اومدم یکم درد دل کنم💔 هرکی حوصله داره بخونه....
بعد ازدواجم تهران تنها بودم نه دوستی نه خانواده ای هیچکسی رو نداشتم از اینا بودم که شوهرم صبح میرفت منم کلی سریال میدیدم کتاب میخوندم اشپزی میکردم کیک و ژله میذاشتم همیشه خدا خونم مثل دسته گل بود چون یکمم وسواسی ام خونه بهم ریخته باشه وسایلم مرتب نباشه اذیتم میکنه، هرموقع دوس داشتم میرفتم شهرستان و خلاصه.... اقدام کردیم برا بچه نشد چند سال طول کشید کلی استرس دارو ای یو ای و اینا درآخر ای وی اف کردیم و دخترم به دنیا اومد.... اولش افسردگی بعد زایمان گرفتم و بعدشم هر روز یه مشکل...بواسیر و شقاق شدید خودم که بکنار، دخترم چهار روزه بود پاهاش که تو رحم کج شده بود گچ گرفتن لگنش دررفتگی داشت دکتر قلب ویزیت دوباره نوشته بود مشکل بدخوابی رفلاکس الرژی اعتصاب شیر و..... بعد واکسن چهارماهگی عوارض داد و تشنج کرد😔💔 سه ماه بود شهرستان بودم دوری از همسرم و نداشتن محبتش و احساس تنهاییم و دور شدنمون در اون مورد به کنار دوروزه برگشتیم خونه و حالا تو داغون ترین حالت ممکنم هستم... بواسیرم همچنان عذابم میده هیچ دارویی کارساز نیست، خونم بازار شامه هر طرفی نگاه میکنم بهم‌ریختس، دخترم همش نق میزنه حتی پنج دقیقه واسه خودش بازی‌ نمیکنه مدام بهم میچسبه و گریه میکنه حتی یه دشویی نمیتونم‌برم😔 خودم پریودم و یه هفته اس حموم نرفتم نه میتونم غذا بزارم هیچییییی 😔 دخترمم از وقتی اومدیم نمیدونم چرا تا میخوام بخوابونمش جاشو عوض کنم جیغ‌ میکشه نمیزاره ..حتی شب هم خوب نخوابیده که بتونم استراحت کنم تا صبح مدام نق زده غلت زده😔با همسرمم نمیمونه فقط منو میخواد😓 صبح زنگ زدم مامانم یه ساعت گریه کردم😔😔😔 اینا ناشکری نیست بخدا فقط خیلیییی خسته و داغونم😔😔😔💔💔💔💔

۲۰ پاسخ

عزیزم میری حمام همیشه غسل صبر انجام بده

عزیزممم حق داری خسته باشی مادر بودن واقعا سخته و صبر زیاد میخواد انگار دیگه هیچی مثل قبل نمیشه دقیقا منم یه شرایطی مثل شما دارم و درکت میکنم نه درست حسابی غذا میپزم نه به کارای خونه میتونم برسم دیشب بعد چند روز رفتم حموم حتی یه وقتایی که بچه آروم هم باشه یا خواب انگار روحم خسته است دیگه حوصله ندارم کارامو کنم بخدا دیشب سرپایی خواب میرفتم گوشم یه مدت عفونت داشت از بس درگیر بچه بودم اصلا اهمیت ندادم تا سه روز پیش که یهو یه سمت صورتم بی حس شد و گوشم کلا هیچ حسی نداره و آسیب دیده یه وقتا دوست دارم سرمو بزارم بمیرم حتی کلیه هام پررر سنگه و عمل لازمه ولی من حتی وفت نمیکنم برم دکتر از اونور بچه بد قلقی دارم برم عمل کنم کی میتونه عین من با صبوری به بچه ام شیر بده بچه ای که بزور شیر میخوره 🥲این روزاهم میگذره به امید خدا و کم کم همه چی درست میشه خونه دوباره مرتب میشه الان فقط باید همون حواسمون به بچه و خودمون باشه

باورت میکنم گلم
کاملا حق داری خسته شدی
ولی روزای خوبم میرسه

میشه منم بگم خستم واقعا خستم دلم میخواد همش گریه کنم نمیتونم باید حواسم به همه جا باشه منم این مدت پریودم دخترم دوشب پشت سرهم نخوابید دیشبم همش بیدارمیشد خیلی بدخوابه

عزیزم منم دخترم شل شدگی لگن داشت خونوادم ده ساعت فاصله دارن ویسال کامل شهرستان بودم چون سابقه سقط داشتم واستراحت مطلق بودم وقتی دخترم بیست روزش بوداومدم پاکدشت خونه خودم از همسرم دووربودم وقتی اومدم تا الان ک الانه سوسک از در ودیوارمیره بالا دقیق مث تومنم خیلی وسواسم والان بااینکه دخترم هیچ نمیخوابه بغلمه وکار میکنم هیچ کمکی ندارم همسرم خودش سر کارمیاد خستست یه دووره شیرخودم میدادم دخترم خشک شد دیوونه شدم تا شیرخشک گرفت واخرش شیرخشکی بهش بسازه پیداکردم میخوام بگم خیلی مثل همیم یه خانمی یباربهم گفت هروقت حالت بد شد آب به دست صورتت بزن منم همینکارمیکنم وحتی یه ثانیه نمیخوابم تا خونه رو مرتب کنم خواب شبانه روزم به سه ساعت نمیرسه چون فکرم با خونه مرتب آرومه کم کم شروع کن کارا دستت میاد من هنوز دارم با سوسکا کلنجارمیرم😂

