الهی فدات بشم من پسر قشنگم 🥹♥️
مامانا امروز خدا بهمون رحم کرد، مهدیار میوه خیلی دوست داره بعد من هندونه رو کوچولو کوچولو براش طبق معمول همیشه ریز کردم و تو ظرف ریختم ، بعد خودم هم ازش فاصله داشتم
بعد از چند دقیقه انگاری چند نفر بهم بگن که به مهدیار نگاه کن🥺
تا بهش نگاه کردم دیدم که بچم داره خفه میشه و قرمز شد و هر چقدر سرفه می‌کنه و عمق میرنه اما نمیشه و داره خفه میشه😭
دیگه داشت کبود میشد و دور چشماش قرمز شده بود و منم جیغ زدم و همسرم از خواب بیدار شد، با اینکه مهدیار رو سریع بغل کردم و در حالت دور چند بار به شپش محکم زدم اما فایده نداشت بعد دستم رو کردم تو دهنش و دیدم تو گلوش پر از هندونست و با این کارم مهدیار یه بار دیگه عوق زد و گریه کرد 😭😭😭😭
خاک بر سرم که بهش هندونه دادم 😭😭
همش عذاب وجدان دارم 😭
اون لحظه که اینطوری شد و من ازش فاصله داشتم سریع اومد سمتم😭😭😭😭😭😭
الهی فداش بشم من که اینقدر مظلومن بچه ها
واقعا بی دفاع ترینن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
حالم خیلی بد شد از یادآوری اون لحظه
خدایا محافظ همه بچه ها باش♥️🤲
خدایا همیشه بچه ها سلامت و شاد باشن🤲

مامانا میگم بعضی از هندونه ها نمی دونن چرا حالت پلاستیکی و به قول معروف جیری دارن، تو رو خدا مراقب باشید🥺
بعد از گذشت یک ساعت از اون اتفاق مهدیار برای اولین بار سرش رو گذاشت روی سینم و خوابید🥹♥️
فدات بشم من🥺، ببخش منو پسرم، ببخش 🥺

تصویر
۲۱ پاسخ

فک کنم قاچ بدی کوچولو بهتره پسرمنم وقتی براش ریز میکنم همه رو تو دهنش میکنه ولی قاچ بهش میدم بهتر میخوره
خداروشکر بخیر گذشته

خداشکر بخیر گذشت

پسرمن ک بزرگتره ولی جرات نمیکنم کارتوروبکنم حتی توعمرم هندونه ندادم دستش میترسم خفه بشه بخاطرهمین هرچیزیم بخوام بدم بایدنرم وخیلی ریزباشن اونم خودم تودهنش بزارم🤦دیگه وقتی کنارش نیستی جلوش چیزی نزار

تاپیک آخره منو ببین
من هنوز بیدارم از ناراحتی
حالا واسه تو هندونه بود واسه من قند لعنتی😭😭😭😭

خدا رو شکر عزیزم

ای خدا عزیزم تصورشم سخته خدا گل پسری رو دوباره بخشیده مراقبش باش مامانِ مهربون🩵

😭😭

مگ نه یکسالشه چرا تو گلوش پرید؟

وای خدااا چ وحشتناک مگه ریز نکردی براش چرا گیر کرده پس

من هیچ وقت میوه روندادم دست بچه ام یابدم کنارش میشینم چون اونهاگلویی ندارن که بخوان راحت قورت بدن

فقط خدا خودش مراقب بچه هاباشه وهست
پسرمنم ازتخت خواب افتاده بود پایین افسردگی گرفته بودم انقد خودمومقصرمیدونستم الانم یادمیوفته عذاب میکشم

اخی بگردم سعی کن دور نشی چیزی خوردنی من که خیلی میترسم 🥹🥹

ای جان الهی بمیرم
بیشتر مواظب باشید
خدارو شکر به خیر گذشت ولی ما مامانا تو دو روز تو ناراحتیش می‌مونیم نمی‌دونم چرا😭

