۴ پاسخ

عزیزم منم همینطور بودم همه روشی استفاده کردم از کشیدن نوک سینه با سرنگ و رابط و شیر دوش دستی همه رو بعد رفتم بیمارستان گفتم این نمیشه چیکار کنم گفت از شیر دوش برقی استفاده کن
یه ۵ شب استفاده کردم سر سینم درست شد اینطوری که یه پنج دقیقه با شیر دوش برقی استفاده میکردم بعد فوری سینمو میزاشتم دهن بچه وقتایی هم که بچه خواب بود استفاده میکردم شیرشم میزاشتم برای بچه به نظرم شما هم یه بار امتحان کن شاید درست شد من ۵ شب استفاده کردم

هر جا می‌رفتیم گیر رابط بودیم
کثیف میشد گم میشد😭😭

رابط سینه بگیر خیلی خیلی خوبه

با شیر دوس دستی سینتو بدون خیلی کمک میکنه برا نوک سینه

سوال های مرتبط

مامان ارغوان مامان ارغوان ۹ ماهگی
تجربه روزهای سخت از زردی دخترم
مینویسم چون اون روزا کسی نبود اینا رو به من بگه و شاید تاپیک من به یه نفر مثل خودم کمک کنه
دخترم با وزن ۲۷۰۰ سزارین دنیا اومد.تو بیمارستان خیلی سینه ام شیر نداشت و قطره ای میومد.گفتم بهش شیرخشک بدم اما ماما ها تو بیمارستان گفتن نه بچه با همین سیر میشه و نگران نباش.قبلش هم خانه بهداشت اینقدر از معایب شیرخشک گفته بود که فکر میکردم اگه بچه ام شیرخشک بخوره بهش ظلم کردم.سر سینه ام هم کوچیک بود کلا بچه به زور میتونست سینه رو بگیره.اومدم خونه و همش در تلاش که بچه از سینه شیر بخوره.بعد سه روز دیدم زرد شده .رفتیم دکتر وزنش هم شده بود ۲۲۰۰.سریع بیمارستان مفید بستری شد.از کم آبی و گرسنگی زردی گرفته بود و تو خونش عفونت نشون میداد.بماند که تو خود بیمارستان تا یک هفته که مرخص بشه چه عذابی کشیدیم و چه قدر من اون روزا گریه کردم برای جای آنژیوکت ها که روزی چندبار عوض میشد.دوستانه بگم که اگه دیدید شیرتون روزهای اول کمه،اصلا به حرف کسی گوش ندید و‌ سریع شیرخشک بدید .
#سزارین #شیردهی #شیرخشک #شیر_مادر #بارداری
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان JANA🎀✨️ مامان JANA🎀✨️ ۱ سالگی
شیر مادر و شیر خشک کمکی
#پارت_دوم

دوم این که چرا میخواستم شیر خشک کمکی بدم:

۱. حس میکردم بچه سیر نمیشه چون دائما باید شیر میخورد تا آروم بشه، اوایل که سینه م رو فشار میدادم در حد یک قطره میومد بیرون بعدش اومدم قرص شیر افزا و پودر تقویتی خوردم بهتر شد و وقتی فشار میدادم سینه رو بیشتر شیر میومد اما تا کی میشه قرص و پورد خورد؟! ناگفته نماند که تغذیه‌م هم عالی بود، و هم زیاد اما چرا شیرم اونقدر زیاد و مقوی نشد واقعا نمیدونم 😢 الان خیلی بهتر شده اما اونقدر چرب نیست

