۱۷ پاسخ

تازه همچین چیزی می‌شنوم میبینم یک مادر بعدها کم کم بخواد با بچه پیوند عاطفی‌شون شکل بگیره. من از همون موقع که تو شکمم بود شدیدا عاشقش شدم اگه یک ذره دیرتر تموم می‌خورد نگران میشدم سریع می‌رفتم بیمارستان و دکتر. هر چیزی نمی‌خوردم و خیلی نگرانش بودم

من جزو دسته اول بودم فکر کنم
ولی تا وقتی به دنیا نیومده بود خیلی حسی نداشتم از همون لحظه که متولد شد یه هو دنیا برام نورانی شد یه هو عاشقش شدم خیلی ذوق و شوقشو داشتم خیلی خوشحال بودم

منم تا ۶ماه هیچ حسی بهشون نداشتم طوریکه نمی‌تونستم بگم اینا دخترای منن اصلا ذهنم اینکه مادر شدمو قبول نمی‌کرد فک کنم بخاطر این همه زجر و سختی بود ک کشیدم اما بعد از ۶ماه انگار کم کم حس میکردم ک آره ی چیزی بینمونه
و نگم از الان برااااات ک نفسم بهشون وصله
ی ذره احساس ناراحتی بکنن من اینجا می‌سوزم و آتیش میگیرم
فک کنم ما مامان اولیا بیشتر این حسو داریم

من بچم خیلی زودبدنیااومدوفقط تواتاق عمل یه لحظه نشونم دادن وبردنش تودستگاه واسه تنفس من انقدر گریه میکردم به همسرم گفتم من بچه روندیدم نگهش داشت آورد بادستگاه پیشم نشونم دادبعدبردتش بیمارستان بستریش کردن من بعد۴روزکه رفتم بچمودیدم انقدر حس قشنگی بود الان دارم میگم اشکام داره میریزه هم خیلیییی کوچولو بود هم یه حس خاصی بهش پیداکردم اوردن دادن بغلم خیلی آروم شدم وکلی بوسش کردم

عزیزم کاملا عادیه من خودم وقتی به دنیا اومدم مامانم زده زیر گریه به مامان بزرگم گفته شبیه مادرشوهرمه ینی بچم زشته😅
ولی من وقتی پسرم دنیا اومد گفتم وااااای چقدر خوشگلهه
احساس ادما متفاوته و عشق مادری اینجوریه که به مرور هی بیشتر میشه

من دسته اول بودم
از همون لحظه زایمان هم وقتی داشت گریه میکرد تا اوردنش کنار صورتم آروم و ساکت شد
خیلی حس خوبی بود از همونجا عاشقش شدم🥹

من دسته اول هستم وقتی هانا رو دادن بغلم تمووووم دردامو غصه هامو هرچیزی که تا اون موقع ناراحتم کرده بود رو فراموش کردم خیییلی حس شیرینی داشتم بهش و تا الآنم دارم روزی 20بار خدامو شکر میکنم اینقدر باهاشم بهم خوش میگذره که نمیتونم به یه جمله بیان کنم خدا همه بچه هارو و بچه خودمو بهم نگهداره شوهرم و دخترم زندگی من هستن تمام تلاسمم به این زندگی میکنم هر روز زندگیمون شیرین و شیرین تر شده سپری میشه و من از خدا ممنونم و شکرگذارشم 🤲🥹

من سر بچه اولم بعد دو ساعو به هوش که اومدم خیلی درد داشتم هیچ حسی نداشتم ولی دومی چون بی خس بودم همون لحظه اول بغلش کردم خیلی حس خوبی بود دوست داشتم

