آواتار مامان علی مامان علی علی ۶ سالگی
بچه تو این سن رویا پردازی رو شروع میکنه مخصوصا اگر فیلم های ترسنا ک وهیجانی یبینه.پسر منم از وقتی میره دسشویی تا وقتی میاد بلند بلند با من حرف میزنه منم باهاش حرف می زنم.از اولش بهتر شده.چند بار هم با هم تو حیاط که بودیم برق رو خاموش می کردیم وبهش توضیح میدادیم که تو تاریکی مثل روشناییه فقط نمی بینیم.
آواتار مامان فاطمه زهرا مامان فاطمه زهرا فاطمه زهرا ۴ سالگی
سلام باهاش صحبت کنید بگید مریض بشیم کجا باید بریم توی خونه دکتر بازی کنید بهش بگید دکتر مهربونه
آواتار مامان محدثه مامان محدثه محدثه ۴ سالگی
سلام. به نظر من دستشویی رو براش جالب بکنید یک سری پوسترهای کارتونی و برچسبهای کارتونی روی دیوارها بچسبانید و از یک سری وسایلی که کوچک و مخصوص بازی باشه در دستشویی بگذارید و فقط اجازه دهید این وسایل رو داخل دستشویی میتونه بازی کنه و دمپایی های حیوانی که به انتخاب خودش بخرید من برای پسرم که الان ۱۵ سالشه چنین راهکاری استفاده کرده
آواتار مامان امیرعلی مامان امیرعلی امیرعلی ۴ سالگی
عزیزم سلام ایجور مواقع قطار بازی کنید تا دستشویی ببریدش
آواتار مامان آیدا مامان آیدا آیدا ۴ سالگی
میتونید به دکتر کودکان خودتون برید و یه کادوی کوچولو قبلش به منشی بدین وقت نوبت شما بده به دکتر خودتون هم به منشی بگین جریانو که دکترتون کادو رو بده یا منشیش دکتر دختر من دایم شکلات میده به بچه هاش دخترم هم دکترش و خیلی دوست داره وقتی کار بدی میکنه من میگم نمیبرمت به دکتر نوید نیا کارشو تموم میکنه
آواتار مامان امیرعلی مامان امیرعلی امیرعلی ۵ سالگی
سلام.دختر شما اضطراب جدایی دارد و این اضطراب از خود شما نشات میگیره در رفتار و گفتار جوری باید باشد که بچه دائمی بودن شما حس کند.یه ربع پیاده روی ، بازی کردن با هم ، نگاه به آسمان در شب میتونه کمک کند.
آواتار مامان سایه مامان سایه سایه ۴ سالگی
شاید رو سقفتون سایه چیزی میافته یا اینکه ترسشو بگیرید
آواتار مامان بنیتا مامان بنیتا بنیتا ۴ سالگی
در مورد لباس عوض کردن بنیتا هم اینجوری بود ومن وباباش وقتی میخواستیم لباسش رو عوض کنیم کلی باهاش بازی میکردیم وتو بازی و شوخی وخنده لباسش رو عوض میکردیم الان دیگه خوب شده حتی خودش موقع بیرون رفتن لباس هاش رو عوض میکنه
آواتار مامان مسیحا و سوفیا مامان مسیحا و سوفیا مسیحا و سوفیا ۴ سالگی
سلام من یادمه بچه که بودم دوران جنگ بود ماهم همدان بودیم و بدلیل بمباران هوایی برق زیاد میرفت و من از تاریکی خیلی میترسیدم از سایه ها تو ذهنم غولهای وحشتناکی میساختم و ترسم روز بروز بیشتر میشد یادمه همیشه تو تاریکی چوب لباسی رو آدم خبیثی میدیدم و گریه میکردم. پدرو مادرم برای اینکه ترس من بریزه با من سایه بازی میکردن و با سایه ی انگشتاشون با کورسوی لمپا رو دیوار شکلایی درست میکردن و هرکدومو به چیزی تشبیه میکردن تا کم کم ترسم ریخت و دیگه از تاریکی نترسیدم. شماهم میتونید همین کارو انجام بدید شبا تا خوابش ببره دستشو بگیرین و با شبیه سازی شخصیت خودش تو قصه ها تاریکی رو براش معنا کنین و البته بهتره ازش بپرسین چرا میترسه
یا کارتونی دیده یا تو اتاق تاریکی مونده. میتونید ازش بخواید علت ترسشو براتون نقاشی کنه. در کل نگران نباشین بچه ها به اقتضای سنشون خیالپردازی میکنن.