۲. کمردرد،انقدر برا شیر دادن نشستم که کمرم قوز زده

۳. خجالت میکشیدم جلوی بقیه سینه مو دربیارم وحس بدی بهم دست میداد، زورم میومد مثلا مرد تو اون حالت ببینم واسه همین هر مهمونی میرفتم یا کسی میومد خونه مون واسه شیر دادن همش میرفتم تو اتاق، و این باعث شده بود حس افسردگی بگیرم که همه وسط مهمونی بودن و من ساعت ها تنها تو اتاق، یه بار رفته بودیم مهمونی و تا حدودی شلوغ بود و فرشته کوچولو همش بی قراری میکرد منم بردمش تو اتاق تا بهش شیر بدم که شاید بخوابه، باورتون میشه که از سر شب تا آخر شب من فقط ۲۰ دقیقه واسه شام اومدم بیرون! بد جور حرصی شده بودم واقعا دوست داشتم گریه کنم ! من آدم ام دوست دارم بیام تو جمع حرف بزنم حرف بشنوم و این موضوع خیلی اذیتم میکرد.
۴. بیرون نمیتونستم برم نه با بچه نه بدون بچه، بدون بچه که تا پامو بیرون میذاشتم باید برمیگشتم چون شیر میخواست و با بچه هم باید قدم به قدم ماشین کنارمون میبود چون سر ده دقیقه بی قرار میشد و حوصله ش سر میرفت و میخواست بخوابه باید شیر میخورد تا میخوابید.
مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 ۹ ماهگی
مامانا نگم از دیشب براتون 🔴 چ شب گندی بود .
تجربه من از واکسن ۴ ماهگی خیلی بد بود . پسرم درد پا خیلی نگرفت چون من قنداقش نکردم و پاهاشم تکون می‌داد و دردش نمیومد . همون طور ک بهداشت گفته بود استامینوفن ۴ ساعت یکبار دادم تا ۱۰ شب هم اوکی بود . تو دلم میگفتم خداروشکر مث دوماهگی نیست ک گریه کنه و براش سبک بوده
از ساعت ۱۰ به بعد ی تبی اومد سراغش ک خدا می‌دونه. اجیم و مادرشوهرم پیشم بودن . هی دستمال خیس و گلاب و پیاز و جوراب و تب گیر و .. .... میرسوندن به دستم . شوهرمم ساعت ۱۲ اومد بهش گفته بودم شیاف بگیره . همینطوری احتیاط داشته باشیم . به دلم افتاده بود . شوهرمم سه روز بود ک شیفت بود و نیومده بود خونه تا دیشب خیلیم خسته بود . جنازه بود یعنی
هرجور بود من تا ساعت ۳ ک استامینوفن بعدی رو قرار بود بدم پاشویه میکردم و دستمال میزاشتم . بچمم بی‌حال تو خواب بود تقریبا
تا استامینوفن رو میخواستم بهش بدم یهو قبلش ۱۰ دقیقه خوابم برده بود ولی ساعت گذاشته بودم ک زنگ ‌بزنه پاشم
پاشدم دیدم ننه بچم کووووره اس
استامینوفن رو دادم و اینقدر گریه کرد . هرچی میخواستم سینه مو بزارم دهنش اینقدر جیغ میزد . شوهرمم مث جنی ها یهو پرید گفت چیکارش میکنید چیکارش میکنید . ( حالا من میخواستم سینه مو بهش بدم ک خودش بیدار نشه چون خسته بوده بچه رو زود ساکت کنم ) تازه بدهکارم شدیم که شما ۳ نفری بلد نیستید بچه نگه دارید بدینش به من
بارداری سونوگرافی تب
مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام تجربه زایمان طبیعی :
من وقتی رفتم بیمارستان زیر دلم درد میکرد و کمرم اما دردش قابل تحمل بود تست انقباض دادم اما انقباض نداشتم وقتی معاینه شدم چهار سانت باز بودم ماماها ی بیمارستان به خاطر بی تجربه بودنشون شروع کردن دستشون و تو واژن من کردن تا یک ساعت دست اینا تو واژن من بود و من از درد داد میزدم به جای اینکه به من بگن ورزش کنم پیاده روی کنم تو بیمارستان و .... اینا با زور منو زائوندن این فشارهایی که به من وارد کردن باعث شد ،دیسک کمرم پاره بشه حین زایمان من به ماماها گفتم شما دنده های منو شکستید انقدر فشار به من دادن و شکم و واژن منو فشار دادن در صورتیکه من سابقه زایمان سریع داشتم اصلا احتیاج به این همه زور و دستکاری نبود من اصلا از بیمارستان میلاد راضی نبودم اصلا . وقتی بچه به دنیا اومد چند ساعت بعدش مامای بیمارستان یه فرم اورد مشخصات منو بنویسه چه بیماریهایی داری تو بارداری چقدر وزن اضافه کردی تا حالا عمل کردی یا نه و ... از این سوال ها به جای اینکه اینا رو قبل از بستری کردن من بپرسن چند ساعت بعد از به دنیا اومدن بچه ازم پرسیدن واقعا الکی هزینه نکنید بیمارستان به درد نخوری هستش ...
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....