تازه اومدی خونت هنوز جا نیافتادی اینو بدون تنها نیستی ساعت دوازده شده من هنوز صبونه نخوردم خونم بهم ریخته دارم بچه میخوابونم اعتصاب شیر داره از دو ماهگی یه ماه استپ وزن داشت به دختر منم احتمال دررفتگی داده بودن ولی تو سونو مشخص شد نداره شوهرم صبح ۸ میره شب ۸ میاد دست تنهام راستش خوب غذا نمیخورم موهام میریزه منم مث تو بودم ۸ سال زندگی بدون دغدغه دانشگاه میرفتم مدرسه میرفتم معلمم برا بچه اقدام کردیم ۳ سال نشد آی وی اف کردیم نشد آخرش خود به خود شد البته یک سال رژیم گرفتیم و سبک زندگیمو اصلاح کردم همه اینا به چشم برهم زدنی میگذره همین دیشب باز سر شیر نخوردن بچم تو تاریکی شب تنهایی کلی گریه کردم ببین تنها نیستی همه مادرا همینن گلم ولی آنقدر زود قراره تموم شه تازه من دخترم ۸ ماهه دنیا اومد دو کیلو بود و اینکه از ۶ الی ۸ ماهگی بارداریم من تو بیمارستان بستری بودم چون کیسه آبم پاره شده بود و احتمال زایمان زودرس و عفونت داشتم بعد زایمانم تا ۳ ماه دچار افسردگی شدم. سعی کن کمی بیخیال باشی منم نیستما اما همش از خدا میخوام بهم قدرت و قوت بده این روزا بگذرن

عزیزممم میگذره این روزا...مگ بواسیرت خونریزی داره؟خیلی بزرگ؟

فقط به یکم استراحت نیاز داری به شوهرت بگو الان که عید بیا یه کم مرخصی بگیر پیش هم باشیم .باهاش حرف بزن بگو خسته ایی و احتیاج به کمک داری حتی یه شام بیرون خوردن از هیچی بهتر یه خرید کردن واسه خودت ‌.یه کاری که حالت خوب بکنه . اینو یادت باشه که همه خسته میشن ولی باید تحمل کرد چاره ای نیس شوهدت باید کمکت کنه یه کم حداقل یا کم کارهای خونه رو انجام بده . این دوران هم میگذره بزرگ میشه کوچولوت و دلت تنگ میشه واسه این روزها تا میتی لبخندبزن و لذت ببر .من دوس دارم تمام وقتم بزارم واسه دوتابچه هام حیف که نمیشه کارهای خونه هم هست

عزیزم حق داری واقعا سخته
حالا مشکلات خودمون ب کنار
بچه وقتی گریه میکنه آدم خیلی بهم می‌ریزه
منی که وسواسی نبودم هم از بهم ریختگی خونه کلافه ام..

عزیزم درست میشه منم پسرم خیلی اذیت کرد ولی الان بزرگ شده دلم برای اون روزا تنگ میشه خونه درست میشه همه چی درست میشه پلی هیچ وقت این لحظه شیرین بچه بزرگ کردن برنمی گرده سخته خیلی هم سخته ولی شیرینیش بیشتر از سختی روزی هزار بار خدارو شکر کن برای وجود فرزندت خیلی ها هستن حسرت این روزای مارو میخورم انشالله همه چشم انتظارها هم دامنشون سبز بشه

عزیزمم درکت میکنم خداروشکر بازم خدا یه فرزند سالم بهت داده میگذره عیبی ندارع تحمل برای مادره

همه ما مامان اولی ها این مشکلات رو داریم
کلمه کلمه ب حرفات رو خوندم خودم اومد تو ذهنم
منم خیلی مشکلات پشت سر گذاشتم حتی برا بار دوم رفتم اتاق عمل چون بخیه سزارینم عفونت کرده بود و ۳ روز بستری شدم و بچم تو ۲۰ روزگی موند خونه
عب نداره گل من همه ماها مشکلات داریم اما هر کدوم ب نوع خود
خدابزرگه تا اینجا ک از پسش اومدیم از این ب بعد ام میتونیم

سعی کن سوره یاسین هروز بخونی خیلی کمکت میکنه

حق داری عزیزم هرکی جای تو باشه خسته میشه تسبیحات حضرت زهرا زیاد بگو کارات راه میفته

