درد دل …

الان که نت قطع شده موقع خواب چه فکرایی که نمیاد سراغ آدم
دوران اقدام
بارداری
غربالگریا
تعیین جنسیت
انتخاب اسم انتخاب سیسمونی انتخاب نوع زایمان و بیمارستان دکتر
چقدر عمر زود میگذره ما که نسل سوخته شدیم از خدا میخوام بچه هامون خوشبخت بشن من که احساس میکنم پیر شدم دیگه از صبح تا شب بچه داری خونه داری بشور بساب بدون هیچ تفریحی یعنی دیگه تفریح هم حال نمیده دلم تجربه یه دلخوشی میخواد مثل اردو رفتن تو دوران دبیرستان با دوستام که عشق میکردم فکرمیکردم دنیارو دادن بهم ولی دیگه هیچی مثل اونموقع ها شادم نمیکنه انگار یه بی حسی زدن بهم انگار دنیام رنگی بود الان سیاه سفید شده الان همش نکران بچم چی بخوره کی بخوابه باهاش بازی کنم بیرون ببرمش آخرشم شب با عذاب وجدان بخوابم ناشکری نمیکنم خداروشکر ولی خب ادم دیگه خودش یادش میره🥲دل ادم یاد گذشته ها میکنه روزای آزاد بدون فکر مدرسه بود دانشگاه بود ادم چهارتا ادم دیگه میدید الان همش باید بالاسر بچه باشی دوسه ساعتم میخوای برای خودت باشی میبینی اندازه سه روز از همه کارات عقب افتادی

۱۹ پاسخ

حرف دل هممون💔🥲

دقیقا من که وقتی ب قبلا خودم فکرمیکنم گریم میگیره 🥲چقدر از اون حس ازادی مطلق دور شدیم با شوهروبچه

من وقتی ب قبلم فکر میکنم همش میگم چرا بیشتر از اون روزام استفاده نکردم،چراااا الان اینجوری شدم ،حال ندارم حرف بزنم جتی

بازم شکر مشکل دبگه ایی نداریم من کاش تنها پسرم بود و اذیتاش شوهرم یدونه دخترهم دارع هی باید اذیت های اونو تحمل کنم بی سلیقه هاش با رفتار تندش با پسرم برام زندگی را زهنمار کرده اصلا انقد تو خودم هستم نمیدونم روزا کی شب میشه شبا هم خواب ندارم از فکروخیال با بچم چجوری میشه خدا اینده بچم چی میشه همیشه ی مادر نگرانم

بازم شکر مشکل دبگه ایی نداریم من کاش تنها پسرم بود و اذیتاش شوهرم یدونه دخترهم دارع هی باید اذیت های اونو تحمل کنم بی سلیقه هاش با رفتار تندش با پسرم برام زندگی را زهنمار کرده اصلا انقد تو خودم هستم نمیدونم روزا کی شب میشه شبا هم خواب ندارم از فکروخیال با بچم چجوری میشه خدا اینده بچم چی میشه همیشه ی مادر نگرانم

کلی گریه کردم با این متن.چون الان داشتم فکرمیکردم چرا همه چی پیچیده بهم.یه دلخوشی نداریم.همه جوونیم و ذوقم کور شده.تا میخواستم عروسی کنم کردنا اومد همه چی بر باد رفت.بچه اولم بدنیا اومد نزدیک بود ازدستش بدم و خدا رحم کرد.ولی مردم و زنده شدم.حالا هم باردارم و همش استرس و گریه.بریدم دیگه

چقدر من

منم همینارو فکر میکنم یدونه مسافرت ساده نمیتونیم بریم یا یه دورهمی رفیقانه از بس خرج زیاده مشکل زیاده یادمه دوران مدرسه چقد خوب بود تو کلاسمون همیشه فلش میبردیم چنتا کامپوتر روشن میکردیم وسط کلاس چن بار مدیر اومد اما چیزی نگف هر روز زنگ میخورد بدو بدو جلو در دو پسرای دخترا براشون گل میاوردن تنقلات حالا ادم حوصله خودشو نداره شوهرامون از زیر خرج مخارج له میشن

