امروز که عکس های اتلیه دوماهگی خودم و اوان دستم رسید یاد یه خوابی افتادم که دیدم یادمه روز ۱۶ فروردین من شیش روز از موعدم گذشته بود و منتظر بودم بفهمم حامله ام یا نه هرچی بیبی چک زده بودم منفی بودن ولی من حس میکردم حامله ام و کوتاه نمیومدم یادمه رفتم آزمایش بتا دادم و بتام صفر بود با حال خیلی خرابی اومدم خونه مادرم و خبر منفی بودن رو برای شوهرم فرستادم چقدر ناراحت شد بعد ده دقیقه پیام داد که جاریم حاملست هم خیلی خوشحال بودم برای اونا و هم بیشتر از قبل دلم گرفت که من حامله نبودم شب که خوابیدم خواب دیرم یه دختر کوچولو اومد دستمو گرفت یه پل جلومون بود گفت میای باهم بریم اون سمت پل من بهش گفتم تو که مرده بودی چطوری اومدی گفت که نه من زنده ام بیا باهم از روی پل رد بشیم من باهات میام از اون روز هرچی که دکترا میگفتن حامله نیستی من قبول نمیکردم تا اینکه ۱۲ روز بعد آزمایش دادم و مثبت بود من اصلا از بعد عید دیگه رابطه نداشتم و لقاح دیر شکل گرفت و من از وقتی حامله بودنم رو فهمیدم منتظر اون دختر کوچولو بودم که داره میاد تو زندگیم آوان قشنگم مرسی که اون شب منو از اون ناراحتی در آوردی حتی توخواب تو امید منی مادر تو تمام رویای منی 🥰🌷
اگر شماام تجربه مشابه دارید تعریف کنید برامون

رفلاکس
سزارین
کولیک
شیر مادر
حساسیت پروتئین گاوی

تصویر
۶ پاسخ

بغضی شدم از خوابی که دیدی 🥺🥺

ای جانم .
اتفاقا میخواستم بگم .دیرتر لقاح صورت گرفته بوده .
خداروسکر
روح های بزرگ توان هرچیزیی رو دارن .
بچه هایی که در ایران بدنیا میان بزرگترین روح هارو دارن
الخصوص که ۴۰۰ به بعد بچه ها روح بزرگ و قدرتمند و باهوش بالا متولد میشن
نسبت ده ها قبل

وای من چهار دفع حامله شدم همون شبش میفهمیدم پنج روزم جلو بی بی میزدم

آخیییی عزیزم ،خدا حفظش کنه براتون ،بغضی شدم😢🥹♥️

عزززیزم سالم باشه اوان خانوم

من سربچہ اولم
تو اوج اختلااف باھمسر۔رفتہ بودم خونہ ماماانم دیگہ ک طلااق بگیرمممم۔۔۔
ھمونجاا فھمیددم باردارم و سرخود تصمیم گرفتم بدون اینکہ کسےبفھمہ بندازمش تا کاراےطلاقم انجام بشہ۔مےفھمیدن دیگہ نمےذاشتن جدا شم۔۔۔
خلااصہ شروع کردم خیلےکاارا۔زعفرون خوردن و قرص خوردن و غیررررہ۔۔۔
یہ چندروزے گذشت بچہ خالم زنگ زد بھم ک خواب دیدم یہ پسرر خوشگل و مو بور دارےکہ مدام سرشو مےکنے زیر اب خفش کنے بکشیش۔۔۔
ھمون خوااب من نذر امام رضا کردم برا بچم و برگشتم سر زندگیم۔۔۔
پسرم رضا الاان 16سالشہ و وقتے اومد ھمہ ےےےے مشکلااات زندگیہ من محو شدن۔۔۔

سوال های مرتبط

مامان فندوق🌰🐣 مامان فندوق🌰🐣 قصد بارداری
خاطرات بارداری 🤰🏻👶🏻
شب پیش با همسرم دراز کشیده بودیم رو تخت برگشت سمتم بغلم کرد یکمی گذشت یهو رفتم تو فکر تو فکر روزای خوش بارداریم روزایی که باور نمیکردم یه موجود کوچولو موچولو توی بدن من داره رشد میکنه یه موجودی که ندیده عاشقش بودم و براش جون میدادم یاد اون شبی افتادم که همسرم شب کار بود و من داشتم توی گوشی می‌میچرخیدم و یه دستت به شکمم بود طبق عادت همیشه که یهو نی نی زیر دستم موج رفت و من مات و مبهوت مونده بودم یه حس بین خوشحالی و ترس وجودمو پر کرده بود و با دستای لرزون دوباره دستمو بردم سمت شکمم که دوباره تکون بخوره و حسش کنم و اون شب از ذوق تا صبح چش روهم نزاشتم منتظر همسرم موندم تا اومد و بهش قضیه رو گفتم اونم خیلی خوشحال شد و از اون شب دیگ من تا فرصت گیر میاوردم مدام دستم به شکمم بود و همسرم هم مث من ولی نمیدونستیم درآینده چی در انتظارمونه و روزا با ذوق اومدن کوچولومون می‌گذشت و من به یاد اولین تکون بچه ام و اولین ذوق ام و حسرت بغل کردنش و بو کردنش و بوسیدنش تا چند دقیقه همینطور توی بغل شوهرم گریه کردم و اونم بغض گلوشو گرفته
ادامه توی تایپیک بعدی...
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۴ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️