۱۹ پاسخ

نمیدونم چرا الان بیشترگریه میکنن،واقعا رواعصابن خیلی زیادددد

من درکت میکنم و میفهمت عزیزم که چقدر هسته و فرسوده شدی و اصلا هم قضاوت نمیکنم ❤️🫂

عزیزم منم چند وخت پیش همینو گفتم ب جاریم.جاریم گفت بزرگ میشه دیگه همه چی میفهمه اذیتاش تموم میشه با خیال راحت میتونی بری گردش و اینا....کمی امیدوار شدم.پسر اون ۱۲ سالشه.ولی راست میگفت..اینم میگذره

حرف دلمو زدی
کل روز گریه کرده
جیغ داد حتی امروز اصلا تو دستشویی نرفته فقط شلوارش کثیف کرده
پسر کوچیکم واکسن زده
کلا مغزم خستس اس

منم دقیقا 😭😭😭

نه دیگه تااخرعمر.بشن.۴سالشون عاقل میشن

حق باتوهه خیلی سخته.منم دلم میخواد فقط یه روزم واسه خودم باشه نه مادر باشم نه همسر

مادر بودن سخت ترین شغل دنیاست

حرف دلمو زدی

منی ک میگم اگه بزرگ شه راحت تر میشه:🥲💔

پسر من همین اللن یک ساعته داره عرررر میزنه و نمیدونیم چی‌میخاد. من خسته شدم دادمش باباش. اونم الانه که خسته شه بیاره بده بمن😭😭

دقیقا ولی خب چه میشه کرد جز صبر منم همینطوره پسرم اسباب بازیاش کلا ریخته وسط خونه دائم بهم چسبیده نمیزاره هیچ کاری کنم

ایوای من ک الان گوشیمو باز کردم تاپیک شما رو دیدم دقیییییقااا حال شمارو دارم و بدتر ... من دوقلو دارم دو تا نق دو تا گریه دو تا غصه غذا و ... بچه ... دلم میخواد بمیرم آخه گناه من چیه اومدم ب این دنیا که قراره انقدررررر عذاب بکشم ... دلم مسافرت و تفریح و گردش میخواد ... دیگه هیشکی حوصله من و بچه هامو نداره یجوریایی تنها شدم ... از همسرم دور دور تر شدم ...استرس اضطراب

🫠خسته تررر از خستههه اممم خداقوت همدرد 🖐

من به این نتیجه رسیدم هرچی بزرگتر میشن بیشتر کنجکاو تر وفضولیشون بیشتر میشه چیزای بیشتر کشف میکن به اقتضای سنشون عزیز

ی چند روز بزار پیش مامانت

دقیقاااا امروز من اینطوری گذشت
یکسره ناله کرد و غر غر

همه همینیم عزیزم..میگذره..تموم نمیشه اما میگذره

ی بچه دو ساله داری؟😕

سوال های مرتبط

مامان پنی💛 مامان پنی💛 ۲ سالگی
درد دل …

الان که نت قطع شده موقع خواب چه فکرایی که نمیاد سراغ آدم
دوران اقدام
بارداری
غربالگریا
تعیین جنسیت
انتخاب اسم انتخاب سیسمونی انتخاب نوع زایمان و بیمارستان دکتر
چقدر عمر زود میگذره ما که نسل سوخته شدیم از خدا میخوام بچه هامون خوشبخت بشن من که احساس میکنم پیر شدم دیگه از صبح تا شب بچه داری خونه داری بشور بساب بدون هیچ تفریحی یعنی دیگه تفریح هم حال نمیده دلم تجربه یه دلخوشی میخواد مثل اردو رفتن تو دوران دبیرستان با دوستام که عشق میکردم فکرمیکردم دنیارو دادن بهم ولی دیگه هیچی مثل اونموقع ها شادم نمیکنه انگار یه بی حسی زدن بهم انگار دنیام رنگی بود الان سیاه سفید شده الان همش نکران بچم چی بخوره کی بخوابه باهاش بازی کنم بیرون ببرمش آخرشم شب با عذاب وجدان بخوابم ناشکری نمیکنم خداروشکر ولی خب ادم دیگه خودش یادش میره🥲دل ادم یاد گذشته ها میکنه روزای آزاد بدون فکر مدرسه بود دانشگاه بود ادم چهارتا ادم دیگه میدید الان همش باید بالاسر بچه باشی دوسه ساعتم میخوای برای خودت باشی میبینی اندازه سه روز از همه کارات عقب افتادی
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
بعضی وقتا مثل الان انقدررررر خسته و کلافه میشم که نمیخوام دیگه به زندگی ادامه بدم...
میخوام همه چی تموم بشه و سر بزارم به کوه و دشت و بیابون... بدون تعارف خیلی وقتا دلم برای روزهای قبل بچه دار شدن تنگ میشه... حتی یادم رفته اون روزا چه جوری زندگی میکردم... با اینکه عاشقشونم و جونمم براشون میدم...
هر دو باهم مثل دوقلو ها گریه میکنن... بهونه میگیرن... خوابشون میاد... بزرگه همش غر میزنه و با کله تو بحران و چالش ۲ سالگی فرو رفتیم...
کوچیکه هم نوزاده و تا میخوابونمش بیدار میشه...
انقد رو پام خوابوندمشون که بدون اغراق پاشنه پام بی حسه...! تا بزرگه رو میخوابونم کوچیکه بیدار میشه و....
بعضی وقتا میگم یعنی میشه با خیال راحت برم حموم؟ غذامو بخورم؟ یا حتی بعدازظهر ها یه چرت نیم ساعته بزنم؟
هر دو باهم گریه نکنن... که بدونم هر کدوشون چی میخواد و....
ولی....
همین که یکم میخوابن و من ذهنم یکم اروم میشه انگار دوباره شارژ میشم... دوباره از نو همه چی شروع میشه... انگار نه انگار که همین ۲ ساعت پیش چه قیامتی تو خونه بود....
ولی واقعا خستم.... دلم میخواد چند ساعت تنها باشم ولی نمیشه... تنها بودنی فقط و فقط فکرم پیششونه و هیچی حالیم نمیشه...
هیییی خدا..‌..


عکس برا دو هفته پیشه... که با این وضعیت بیرون هم میرم😅
خیلیییییی رو دارم بخدا...

۳ ماه و ۱۸ روزگی مانیارم...
یه هفته تا تولد ۲ سالگی مهیارم...

پوشک شیرخشک ختنه نوزاد شیردهی کولیک رفلاکس