منم مثل شما بودم و الان زیبا ترین حس دنیا رو با پسرم دارم

منم روزای اول حسی نداشتم ولی بعد ۵یا ۶روز تو بغلم میموند میزاشتم زمین گریه میکرد

من هیچ وقت یادم نمیره اولین دیدار با بچه هامو دوست داشتم فقط بغلم باشنواشک بریزم الآنم که میگم دقیقا همون حالو دارم🥹🥹🥹
بنظرم زیباترین وخالصانه ترین ،عاشقانه ترین و...... حسی که یه خانم توطول عمرش تجربه می‌کنه 🥰🥰🥰🥹🥹🥹

من ده سال بچه نیاوردم ،هر دو تصمیم گرفتیم نیاریم .
بعد بابام گفت من نوه ندارم ،نوه می‌خوام پیر شدین بیارین دیگه .
اون قسمت پیر شدین رومون اثر کرد .
وقتی زایمان کردم ،هرروز گریه میکردیم که چرا زودتر نیاوردیم.
خیلی دگرگونمون کرد ،شوهرم عاشقه دختر بود .من عاشق پسر .هردومونم یکی می‌خواستیم .
الان که دختر شد هم من هرروز شکر میکنم .میگم همین یکی باشه و تاجه سر باشه

منم خیلی دوسش داشتم وقتی گذاشتن بغلم ولی همزمان انقدر اذیت شده بودم که فقط خیالم از بیرون اومدنش راحت شد😶‍🌫️
ولی برای دومی همه چی فرق داشت چون هم ترسم ریخته بود هم آمادگیم بیشتر بود کلا لذت بردم از همه ی مراحلش اصلا سختی حس نکردم🥲🙃

حسه که از اول بود
ولی من انقدر زایمان وححححشتناکی داشتم همین اوردن من یکم اروم شم خندیدم گفتم اخه پسر من.پدر منو دراوردی که🤣
گریه ام نگرفت.اما اومدم خونه همش زار میزدم...
ازون اولم انقدر وابسته و وابسته و وابسته تر شدم که دیگه هم قرار نیست برگردم مدرسه و فقط کنارش بودن رو دوست دارم😍

منم همینم

دقیقا منم مثل شمام

منم اولش حس خاصی نداشتم چون از شدت درد گنگ بودم .ولی الان عاشق دخترمم

سوال های مرتبط

مامان نانا مامان نانا ۱ سالگی
لعنت ب من اگه بخوام حتی ب بچه ی بعدی فکر کنم😭😭این بچه دیگه پدر منو درآورده از موقعی ک ب دنیا اومده ی روز خوش ندیدم ب والله.
۶ ماه اول نوزادی بکوب گریه و کولیک و بیداری ک اصلا شبا خواب نداشت،الانم ک ب شدت لجبازی میکنه و اذیتم میکنه از صبح ک بیدار میشه تا عصر فقط جیغ و داد و گریه ی شدید ک ببرمش تو کوچه
بخدا میبرمش تو اتاقش بازی کنیم باهم گریه میکنه میبرمش تو حیاط گریه میکنه دیگه نمیدونم چ کنم ظهر بخاطر ی پلاستیک نون خودش کشت انقددد گریه ک کل نونا رو ریز ریز کرد تو خونه
بخدا از ظهر فقط گریه میکنم دیگه نا نمونده برام پشت شونم درد میکنه
بعدازظهر از ساعت ۵ بردمش تو کوچه تا ۸ ،تو کوچه هم ساکت نیس دوچرخه و اسباب بازی‌ای دیگرانو میخواد. برای سه چرخه خریدم و اسباب بازی میبرمش تو کوچه باز چشش دنبال وسایل بقیش،بخدا سه چهار دمپایی نو نو داره آخرش تو کوچه گریه شدید ک دمپایی بقیه ی بچه ها رو میخواد
نمیدونم چ واکنشی داشته باشم نمیدونم چ کنم تو رو قرآن کمکم کنید هرروز بلا استثنا همینه کارم...من خسته شدم از بچه داری 💔💔خدایااا منو بکش ک دیگه این بچه و زندگی رو نبینم
پوشک واکسن فرزندپروری شیرخشک فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک