
بچت چرا فوت کرد عزیزم؟؟

از دست دادن موجودی که تو شکمت بوده خیلی سخته درکت میکنم😭 امیدوارم خدا هرچه زودتر یه نینی خوشگل بهت بده که بشه قند روزای تلخت❣️

دورت بگردم💔

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان Anya مامان Anya ۵ ماهگی
امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭
مامان آوان مامان آوان ۶ ماهگی
امروز که عکس های اتلیه دوماهگی خودم و اوان دستم رسید یاد یه خوابی افتادم که دیدم یادمه روز ۱۶ فروردین من شیش روز از موعدم گذشته بود و منتظر بودم بفهمم حامله ام یا نه هرچی بیبی چک زده بودم منفی بودن ولی من حس میکردم حامله ام و کوتاه نمیومدم یادمه رفتم آزمایش بتا دادم و بتام صفر بود با حال خیلی خرابی اومدم خونه مادرم و خبر منفی بودن رو برای شوهرم فرستادم چقدر ناراحت شد بعد ده دقیقه پیام داد که جاریم حاملست هم خیلی خوشحال بودم برای اونا و هم بیشتر از قبل دلم گرفت که من حامله نبودم شب که خوابیدم خواب دیرم یه دختر کوچولو اومد دستمو گرفت یه پل جلومون بود گفت میای باهم بریم اون سمت پل من بهش گفتم تو که مرده بودی چطوری اومدی گفت که نه من زنده ام بیا باهم از روی پل رد بشیم من باهات میام از اون روز هرچی که دکترا میگفتن حامله نیستی من قبول نمیکردم تا اینکه ۱۲ روز بعد آزمایش دادم و مثبت بود من اصلا از بعد عید دیگه رابطه نداشتم و لقاح دیر شکل گرفت و من از وقتی حامله بودنم رو فهمیدم منتظر اون دختر کوچولو بودم که داره میاد تو زندگیم آوان قشنگم مرسی که اون شب منو از اون ناراحتی در آوردی حتی توخواب تو امید منی مادر تو تمام رویای منی 🥰🌷
اگر شماام تجربه مشابه دارید تعریف کنید برامون

رفلاکس
سزارین
کولیک
شیر مادر
حساسیت پروتئین گاوی
مامان معین رضا مامان معین رضا ۱۱ ماهگی
سلام مامانا، امروز توی آرایشگاه یه اتفاقی افتاد، من بچمو گذاشتم روی صندلی که مانتومو تنم کنم، یه دختر جوون کنارم بود کلی ذوق بچم کرد گفت بدید من بغل کنم، گفتم نه ممنون نیازی نیست زحمت میشه گفت نه و با اصرار برای چند دقیقه بغل کرد دودو سه چهار دقیقه، و من یه لحظه به فاصله شاید ۵ قدم رفتم پستونک معین رو توی روشویی همون اتاق آب گرفتم اومدم، بچمم خواب بود، بعد بچه رو گرفتم رفتم خونه و همینطور که خواب بود گذاشتمش توی جاش البته نه روی تختش توی تشک روی فرش، ناهار خوردیم معین گریه کرد رفتم سراغش دیدم معین وارو شده و داره سینه خیز میره و گریه میکنه دویدم بلندش کردم دیدم دهنش سیاست، خیلی ترسیدم فک کردم دهنش خون اومده بسته شده خونا، دست کردم دهنش و یه تیکه شکلات و یه عالمه شکلات آب شده از دهنش درآووردم، خیییلی ترسیدم، خدا لعنتش کنه مریض نمیدونم کی وقت کرده بود شکلات چپونده بود توی دهن بچه ی خواب، خدا میخواست که تا بیدار شده بود وارو شده بود و نرفته بود پایین شکلاته که بره گلوش، خلاصه دنیای کثیفی شده، من که هنوز حالم برنگشته سر جاش، تو رو خدا خیلی مواظب باشید خیییلی، آدم مریض زیاده.
مامان کیارش مامان کیارش ۶ ماهگی
چقدر مسولیت بچه سخته بچه توهس اما خیلی بار مسولیتش بالاس..چندروز پیش بچم و عمودی روم نگه داشتم که عاروق بزنه همینجوری دست وپا زد تا رفت رو شکمم سرش که رو سینم بود رو شکمم بود با اینکه دست روی کمرش گذاشته بودم یه دفعه برعکس شد و با سرر افتاد زمین خدا رحم کرد رو تشک بودیم کنارش هم یخ چیز تیر بود وبازم خدا رحم کرد که به اون نخورد .خودش فقط رو ترس گریه کرد واروم شد تا عصر ..گاهی صورتش و ناخن میکشه یه رد زخم کوچیک میزاره خواب بود داشتم جارو میزدم بچه خواهر شوهرم گفت وای زندایی گوشش خون داره می یاد گفتم حالا ناخن زده رفتم دیدم وااای گوشش پر از خون سیاه هس پام سست شد گفتم بچم از دستم رفت مخصوصا خواب بود گفتم بیهوش شده تا دستمال اوردم وگذاشتم رو گوشش مردم وزنده شدم اون وسط میگفتم صد درصد اگه بلایی سرش اومده باشه من خودم رو میکشم تا گوشش رو پاک کردم دییدم سوراخ گوش تمیزه یه زخم کوجیک تو گوشش با ناخن درست کرده چون نازک بوده اینجوری خون اومده..ناشکری نکرده بودم خیلی هم بچم ودوس دارن اما نمیدونم اون روز خدا میخواس چی رو نشونم بده هرچی بود خیلی بد بود مخصوصا اینکه زده بودم دیده بودم ضربه به سر نباید گوش وبینی خون بیاد وگرنه ضربه مغزه
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س