خداروشکر به خیر گذشت از تصورش قلبم درد گرفت

واییی خداروشکر بخیر گذشت 😥🥲

خدارو که بخیر گذشت
طفلک چقدر ترسید بازم خداروشکر

منم امشب بچم پیپی کرد من عوضش نکردم یه مدت وقتی بازش کردم پاش قرمز شده بود 😭😭با گریش منم گریه کردم خداکنه منو ببخشه خاک تو سرم 🥲

وای خدا برا منم پیش اومده قلبم تیکه تیکه شده یعنی
خدایا مراقب شون بااااش

عزیزم خداحفظش کنه برات
آره واقعا مظلوم ترینن
منم پسرم باز گوش دردگرفت امشب تب کرد قطره دادم تا صبح ببرم دکتر خیلی بیقراری کردتا خوابید فهمیدم درد داره😔

الهی عزیزم❤️واقعا خدا بچه هارو نگ می‌داره
ی اتفاق بد هم هفته گذشته تو تاپیک هام هست برا پسرم افتاد ینی حالم بد میش بهش فکر میکنم

اخییییی چشام اشکی شد 🥹
خداروشکر بخیر گذشته

سوال های مرتبط

مامان پناه💖 مامان پناه💖 ۱۲ ماهگی
امروز تو یک‌ساله شدی و من هنوز باورم نمی‌شه چقدر زود گذشت… 🥹❤️
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: «یعنی من واقعاً مامان شدم؟»
از اون روز به بعد، همه‌چیز برای من شد تو…

این یک سال با تو فقط بزرگ شدنت نبود؛
منم با تو بزرگ شدم…
با اولین خنده‌هات خندیدم، با گریه‌هات دلم لرزید، با تب کردنت هزار بار مردم و زنده شدم، با هر قدم کوچیکت ذوق کردم و هر شب که خوابت برد، چند دقیقه فقط نگاهت کردم و خدا رو برای داشتنت شکر کردم. 🥹

گاهی دلم برای اون نوزاد کوچولویی که توی بغلم جا می‌شد تنگ می‌شه…
برای دستای کوچیکت، برای بوی تنت، برای روزایی که تمام دنیات آغوش من بود.
ولی از طرفی، دیدن بزرگ شدنت قشنگ‌ترین حس دنیاست. ❤️

