مامان جوجه مامان جوجه ۵ سالگی
مامان دو همدم مامان دو همدم ۳ سالگی
یه جایی رو فراموش کردم وقتی که محمدرضا ۲۰ روزش بود تنها خواهرم که ۱۶ سالش بود از دنیا رفت دنیای ما داغون‌تر شد. مرگ خواهرمم داشت نابودمون می‌کرد و بعدش طلاق من و بعدش دوری از محمدرضا. اما دختری بودم که دوست داشتم پیشرفت کنم تو اون روستا کار می‌کردم تو کشاورزی کارگری می‌کردم رس می‌خوندم. اما ه حرف‌های مادرم آزارم می‌داد همیشه برام آرزوی مرگ می‌کرد چون طلاق بد بود و ما توی روستای خیلی کوچیک زندگی می‌کردیم. حتی مادرم کتکم می‌زد. خلاصه مجبور شدم ازدواج کنم یک ماه از ازدواجم گذشت شوهرم از کارش اومد بیرون اعتیادش شروع شد مت‌هاش شروع شد و اون موقع من پسرمو حامله بودم خودم می‌رفتم جای سر کار شوهرم خونه بود چون خیلی تهوع داشتم من از کار اخراج کردن پسر دومم۲ سالش که شد دوباره رفتم سر کار حا که می‌رفتم سر کارپسرم دنبالم گریه می‌کرد. دیگه اعتیاد شوهرم اونقدر زیاد شده بود که تهمت می‌زد مجبور شدم از صد کار بیام بیرون و بعدش برای اینکه خرج زندگیم رو در بیارم تخمک فروختم رحم اجاره شدم. چون پسرم خیلی برات در دوست داشت مجبور شدم دوباره حامله شم . دو ماهه حامله بودم که با شوهرم دعوام شد و از خونه رفت ه شغلی داشتم نه کسی کمکم می‌کرد ظرفامو بردم فروختم لباسامو فروختم رفتم بسته‌بندی جوراب گرفتم. دست فروشی می‌کردم سرمو با خودم می‌بردم و دخترمم حامله بودم. تو زمستون تابستون کار کردم.هیچکس کمکم نکرد حتی خانوادم.ازشون دور هم بودم.حتی یبار نگفتم چیزی داری برای خوردن
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۵ سالگی