بعضی وقتا مثل الان انقدررررر خسته و کلافه میشم که نمیخوام دیگه به زندگی ادامه بدم...
میخوام همه چی تموم بشه و سر بزارم به کوه و دشت و بیابون... بدون تعارف خیلی وقتا دلم برای روزهای قبل بچه دار شدن تنگ میشه... حتی یادم رفته اون روزا چه جوری زندگی میکردم... با اینکه عاشقشونم و جونمم براشون میدم...
هر دو باهم مثل دوقلو ها گریه میکنن... بهونه میگیرن... خوابشون میاد... بزرگه همش غر میزنه و با کله تو بحران و چالش ۲ سالگی فرو رفتیم...
کوچیکه هم نوزاده و تا میخوابونمش بیدار میشه...
انقد رو پام خوابوندمشون که بدون اغراق پاشنه پام بی حسه...! تا بزرگه رو میخوابونم کوچیکه بیدار میشه و....
بعضی وقتا میگم یعنی میشه با خیال راحت برم حموم؟ غذامو بخورم؟ یا حتی بعدازظهر ها یه چرت نیم ساعته بزنم؟
هر دو باهم گریه نکنن... که بدونم هر کدوشون چی میخواد و....
ولی....
همین که یکم میخوابن و من ذهنم یکم اروم میشه انگار دوباره شارژ میشم... دوباره از نو همه چی شروع میشه... انگار نه انگار که همین ۲ ساعت پیش چه قیامتی تو خونه بود....
ولی واقعا خستم.... دلم میخواد چند ساعت تنها باشم ولی نمیشه... تنها بودنی فقط و فقط فکرم پیششونه و هیچی حالیم نمیشه...
هیییی خدا..‌..


عکس برا دو هفته پیشه... که با این وضعیت بیرون هم میرم😅
خیلیییییی رو دارم بخدا...

۳ ماه و ۱۸ روزگی مانیارم...
یه هفته تا تولد ۲ سالگی مهیارم...

پوشک شیرخشک ختنه نوزاد شیردهی کولیک رفلاکس

تصویر
۱۳ پاسخ

درخواست دوستی دادم قبول میکنی عزیزم

واقعا مادربودن سخت‌ترین کاره منم گاهی خسته ترینم

و‌منی که بعد خوندن این پست مث چی ترسیدم

واقعا خیلی زنی چجوری بزرگ میکنیشون

منم باردارم 13روز دیگه زایمانم 😰

خیلی سخته عزیزم خدا بهت قوت بده من کشیدم این روزا رو دخترم فقط ۱۱ ماهش بود پسرم بدنیا اومد 🥲خیلی سخت بود مخصوصا ماه های اول الان خداروشکر هم بازی هستن عزیزم خسته نباشی

حال روز من روزای اولی ک پسرم اومده بود😅😅 الان خداروشکر بهتره دیگه دخترم خودش عقب میشینه پسرمم پیش خودم جلو

منم وضعیت تو رو دارم ...
خیلی سختههه
دلم میخواد فرار کنم برم یه جایی ک هیکس نباشه

تجربه یا کار مثبتی ک جواب داده توی اروم کردن یا هر چی بهمون بگو منم باردارم احساس میکنم واقعا نمیشه با ی بچه دو ساله ی بچه نوزاد و نگه داشت 🙏🙏🙏

برا کوچیکه حتماااا گهواره بخر، پستونک هم بده بهش

منم دخترم از پسر بزرگه شما کوچیکتر بود پسرم دنیا اومد یعنی حالم گرفته می‌شد ۳تایی بعضی وقتا میشستم گریه میکردی الان دیگه دارن یییی کممی بهتر میشن دخترم ۴سالشه پسرم همسن پسر کوچیکه شما

آخی عزیزم خدا بهت توان قدرت بده واقعا مادر چی حتی تو خستگی ترین روزاشم بازم فقط بفکر بچشه

خدا بهت صبر بده
خواهرم مث شما بود الان دستش داغون شده گفتن باید عمل شه بچه شیر به شیر سخته

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
مامانا توروخدا دعوام نکنین .بخدا دست خودم نیست🥺 خب قطعا برای همه مادرا پیش اومده. بچم یه مدته که همش جیغ میزنه. اگه یه چی بخواد حتما باید بدیم یا خراب کاری می‌کنه. من میفهمم که هر کدوم از رفتاراشون یه دوره ای داره حتی به شوهرمم میگم که طبیعیه. ولی متأسفانه بعضی وقتا واقعا به مرز جنون میرسم .خیلی وقتا که تنهام خب خیلی اذیت می‌کنه منم واکنش نشون نمی‌دم تا آروم شده ولی بعضی وقتا یکی دوتا میزنمش .مثلا امشب . الان دوسه روزه زیاد حالم خوب نیست همش بی حالم. یهو یه کاری کرد یه لحظه عصبانی شدم یدونه زدمش گریه افتاد .شوهرم بغلش کرد گفت دستت بشکنه😐😑 بار آخرت باشه بچه رو مبزنی. یعنی یه ژستی میگیره که دلم میخواست خفش .دوس دارم ببینم اگه۲۴ساعت با بچه تنها باشه چیکارمیکنه. چیزی نگفتم ولی اصلا دست خودم نبود بعدش خیلی عذاب وجدان می‌گیرم و ناراحت میشم . راجع به شوهرمم بگم که همیشه فک میکردم ازاین مرداییه که اعصاب بچه رو نداره . البته گاهی وقتا اونم اعصابش خورد میشه میگه بچه چیه آخه. ولی هرچقدرم اذیتش کنه اصلا نمیزنه .حتی یه بازم نزدتتش فقط دعواش کرده. اصلا دلش نمیاد. واقعا گاهی وقتا دلم میخواد یه نفر بغلم کنه کلی تو بغلش گریه کنم یکم خالی شم.خب گاهی وقتا یه سری فشارا روی هم جمع میشه و باعث میشه ما کنترلمونو از دست بدیم . مثه همین که نمی‌تونیم راحت یه غذا بخوریم یا بخوابیم. یه دستشویی یا حموم راحت بریم . تنهایی یه بیرون بریم .مثه قبل برای خودمون وقت داشته باشیم.شاید از نظر بعضیا این چیزایی که میگم خیلی کوچیک و خنده دار باشه چون درکی ازش ندارن ولی فقط ما مامانا می‌دونیم که اینا برای ما چقد بزرگن
#فرزندپروری#شیرخشک#قطره آهن#پوشک#آنومالی