مامان تربچه مامان تربچه ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفتم (آخر)

وقتی تو سرویس زیر دوش وایساده بودم به شکمم نگاه کردم و از فشاری که بهش اورده بودن مثل کهکشان راه شیری شده بود
انگار تو هر نقطه از شکمم بادمجون کاشتن
زیر دوش با خودم فکر میکردم امروز اندازه ۱۰ سال گذشت ولی باز هم ادامه داشت ...
رو ویلچر بودم و از آسانسور اومدم بیرون که شوهر و خانوادمو دیدم
هیچی نگفتم و فقط گریه کردم
سعی داشتن دلداریم بدن ولی فقط شدت گریه هام بیشتر میشد
وفتی وارد بخش شدم به یه اتاق سه تختی رفتم ک تخت من کنار پنجره بود . یه پرستاری گفت باید معاینت کنم
همراهامو بیرون کرد و پرده بین من و هم اتاقیامو کشید و خواست معاینه کنه که نزاشتم و گفتم با این همه بخیه چجوری اخه جفت که اومد بیرون دیگه چرا ؟ پرستاره گفت این دکترا و ماماهای بالا انقد بی مسئولیت و بی فکرن ک من وظیفه خودم میدونم یه بار دیگه چک کنم و وااااای با اون همه بخیه دستشو کرد داخل و شاید باورتون نشه یه عالمه خون و یه لخته اندازه یه نارنگی شایدم بزرگتر درآورد و بهم نشون داد و گفت نگاه ؟!
نگفتم بی مسئولیتن ؟!
اگه این تو بدنت میموند عفونت میکردی ملوم نبود چه بلایی سرت میومد
مثل اینکه از شانس گندم نصف جفتو جا گذاشته بودن تو شکمم
از درد اون لحظه که با وجود یه عالمه بخیه باز معاینه شدم و چشام سیاهی رفت نگم براتون ...
همون قضیه باعث شد بخیه های من ناجور جوش بخوره و یه دلیل به دلایل افسردگی بعد زایمانم اضافه بشه !
راستی دخترم ۳ کیلو و ۱۵۰ گرم وزنش بود و ۵۲ سانت قدش
پی نوشت :
دختر عزیزم فروزان درخشنده من
نور چشم من
اگه باز به عقب برگردم حاضرم تمام اون دردارو به جون بخرم که تو باز دختر من باشی و تاج سرم
میبوسمت و روزی صد بار بابت داشتنت خدا رو شکر میکنم .

پایان ...