مامان mamiBardya🫀 مامان mamiBardya🫀 ۱ سالگی
خیلی دلم گرفته ازشوهرم خیلی دورشدم دیگ هیچ حسی توزندگی برامون نمونده هرکدوممون تواتاق جدامیخوابیم اصلا نمیتونیم ب هم نزدیک بشیم تا میایم خوب بشیم یه اتفاقی میوفته ک دوباره دعوا وگره میوفته اصلا باهم رابطه نداریم شدیم عین دوتا همخونه ازسرکارمیادشام باشه مبخوره میره تواتاق درومیبنده میخوابه تماام بردیا دورش پرسه میزنه میخادباهاش بازی کنه اما اون فقط یه بوسش میکنه و تمام بچم کمبودپدرگرفته کلی باهاش حرف زدم گفتم ازاین وضعیت خستم خسته شدم امابی فایده این رفتاراش ک میبینم منم بیشترازش بدم میادو دورمیشم میدونم ک خیانتم نمیکنه دلم میخادازسرکارمیادبگیم بخندیم چای شام باززی بابچه خیلی بی احساسه حتی خانوادش هم میگن ن تولدی ن روززنی ن هیچ مناسبت دیگه ای حتی برای من یه گل هم نمیخره ک دلم خوش بشه ن کسی خونمون میاد ن خونه کسی میریم ن مسافرتی گردشی چیزی خیلی حالم بده اینقدرک هرچی بنویسم هم کمه پیش خودم میگم کی زندگیش اینجوریه اخه ببخشیدطولانی شد