۶ پاسخ

عزیزدلم توکلت بخدا باشه . اگه دکتر گفته بچه اوردن برات ضرر نداره و خودتون دوست دارین به اجباری بودنش فکر نکن ‌. خیلیا خودشون بچه ی اولشون یه ساله میشه سریع اقدام میکنن. میفهمم چی میگی حسام درک میکنم . من خودم قصد داشتم سال بعد اقدام کنم. تازگیا متوجه شدم فشارم بالاست . خیلی ناراحتم همش میگم کاش حداقل دوتا بچه داشتم بعد قشارمیگرفتم. سی سالمه . ولی خب توکل بخدا باید برم ببینم دکتر چی میگی ببینم خطری نداشته باشه مصلحت حتما این بوده

بسپار به خدا هر چی خیر همون رو قسمت کنه ، فیبرومتون اندازه اش چقدر بود؟

عروس عموم سنش کمه حامله بود فهمید چسبندگی رحم داره ماه اخر بچه ورحمشو باهم دراوردن یه پسر ویه دختر داره

البته اینم بگم من اصلا شرایط مالی نداشتم و خواست خدا بود ولی از وقتی باردار شدم هم به شوهرم هی دارن مزایا میدن همم اینکه خودشم اسنپ کار میکنه وضعمون بهتر شده فکر کن ما کلی قسط داشتین فقط با ۵تومن زندگی میکردیم که فقط خرج خوراکمون بود نه لباسی نه تفریخی هیچی

وای منم فیبروم دارم و اصلا بهش اهمیت ندادم و دکتر گفت عمل کن ولی اهمیت ندادم
الانم باردارم یعنی مشکلی پیش نمیاد؟؟؟

دل بسپار ب صلاح ک مصلحت خدا

سوال های مرتبط

مامان گل پسری مامان گل پسری ۳ سالگی
اینکه ترس و استرس خیلی شدیدی دارم برای بچه‌ی بعدی طبیعیه ؟ شماهم مثل من مادرین بچه خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم بهش فکر کنم دلشوره دارم حس میکنم همه چی یادم رفته و هیچ کاری بلد نیستم و اینکه نه‌ماه میخام باوجود یه بچه ی دیگه باردار باشم حس میکنم خیلی چیز عجیبیه و حس ضعف و تنهایی میکنم . نمیتونم از حسم بگم ولی من برای پسرم اونقد ذوق و شوق داشتم سر یکماه نشده از عروسیمون آمادگی کامل داشتم و فوری باردار شدم از ته دل بودم اونقد با شوق لباس بخر سیسمونی بخر اونقد تحقیق میکردم کل بارداریم میدونستم چی بخورم چی نخورم ازین دکتر ب اون دکتر کلی به خودم می‌رسیدم همه چی عااالی گذشت با وجود تموم سختی هاش چون واقعا بارداری سختی داشتم ماه آخر کهیر زد کل بدنم تو گرما حساسیت ب جفت داشتم چهار ماه اول شبیه معتادا بودم اونقد ک حالم بهم میخورد و بد بودم گوارشم خیلی بهم ریخته بود خیلی اذیت شدم واقعا از همه نظر . حتی اصلا نفهمیدم چجوری بچمو بزرگ کردم خیلی تنها بودم از اول و باسختی بزرگش کردم اونقد لیست غذاهاشو‌ می‌نوشتم و با ذوق درست میکردم ولی بخدا الان حس میکنم بلد نیستم هیچ کاری هیچی یادم نمیاد از اون دوران . شوهرم تا اسم بچه دیگ میاره واقعا کلافه میشم اصلا فکر میکنم نمیتونم دیگه ، شماعایی ک تجربه دارین بیان بگین واقعا چیکار کنم ک بتونم یروزی باهاش کنار بیام و بخام