مامان مرسانا ودیانا مامان مرسانا ودیانا ۳ سالگی
پارت ۲۵
خورشید
که مشت خسروتوصورتم خوردوافتادم زمین وبعدمشت لگدبودکه به بدنم میخوردواولین لگدی که به شکمم خورددیگه همه چیزبرام تمام شدمامان سعی داشت خسروازمن دورکنه وبابافقط نگاه میکردخسروبعداززدن من عقب رفت .مامان بلنددادمیزدزنگ بزنیداورژانس دست مامان کشیدم سمت خودم تمام بدنم دردمیکردنمیتونستم درست حرف بزنم ولی به زورگفتم:راحله راخبرکن. وبیهوش شدم .وقتی بهوش اومدم مامانم صدازدم ولی کامران تواتاقم بودوگفت:مامانت نیست بابات گفته کسی پیشت نمونه تابرگردی پیش من.گونه ام دردمیکردولی زورکی پوزخندی زدم وگفتم: چطوره بیام توانباریت زندگی کنم وبشم خدمتکارتوعشق عزیزت بابهت وعصبانیت بهم نگاهی کردوگفت: ببین خانم خانمامن یکمردم ومیتونم .نزاشتم حرفش کامل کنه وگفتم: بله میدونم تویک مردهستی که میتونی چهارتازن عقدی وهزارتاصیغه ای بگیری پس من چی فداکاری های که من برات کردم چی هان یادت رفته اوني که نمیتونست بچه داشته باشه توبودی ولی من حرف شنیدم من زخم زبان شنیدم ومن به خاطرمادرت دوروزبیمارستان بودم یادت آنوقت توتادخترخاله ای که بهت پشت کرده بوداومدهمه چیزفراموش کردی برونمی خوام ببینمت برو
باشه آروم باش میرم خونه رابه اسمت میکنم بیاهمونجازندگی کن
)خسرو)