پناهِ مامان…
شاید وقتی بزرگ شدی اینا رو بخونی و نفهمی مامانت چقدر برای بزرگ شدنت گریه کرده و ذوق کرده…
اما بدون از همون لحظه‌ای که اومدی توی زندگیم، یه تیکه از قلبم برای همیشه مال تو شد.
تولدت مبارک قشنگ‌ترین دلیلِ مادر شدنم…
یک ساله شدنت مبارک، تمامِ دنیای من. 🥹❤️❤️
مامان مه چهره مامان مه چهره ۱۷ ماهگی
سلام خوشکلای من روزتون بخیر
دیشب چون شب قدر بود و بیدار بودیم و مه چهره خانم هم ساعت سه شب بیدار شد پنج صبح به زور خوابید برای اولین بار ساعت نه نیم بیدار شدیم😅
خیلی خوب بود
دیگه مثل همیشه اول رفتیم سراغ روتین روزانه گل دختر خونه 💒 🌈
اول پوشکش عوض شد پاهاش شسته و با وازلین چرب شد بعد هم پوشک شد 🥰
یه لباس تمیز دخترم پوشید موهاشو شونه کردیم و بستیم
صورتش رو با عرق کاسنی پاک کردم بعد چربش کردم
از ادکلنی که داییش براش خریده بود بهش زدم و به به شد 😅😍
بعد از اون نوبت خوردن قطره مولتی ویتامین شد که عاشقشه
بعد هم برای صبحانش بادوم پوست گرفتم آسیاب کردم گذاشتم کنار
آرد برنج رو تفت دادم بعد بادوم رو بهش اضافه کردم با دوتا بیسکویت و سه تا خرما یه کوچولو وانیل گذاشتم پخت خوب که بافت نرمی به خودش گرفت خنک شد دادم نوش جون کرد🥰
شما ها چی صبحانه به نی نی هادادین؟
راستی یه سوال چرا پیام های دوستام برام نمیاد حتی تو قسمت زنگوله ؟🤔
برای شما هم همینه؟
مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
دختر قشنگم آذر ماهی جانم
۹/۹/۹(۱+۴+۰+۴)به دنیا اومدی از اون به بعد دنیای من جوری قشنگ شد که زندگیم به قبل و بعد از تو تقسیم شد
یکسال پر از خستگی اما عشق، نخوابیدنا اما نفس، بدو بدو های بی وقفه اما ، جان ، تو برام هم عشقی هم نفسی هم جانمی
لحظه ای نمیخوام برگردم به زندگی قبل از وجود نازنینت
امروز عمیقا حس غریبی داشتم هم شاد بودم هم پر از بغض ، یاد روزی که زایمان کردم افتادم یاد لحظه ای که به جای خودت فیلمتو نشونم دادن یاد لحظه ای که بعد از ساعتها گذاشتنت تو بغلم فقط چند دقیقه شیر خوردی و بازم بردنت 🥹🥹
تو مثل یه تیکه از گوشت و خونم از وجودم جدا شدی و تا ساعتها من تو آی س یو مثل مرغ پرکنده التماس میکردم که منو ببرن بخش تا بغلت کنم ، خیلی روز سختی بود ،شبی که تا صبح تو بیمارستان گریه کردی و من و عزیز جون نخوابیدیم ،با همه این بغض ها ،شادی این لحظه که یه دل سیر نگاهت کردم و شکر کردم که تو هدیه خدا برای منی، وقتی اومدی خونمون ديگه همه چیز تغییر کرد ، در کنارمون زندگی رو آغاز کردی و بزرگ شدی ،و حالا قدم زنان تلاش میکنی که راه بیفتی و دنیامون رو زیباتر کنی
ناز دلم تولدت مبارکمون باشه
بماند به یادگار از آغاز دوسالگی و پایان یکسالگی
[[[تزئینات رو من و بابایی و خاله جونی درست کردیم ،همه ذوق و تلاشمون برای دیدن ذوق و خنده های تو بود 😍😍]]]
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۴ ماهگی
صبح ساعت ۶ بیدار شد وشیر خواست ،خیلی خسته بودم بلندش کردم گذاشتم کنار خودم تا همون طوری که دراز کشیدم شیرش بدم .داشت گریه می کرد که بغلش کردم.
وقتی درحال گذاشتن کنارم بودم، یه نگاه آرومی بهم کرد حس کردم ذوق کرد که کنارم می خوابونمش.
قبل از اینکه بچه دار بشم، همیشه آرزو این صحنه رو داشتم که دخترم تو تخت خودش یا اتاق خودش خوابیده و صبح که شد برا چند ساعت بیاد کنارم بخوابه.
وقتی شروع کرد به خوردن شیر، سرش رو بالا آورد و بهم لبخند زد چقدر حس قشنگی تو لبخندش بود چشم هایش رو بست و با یه آرامش خاصی شیر می خورد .
چقدر حس خوبیه مادر شدن
دستم رو رو سرش کشیدم و با موهاش بازی کردم، نوازشش کردم و یه بوسه روی سرش.....
پاهاش رو برد زیر پیراهنم و محکم به شکمم فشار داد.
فدای کف پای خنکش بشم، انگار احساس سرما کرده بود، محکم‌تر به خودم فشارش دادم و دوباره بوسیدمش.
و آروم کنار گوشش زمزمه کردم عاشقتم دختر مامان
و همین طور آروم تا ۹ کنار هم خوابیدیم
این پست رو چند روز پیش گذاشتم ،اشتباها پاکش کردم گفتم دوباره بزارم که آرشیو داشته باشم
مامان مه چهره مامان مه چهره ۱۷ ماهگی