عزیزم من رفت آمدم کامل قطع کردم الان ۲ سال نرفتم خونشون اونا میان البته ولی من نمیرم راحتم توهم کم کن
دقیقا با پوست و استخوان درکت میکنم چی میگی
آخ آخ میفهمم منکه دیگه آرام بخش میخورم جایی هم نمیرم به ماند که شوهرمن اصلا همراه نیست مدام دعوا داریم سر این چیزا
رفت و امدت محدود کن هیچی مهم تر از اعصابت نیس دوری و دوستی به کسی چه اخه پدرشوهر منم پشت در خونم موند یه بار گوش کرد گفت چرا دعواش کردی انقدر دخالت میکنن که نگم برات بخدا
جواب خواهر شوهراتو بده خب بگو هیچ کس مثل من نگران این بچه نیست شما هم نمیخواد الکی واسه بچه ی من دلسوزی کنید هواستون با بچه های خودتون باشه
اگر بهداشت گفته وزنش خیلی کمه یا استپ وزنی کرده ، ببر دکتر ببین چی میده بهتون
اگر درباره وزنش نگران نبود بهداشت، به زور غذاش نده، میگی مریض هم بوده بچه
خب طبیعیه وقتی مریض میشیم اشتها نداریم.
ببین یه جاهایی واقعا دیگران با دخالتشون یه کاری میکنن که آدم از خودش و حتی بچش بد میاد.از بس انرژی منفی و حس ناکافی بودن میدن.به نظرم از این به بعد هر کی هر چی گفت بگو بچه خودمه به شما ربطی نداره اصلا رفت و آمدت رو کمتر کن.البته خودتم سعی کن آروم باشی استرس ِ نخوردن خیلی اذیت کننده است اگه می تونی بچت رو ببر دکتر وبه حرفاش عمل کن.هم خودت آروم میشی هم دیگران اگه حرف زدن با خیال راحت بگو نظر دکترش اینه
پسر من از ساعت ۸ صب ک یذره صبحونه خورده بود دیگه هیچی نخورد یا ۱ظهر سه بار براش برنج ریختم هرکار کردم این سه بارو نخورد دیگه میخواستم گریه کنم میترسم ضعف کنه
فرنی دوست داشت فرنی پختم بازم لب نزد همشم گریه میکرد گوشی گزاشتم جلوش بازی کردم باهاش یه مقداری خورد بعد یهو همشو تو دهنش نگه داشته بود تف کرد دختر ۱۰ساله خواهرشوهرمم پیشم بود منم عصبانی شدم یدونه زدم در کونش البته اونقدی ن ک دردش بگیره و گریه کنه هااا من اینو حینی زدم ک داشت گریه میکرد دیگه بساط غذاشو جم کردم وسایلامم جم کردم پسرمم همچنان گریه یلحظه دیدم همه دارن میگن بچه ترسیده بهش آب بدین واینا نگو دختر خواهرشوهرم رفته تو جمع گفته مامان هایان یجوری زد بچه داره گریه میکنه میکفتن بچه کوچیک و مگه میزنن و خلاصه بدتر ریدن تو اعصابم منم ک بشدت تحت فشار بودم اون یه هفته جم کردم با همسرم راه افتادیم خونه
بعد دیروز خواهرشوهرام باز اومدم خونم باز میگفتن من انتظار نداشتم تو بچه بزنی به زور غذا دادی بچه عصبی شده
البته اون روزی ک گفتم هایان گریه میکردم اومدیم خونه اسهال شد و تب داشت مریض بود گریه میکرد
خلاصه اینا همه دایه مهربون تر مادر شده بودن بدتر منو دیوونه میکردن
این بچه رو من به حال خودش ول میکردم غذا نمیدادم تا هنوزم این هیچی نمیخورد اون موقع هرماه بجای اینکه وزنش زیاد بشه نیم کیلو کرد میکرد هرماه دیگه چاره برام نزاشت دکتر اینام نداشت
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.