۱۲ پاسخ

حس میکردم از راه دور برگشتم
ی راه خییییلی سخت و دردناک با کلی عشق و کلی چشم انتظاری بعد از مدتها بالاخره بهش رسیده بودم
و خستگیمون با دوش شستم رفت
حس میکنم اون لحظه خیلی خسته بودم خیلی اونقدر که فقط اون دوش گرفتنه حالم رو خوب میکرد…

اره واقعا حس خوبی بود

من طبیعی زایمان کردم انگاری وقتی دلم خالی شده بودنمیذاشت صاف بایستم وهمش معدم منو میکشیدپایین صاف میایستادم معدم درد میگرفت ودرد بخیه هام و سینه های سنگین و بیشتربخیه هام اذیتم میکرد وگرنه بقیش حس های خوبی بود😁

من بعد از اینکه بخیه زدن برام همون‌جوری روی تخت زایشگاه خوابیدم بدون اینکه حتی دست خودم باشه که بیدار بمونم وقتی بیدار شدم دیدم پدر شوهرم و شوهرم و داداشم بالای سرم داخل اتاق هستند😂😂🤦🏻‍♀️ اومده بودن داخل زایشگاه

برعکس تو من بدترین روزهام بود دقیقا زار میزدم تو حموم حوصله هیچکس نداشتم بدنم ترکیده بود انگار ۷۰ سالم بود ، دختر خواهرشوهرم من شست باهاش اوکیم باورت میشه

مخصوصا وقتی اون پانسمان مسخره و میکنی میندازی دور

ارههه منم تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم دوش گرفتن بود ..چقد خوب بود

ای گفتی

پ چرا بمن گفتن سه روز بعد حموم کن🫤

وای من از درد نمینونستم خودمو بشورم خواهرم شست منو منم از دست کارای مادرشوهرم زیر دوش گریه می‌کردم میزدم تو سرم😂مادرشوهرمم هر دو دقیقه دروباز می‌کرد میگف بزار من بیام بشورمت آخر در حمومو قفل کردیم تا بیخیال شد😅
برای من بهترین لحظه بیمارستان زمان ریکاوری بود خوابم برد وای بهترین خواب دنیا بود انگار
انشاالله قسمت هرکس ک آرزو داره🙏🏻

انشاالله من فردا مرخص میشم میرم خونه حتما امتحان میکنم ببینم چه حسی داره

وایییی💔💔😭😭😭من زیر دوش گریهه میکردددمم
از دلی ک توش دیگ دخترم نبود🥹ک حرکاتشو حس کنم🥹🫠

سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته پانزدهم بارداری
.... پارت چهارمـ....



بار دوم ک اومد معاینه کرد گفت یکم مونده ب سه برسی دیگع از ۱۰ و ربع بود من درد های شدید گرف جوری ک دستای مامانمو چنگ میزدم و جیغ دو باره اون حس دفع اومد رفتم دستشویی و این بار خیلی حس دفع بزرگ بود و جیغ میزدما 😂😂😂😂
همراه من چهار نفر دیگه هم بودن تو اتاقای بغل یهو مامام اومد با ی لحنی برگشت بهم گفت عزیزم هنوز دو سانتوو نیمی انقد جیغ جیغ میکنی
اتاق بغلی هات ۶ ۷ سانتن ک جیغ میزنن یهو شروع کردم ب فحش دادم ک شما نمیفهمین من درد دارم حس دفع خیلی دارم و ایتا ک ب مامانم گفت سریع کمکش کن بشینه رو تخت ب روز اومدم روی تخت اصلا نمیتونسم راه برم
معانیه کرد ک بعدش دویید توی سالن و داد زد وسایل زایمان رو حاضر کنین اتاق سه هشت سانته
وقتی اینو شنیدم پشمام ریخت اون لحظه فقط داد میزنم دکترمم خبر کنید چون خیلی با اون راحت تر بودم حس امید بود بودش اونجا و اون لحظه ی دکتر دیگه اومد بالا سرم و هعی باهام حرف زد و تکنیک نفس رو خودم بلند بودم ولی انقد درد داشتم همراه باهاش جیغ میزدم ک هیچ کمکی نمیکرد هعی بهم میگفت دهنو ببند بعد نفس بکش😐😂
حقیقتا اولش ناراحت شد شدم 😂 ینی چی دهنتو ببند😂