۱۲ پاسخ

فکر میکردم من تنها این حس رو دارم ، دقیقا دختر منم همینه همش دنبال باباش گریه میکنه ولی با من کار نداره 😐 منم یذره جدی تر از باباش برخورد میکنم باهاش فکر میکنم بخاطر این باشه

حالا پسر من 24 ساعت چسبیده به خودم حتی وقتی میخواد با باباش هم بره بیرون دست یا لباس منو می‌کشه میگه مامان مامان یعنی توام بیا

دختر منم همینه چون اونا همش ذوقشون میکنن وما یکمی عصبی میشیم دعوا منم میگم شاید بخاطر اونا

پسر منم خیلی پتوشو دوست داره نباشه خوابش نمی‌بره بهش میگ حتو😂😂😂

دختر منم باباشو و پتوووشو خیلی دوس داره
ولی منو هم خیلی میدونه ..جایی برم دیر بمونم زود برگشتنی میگه کجا بودی مامان میاد زود بغلم میکنه بوسم میکنه
ولی باباشو بیشتر میدونهه دشویی برع پشتش میره حموم بره باید ی نیم نگاهی کنه بهش 😅شوهرمم معذب همش با شورت حموم میکنه😅
ولی بیشتر باباشووو میدونه 😒😒🙁

پسر منم به پتوش خیلی خیلی وابستست خریدم بخوام برم مجبورم پتوشو ببرم چون اگه یادش بیوفته همونجا لج میکنه

پسرمنم وابسته باباشه به شوهرم میگم‌تو این بچه رو زاییدی من نه چون همش پشت سرتو اشک میریزه

پسر من برعکس وابسته خودمه

دختر منم دقیقا همینه😑

دختر من برعکس خیلی وابسته خودمه

پسر منم همینه فقط دنبال باباشه😅 چه اشکالی داره حسودی نکن بابا این طفلیا میدونن همیشه ما هستیم ولی باباشون نیستن برا همین بزار برن بچسبن به باباشون بلکه دو ساعتم نفس بکشیم😂

پسر من حالا وابسته من ولی خب با باباشم بیرون زیاد میره ولی همون بیرونم هی میگه مامان مامان

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
نیکی از وقتی از شیر گرفتمش به شدت بد قلق و بد اخلاق شده، کارش از صبح تا شی گریه اس، برای هررررر چیزی... انگار عصبیه، همه چیو پرتاب میکنه، و گریه گریه گریه....
صدای گریه اش عین یه آژیر از صبح که بیدار میشیم تااااا شب توی سرمه...
خیای وقتا دیگه صبرم تموم میشه و دعواش میکنم ، امروز لیوان مورد علاقه و خیلییی قدیمیمو زد با همین جیغ و گریه پرتاب کرد و شکوندش... عین بمب منفجر شدم... تمام دق دلیِ این روزا تمام استرسا و غصه ها و خشمای فروخوردمو سر بچم ریختم😞😞😞
بچم میگفت مامان من ترسیدم ولی آروم‌نمیشدم... عصبانیتم تموم نمیشد، نمیتونستم و نمیشد خودمو کنترل کنم، هرچیییی تلاش میکردم آروم بگیرم نمیتونستم...
بچه رو بدجور دعوا کردم و عذاب وجدانش داره دیوونم میکنه... بردمش تو کوچه باهاش پیاده روی کردم و زار زار گریه میکردم تو کوچه😭😭
تنهایی،ایییییینهمه فشار عصبی ، ترس، گریه های تموم نشدنی ، خستگی .... روانمو به هم ریخته....
از طرفی دقیقا از وقتی از شیر گرفتمش با باباش بد شده، بغل باباش نمیره، حتی نمیذارا باباش به من دست بزنه، و باباش خیلیییی از این موضوع ناراحته، هرچی بهش محبت میکنه، واسش خرید میکنه سعی میکنه بغلش کنه باهاش بازی کنه باز انگار با باباش غریبه اس، غصه ی این یکیم داره بدتر اذیتم میکنه، واقعا نمیدونم چیکار کنم....
به نظرتون این بداخلاقی و فاصله گرفتنش از باباش بعد قطع شیر طبیعیه؟؟؟ جهش رشدیه؟ چیکار کنم به نظرتون؟؟؟