سلام خانما تو۳۲_۳۳هفته بارداری ام،آب دور بچه زیاده،سوزش معده دارم چن روزه،شکمم خیلی پایینه،،دلمم یکم درد میگیره، ،،این که موقع کار کمر درد میگیرم هم بماند،،،پسرم ب شدت فوضوله،،طوری ک خودم نباشم کم میشه کنترلش کنی،این خونه ای هم ک داخلشیم حیاطش مشترکه ک یه دختر بچه دیگه هم سن پسرم هس ک ۲ ماهی ک اینجاییم چالش های خودشو داشته و داره ک مجبورم توسرما برم توحیاط بشینم یه وقتا هم درو قفل میکنم ک نره توحیاط،،اگرم خودش تنها بره یا خودش کاری میکنه یا با دخترهمسایه کاری میکنن ک بعد سر پسرم شکسته میشه،،ینی این ۲ ماه اندازه ۲سال سختم بوده ۶تا پله هس باید باحرص برم و بیام دنبالش،بخدا رد دادم دیگه نه میشه جایی بردش خودم شرایطم جوریه نمیتونم برم نه تنهایی بره جایی کسی حریفشه،،خونه هم اینجوره درم قفل کنم مغزم سوراخ میکنه بس میگه باز کن درو....همش ترس پاره شدن کیسه اب دارم....🤐🤐🥲دعا کنین ب خوشی بگذره برام

۳ پاسخ

آخی عزیزم ان شاالله که به خیر میگذره برات. کارتون هایی که دوست داره دانلود کن خونه ببینه

واقعا سخته قشنگ درکت میکنم چه حس و حالی داری و چقد خسته ای منم شرایط تو رو داشتم انشاالله که بسلامتی نی نیت بدنیا بیاد و پسرتم سرش با نی نی گرم بشه و کمتر بره تو حیاط تا تو هم اذیت نشی

اخی عزیزم انشالله که خدا قوت بده بهت هم با بارداری کنار بیای هم با پسر کوچولوت

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
مادرا لطف کنین بیاین کمکم یه راه حلی بدین بشدت خسته و داغون وکلافم
پسرم ده روز دیگه چهارسالش تمام میشه بشدت تندخو و عصبیه من کلا رفتوامدمو بخاطر همین قضیه قط کردم الان پنج ماهه نه کسی امده نه جایی رفتم خانواده شوهرم بشدت صدابلندن و پرسرصدان پسرمنم معمولا با هیچ بچه ای سازگارنیس بجز خواهرشوهرم ک چندین باره اومده و میاد بااینکه میبینه من نمیرم خونش بازم میاد بچشم کوچیکه جیق جیقو خودشم بدتر یعنی اینا میان پسرمن روانی میشه منم ازکارای پسرم عصبی میشم منی ک بشدت آرومم حرکاتا و کارای پسرمو میبنم وحشی میشم یعنی یکارایی میکنه ک ادم عاقل ب کل تیمارستانی میشه اصن ی وضع داغونی هس مثلا دیشب اینا اومدن ازهمون دیشب عصبیه تاالان کلافس جیق میزنه اک بهش نه بگم مدام بچه رو دیشب هل میدا وسایلاشو بهش نمیداد ازش میگرف بااینکه مدام بهش تذکرمیدادم بی فایده بود مادرشم میدید یدفعه عصبی شد باپسرم دعواکرد البته حق داشت بچشه بالاخره ولی منم مدام درگیربودم باپسرم ولی بااین حال ک میبینه انقد جو متشنج میشه بااومدنش درتعجبم چرامیاد پسرمم هی میگف مامان چرانمیرن نمیخام بیان خونمون و من ازاول تااخر مدام درحال تذکر دادن واقعا حالم بده کلا روابط عمومیمو ازدست دادم بخاطرپسرم توخونه اذیت میکنه ولی قابل کنترله اما امان ک یکی بیاد یا جایی برم انقد حالمو بدمیکنه ک تا سکته پیش میرم سرهمین موضوعم باشوهرم بشدت اختلاف پیداکردیم و مدام درحال دلخوری و ناراحتیم اون دوس داره همش باخواهربرادراش رفتوامدکنه منم بخاطر شرایط پسرم نه میارم و دلیلشم میگم قبول نمیکنه موندم بخدا سردردام وقتی جایی میرم یاکسی میاد تاچندروز ادامه دارن کسی تو شرایط من هس؟یا بوده؟؟ادامه کامنت میزارم