یاد فیلم ترکیه ای اتش حسرت افتادم اونم ی دختر ی پسر داشت مادره دخترو دوس نداشت ولی واس پسره سنگ تموم گذاشت
عزیزم بگو
دیگه جونم براتون بگه
بچگی من به همین منوال گذشت و رسیدم به نوجوانی و تخریب های مادرم صورت گرفت و رسیدیم به اعتماد به نفس زیر ۰ من
البته اون تعاریفی که کردم و مامانم بهم میگفت زشت واسه همه دخترا تو سن بلوغ اتفاق میفته ولی امان از مادری که از نامادری بدتره
خلاصه آرزوی من این شده بود یکی بیاد منو بگیره تو سن ۱۴,۱۵ سالگی
همینقدر مسخره 😂
شایدم تنها راه نجاتم رو تو ازدواج میدیدم
اون موقع هم تکو توک خواستگار داشتم ولی وقتی به خونه و زندگیمون نگاه میکردم راضی نبودم هیشکی بیاد
اگر هم میومد و میدید خونه زندگی مونو دیگه نمیومدن و من کاملا میدونستم اینو
نیستید بقیه شو بگم؟؟؟؟؟؟
داستان ازدواجت چطور شد ؟الان راضی هستی ؟
مامانم هیچوقت نزاشت من تو اون خونه خوشحال بشم
هیچوقت به خوشی من راضی نبود
هر وقت بابام برام چیزی میخرید ناراحت میشد اعصابش خورد میشد باهام دعوا میکرد یا همش میگفت قایم کن داداشت نبینه ناراحت میشه بابات برای اون هیچی نمیخرید
یعنی من حسرت اینکه یبار یه چی بابام بخره بیارم مامانم ذوق کنه و بگه مبارکت باشه به دلم موند 😭
هعی چیا دیدم و چیا کشیدم
چقدر سنگ بودم تا الان دووم آوردم
دیگه جونم براتون بگه اینا گوشه ای از زندگی من تو مجردی تا ۱۵ سالگی بود
شروع ۱۶ سالگی با تخریب های جدید مادرم شروع شد
که همش بهم میگفت ت چهره خوبی نداری و یکم وقتت بگذره هیشکی نمیگیرتت ☹️
یا چاقی یا سیاهی یا به بابات کشیدی و نچسبی ( اینارو میگفت مثلاً من توقعم نره بالا هر کی اومد ردم کنه برم )
یعنی هر طور که میتونست تخریبم میکرد و اعتماد به نفسم رو داغون
چند سالم بود مگه؟ چقدر که الان به اون روزا فکر میکنم دلم برای خودم میسوزه
کلا پدرم شکاک بود و مامانمو خیلی اذیت میکرد ولی تنها شانسی که آورده بودم بابام منو تا ۱۵ سالگی ساپورت میکرد از لحاظ درسی و آزادی
یعنی میتونم بگم تا حدودی باهام کاری نداشت و آزادم گذاشته بود درس بخونم
اونم فکر کنم بخاطر خودش بود که به جایی برسم و پزم رو بده به دوستا و فامیلاش😅
ولی از رفتارهای مادرم بخام بگم براتون دقیقا عین نامادری بود و من هیچوقت نفهمیدم چرا دوستم نداره
من کلا یدونه برادر دارم و سوگلی مامانمه جونش به جون اون بنده
من پیش اون در نظر مامانم یه آشغال بی ارزشم
همیشه غذا خوبه رو اون میخورد
جان گفتن های مامانم به اون میرسید و ها گفتناش به من 😔
یه خاطره بهتون بگم و خودمم با یادآوریش گریه کنم خالی شم....
حدود.۱۳ ۱۲ سالم بود که روزه گرفته بودم مستحبی به مامانم دم اذان گفتم دلم لواشک میخاد و چون داشت میرفت بربری بگیره گیر دادم لواشک بگیره برام
رفت بربری گرفت و لواشک نخرید برای من 🙂🙂🙂🙂 یه لواشک دیگه چی بود
من دوباره بهش گفتم برو بخر بچه بودم دیگه 😔 منو با دهن روزه گرفت و تا دلش خواست زد دلم اونجا شکست و فهمیدم هیچ مهر مادری نسبت به من نداره 💔💔💔 یه دختر بچه که آزارش به یه مورچه هم نمیرسید و در کل دختر آرومی بود
بروعزیزم
من زندگیم از زندگی ت بدتر بود منم مجبور شدم تن ب ازدواج بدم
خلاصه بخام از زندگیم بگم واقعا داغون بود
خودمم موندم چجوری ازون خونه و خانواده فرار کردم
خواست خدا بود 🙂❤️
حالا اینا که خانواده خودم بودن
از طایفه بخام بگم که جوری هر خانواده آبروریزی کرده بودن و انگشت نما بودن تو شهرمون که اصلا نگمممم براتون
یعنی واقعا من موندم چرا دور و برم یه آدم درست نیست از طرف خودمون 😂☹️
اینو گفتم بدونید اوضاع چقدرررر خیط بود
از بد دلی پدرم بگم که قلبش سیاه بود و به مادرم هر چند وقت یکبار تهمت خیانت میزد اونم با کی؟؟
مثلاً من بچه بودم و اگر پسر عموی ۲۰ سالم تنها تو خونه میموندن بر حسب اتفاق و پدرم میومد میدید شروع میکرد به زدن مامانم :)))))))
چون خونه پدری بود کاروانسرا بود اون موقع ها و همه میومدن چند روز میموندن
و پدرم چون بد دل بود با مادرم بد رفتاری میکرد و بچگی من با استرس اینکه نکنه الان یکی از عموهام پاشه بیاد و بابام دوباره مامانمو اذیت کنه و بزنه 😔
اگراروم میشی بگوبقیشوعزیزم😢
چی بگم ادم هر کسی با یه سری مشکلات دست و پنچه نرم میکنه بگو عزیزم بگو
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.