بدتر ازهمه حرف شوهر هستش

دقیقا تنها دلخوشیمون کلیپای اینیستا بود قط کردن💔

الهی بگردم برای خودمون
منم خیلی یاد قبلا میوفتم الان خودمو فدای بچم میکنم شوهرم که رفیق بازه دنبال تفریح من صبح تا شب با کارهای روزمره تکراری و فرسایشی درگیر بچه داری، بچه داره بچگی میکنه اما چون اعصاب ضعیف میشه کشش ندارم

دقیقااااااا منم حس میکنم تو قفسم
اصلا حالم خوب نیست انگار یه چیزی گم کردم

منکه نت نیست یاد شوهر قبلیم میفتم که چقد عذابم داد
و بدتر اینکه این شوهرم از اونم بدتره

خدا الهی بخیر بگذرونه خیلیییی حالم بد و میترسم

این زیرنویس شبکه خبر قضیه اش چیه ک برا اسراییلیا پیام جنگ رفته

آخ آخ دقیقا خیلی خستم شدم مثل پیر زنا هیکل خراب شده روحیه خراب اعصاب خراب

حرفات حرف دل منه💔

منم همینم جزمدرسه

چقد امشب منی🥲

سوال های مرتبط

مامان پسرای خوشگلم💞 مامان پسرای خوشگلم💞 ۲ سالگی
امروز روز چهارم بود که دیگه به پسرم شیر ندادم.اما تا دیشب یبار توی خواب میخورد.بیدار میشد منم نمیتونستم بچه داری کنم نصف شب بهش شیر میدادم چون یه بچه چهار و نیم ماهه هم دارم خیلی سخته شب هم بیدار باشم

بعد با خودم گفتم بچه که نصف شب شیر میخوره پس قبل خواب یبار بهش بدم که مسواک بزنه و بخوابه
اما نخورد🥹
رفت با باباش شام خورد
یعنی از شیر گرفته شد؟
خیلی شیر دوست داشت از اون بچه ها بود که هیچ غذا نمیخورد فقط با شیر زنده بود
اما دیگه شیر نخورد یکم گاز گرفت شیشه شیرشو بعد رفت پیش باباش البته خیلیییی کم غذا میخوره
هنوز خوب غذا نمیخوره
الان یعنی دیگه شیر دوست نداره؟
راستی شیر پاستوریزه هم نمیخوره
ولی یه چیزی عجیب دلم گرفت که چقد زود گذشت اون زمان هایی که من حرص میخوردم خدایا چجوری از شیر بگیرمش چجوری غذا بخوره
خدا کمکم کرد واقعا دیدم به چشم خدا کمکم کرد
مادرم پیشم بود نمیتونستم از شیر بگیرمش
اما تا رفت و خدا تنهاییم و دید کمکم کرد
خدا کنه نصف شب برای شیر بیدار نشه
مامان مهرسام مامان مهرسام ۲ سالگی
از تجربه شیشه خوردن پسرم بگم شاید بدردتون خورد
پسرم من شیر تیر ماه بود یه روز دیگه نگفت میخام منم ندادم کلا شیر تمام شد پسرم شیر خشکی بود
ولی بشدت با شیشه شیرش اب میخورد جوری که من تا صبح یه پارچ کنارم بود و عبن دوران نوزادی هر ۲ ساعت بیدار بودیم حتی موقع خوابم ۴ تا شیشه اب میخورد تا بخابه و خیلی سخت بود تا صبح که نه خودش نه من خواب نداشتیم از انطرفم ۳ مرتیه پوشکش عوض میکردم اخرم خیس میکرد
تصمیم گرقتم ازش بگیرم ۱ روز دیگه تدادم بهش ولی خیلی اذیت بود نااروم دیگه موقع خواب باباش گفت باید بدی اینجوری بچه لجباز میشه دادم و شبها بدتر کرد دیگه جمعه صبح پاشدم نوادچسب سیاه زدم به شیشه گفتم وای شیشه اوخ شده وای باید بندازیش مامان پسرم هی میگفت اه اه و انداختش تو سطل تو روز چند بار میگفت اه شده میگفتم ا ه هر دفعه میرفت میدید شب ولی دیگه روز نتونست بخوابه چون شیشه نخورد خوابش نبرد شب میخاست که هی بهش گفتم اوخ اوخ دیگه خوابید نصف شب پاشد بد گریه کرد دیگه یه شیشه دیگه دادمش ولی زود خابید دیروز اصلا ندادمش دیشب خیلی خوب خابید
تجربه م گفتم اگه مثل من اذیتین استفاده کنید