۸ پاسخ

خوش بحالت
خوش بحالت
خوش بحالت

خدا رو شکر کن عزیزم .
من جررررررر خوردم انقد که میچسبه بهم
اصلا سمت باباش نمیره میریم بیرون بغل باباش نمیره انقده اذیتم که نگو .آب میخاد مثلا خسته ام شوهرم بلند میشه بیاره جیغ گریه که فقط باید مامان بیاره .

دقیقااااا دخترمنم،حتی وقتی باباش خونس اون باید ببرش دستشویی جیشش رو بشوره نمیذاره من ببرمش😂

چقدمنی تو واقعا دلم ازاین بابت خیلی گرفته

اصلا به کسی نسپارش من یکساله بدون دخترم ۱۰دیقه هم نموندم هرجا برم میبرم بازار خرید حموم دسشویی آشپزی میکنم میزارم کنار دستم سعی کن بیشتر تو واسش هیجان انگیز باشی اگه به کتاب علاقه داره کتابایی که عکس مامان و نی نی داره بگیر عکسایی که بچه مامانشو بغل کرده بهش نشون بده
کلمه مامانی رو زیاد واسش به کار ببر
مثلا مامانی اب بده مامانی الان میوه میده
مامانی لباس میپوشونه

تقریبا بیشتر بچه ها همینن دخترمنم گاهی همینه
گاهی میچسبه ب همسرم جوری‌ک نمیذاره من پیشش بخوابم این خانم میخوابه باید باباش نوازشش کنه بخوابه من دست بزنم تا۲ساعت گریه و جیغ داریم ک چرا دست زدم😂😂عادت کردم حقیقتا ب این مودی بودنش دیگ

ببنید منم مثل شما بودم تو مهمونی یا جای غریبه بچه به مامانش پناه میبره دختر من به باباش انگار من وجود نداشتم اصلا سمت من نمیومد بغلم نمیموند انقدر شبا گریه میکردم موقع ظرف شستن فقط اشک میریختم
روزی هزار بار بابا میگفت یه بار منو صدا نمیزد
مریض میشد اجازه نمیداد من بهش نزدیک بشم میچسبید به شوهرم حالا منه بیچاره از گل نازکتر بهش نمیگفتم
راه چاره این که نیازاش کارای واجبش فقط توسط خودت انجام بشه و خیلی باهاش وقت بگذرونی بازی کنی خاطره بسازی بخندونی زیاد بغل کنی من با این روش اون یچه رو نبدیل کردم به کسی که دسشویی برم دنبالم میاد

این اخلاق مردا خوب نیس منم بدم میاد خودشونو خوب میکنن مارو بد. درصورتی که صلاحشو مادرا بهترا میدونن

سوال های مرتبط

مامان آروکو مامان آروکو ۲ سالگی
قبول دارم ک دوره، دوره‌ی فرزند سالاریه و نباید بچه رو محدود کرد و بهش امرونهی کرد و زیاد نه گفت.
اما با تمام اینا این رو هم شدیداً قبول دارم ک اگر حرف، فقط حرف بچه باشه و هیچ امرونهی و مرزگذاری وجود نداشته باشه بچه کاملا از کنترل خارج میشه.
دقیقا همین اتفاقی ک برای همسرم افتاده.
منو همسرم کامل رفتارمون متفاوت از همه و نتیجه هم کاملا متفاوت شده.
همسرم همیشه ب ساز پسرم میرقصه و اگر یه بارم بگه نه تا آروکو گریه کنه سریع از موضعش عقب میکشه و کوتاه میاد. درنتیجه الان ک بیمارستانیم پسرم تا باباشو میبینه جیغای بنفش میکشه و آنژیوکت و محکم با اونکی دستش میکشه ک دراره و خودشو میکوبه ب همه‌جا و از بغل باباش میخواد خودشو پرت کنه پایین ک باباش ازینجا ببرتش و نمیتونه بپذیره ک چرا در عین حال ک از باباش میخواد ازینجا ببرتش باباش نمیبرتش!؟ برا همین هم خودشو میزنه هم باباشو و هیچ منطقی سرش نمیشه.
اما من در عین حال ک بهش آزادی کامل دادم و حرفاشو گوش میدم و خیلی بکن نکن نمیکنم اما صددرصد هم ب سازش نمیرقصم و مرزای خودمم گذاشتم و هررررگزززز نمیشه با گریه‌هاش از حرفم کوتاه بیام برا همین کنار من آروم‌تره و میتونم باهاش منطقی صحبت کنم و باهم حلش کنیم.
حالا الان پدر جفتمون درمیاد چون اصلاااا باباش نمیتونه نگهش داره انقد ک درحضور باباش غیرقابل کنترل میشه همون چند ساعتی ک همسرم هست جونش درمیاد و بهاطر همین من مجبورم مدااام باشم و نگهش دارم. ۳ روزه جُم نخوردم از بیمارستان. امروز گفتم یسر برم تا خونه دوش بگیرم. همینکه ب نصف راه رسیدم بابام زنگید ک برگرد چون همسرم و مامانم و بابام ۳تایی باهم حریفش نبودن. اومدم و همه رو فرستادم رفتن تا خودم تنهایی از پسش برآم😥