سلام عزیزم ان شاالله خداکمکت کنه وحالت خوب خوب بشع وآرامش پیداکنی به معنای واقعی،توکل کن بخدا،وفقط ازخداکمک بخواه،همه مایجورایی خستگی روتجربه کردیم فقط بایدقوی بودن روتمرین کنیم چون بچه هامون هیشکیوندارن جزما

ناشکری نیست عزیزم توهم مادری حق داری
توکل ب خدا انشاالله حل میشه همه چیز
به چیزای خوب زندگی بیشتر فکر کن

الهی بمیرم برات گلی 🥲🥲

دخترت رو یه دکتر ببر شاید گوشاش عفونت کرده یا دل‌پیچه داره قطره کولیف واسه دل درد خیلی خوبه

عزییییزم، حق داری که خسته بشی، نگهداری کردن از بچه از آدم انرژی می گیره مخصوصاً اگه همسرت ازت دور باشه و پریود هم باشی که بدتر، می دونم شرایط سختی رو داری میگذرونی ولی به این فکر کن که تمام اینا موقتیه. یه روزی دختر کوچولوت بزرگ میشه و تو هیچ کاری نداری دوباره خونه ات تمیز میشه، دوباره می تونی به خودت و زندگیت برسی، میگذره این روزا، هیچ چیزی تو این دنیا پایدار نیست.

آخه عزیزم همه اینا رو من کشیدم تک و تنها درکت میکنم😔😔

سوال های مرتبط

مامان نیهان جون مامان نیهان جون ۱۱ ماهگی
💥پارت دوازدهم💥
شروع زندگی مشترک با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم برام خیلی سخت بود سخت‌تر این بود که یه کوچه با خونمون فاصله داشتم و اجازه نداشتم برم خونشون مادر شوهرم یه زن افسرده ای بود که سال ۸۴ پسرش فوت شده بود سال۸۵ از همسرش طلاق گرفته بود سال ۸۶ هم من عروس شده بودم زنده خیلی گریه میکرد یه لحظه که تنها میشد با صدای بلند گریه میکرد الاهی دورش بگردم فدای دلش بشم که چه درد بزرگی رو تحمل میکرد و من درکش نمی‌کردم. نمیتونست تو خونه بشینه هر روز می‌رفت خونه دوستش اونجا سرش گرم میشد همه چی یادشمیرفت عصر میومد خونه شام می‌خوردیم بعداز شامم دوستش با دختران میومدم دورهمی. که مادر شوهرم احساس تنهایی نکنه خدا مرگ فرزند رو قسمت هیچ کس حتی دشمن آدمم نکنه واقعا سخته مدتی گزشت من حالت تهوع داشتم به خواهر شوهرم گفتم رفت تست گرفت بله من باردار بودم بارداری من باعث خوشحالی مادر شوهرم شد و اون تقریبا از اون حال و هوا دراومد روزها و ماه ها گزشت و شد ماه آخره من منم داشتم به زایمان نزدیکتر میشدم یه شب که تابستون بود همه تو حیاط خوابیده بودن منو مادر شوهرم مثل همیشه توی اتاق خوابیده بودیم. دیدم درام داره شروع میشه بیدارش کردم گفتم درد دارم گفت وقته زایمانه. ولی تحمل کن وقت بگزرون بعد بریم بیمارستان از الان بریم هر کس میاد معاینه می‌کنه. دردت میاد. صبح شد دیگه من تحملم تموم شد همه رو بیدار کردیم منو بردن بیمارستان. پسرم به دنیا اومد پسری که مرده زندگیمه تکیه گاه منه رفیق منه آنقدر خوشحال بودم از به دنیا آمدنش احساس میکردم این یه نفر فقط و فقط برای من آفریده شده الان همون آقا پسره ۱۶سالشه نفسم به نفسای اون بنده
مامان آناناس من مامان آناناس من ۹ ماهگی
سلام عزیزان من چند وقته خیلی خسته ام بدن درد شدید دارم پاهام کمرم درد میکنه گاها انقد خسته میشم میشینم گریه میکنم میزنم به سرم تا به امروز سعی کردم هیچکدوم از اینا رو به بچه ام نفهمونم درسته هنوز بچه هست ولی تو ذهنش میمونه دیگه ولی حس میکنم اصلا مادر خوبی نیستم کافی نیستم از یه طرف شیر خودم از ماه اول به دلیل یه سری مشکلات قطع شد نیومد مجبور شدم شیرخشک بدم از یه طرف از روز اول بیمارستان تا به امروز بچمو خودم نگه داشتم درسته مامانم اینا هستن ولی خودش مریضه نمیتونم بگم اینو نگه دار مثلا من بخوابم،تلویزیون ممنوعه ولی گاهی به قدری خسته میشم جوری که توان بلند شدن هم ندارم اونموقع ها مجبورم کارتن باز کنم جغجغه بزارم جلوش تا با اون دوتا مشغول بشه هر روز هم میخونم تلویزیون با بچه یه کارایی میکنه که بعدا پشیمون میشید اینا انقد عذاب میده منو نمیدونم چکار کنم دیگه😞دخترم صبح ساعت هشت پا میشه شب ساعت دوازده اینا میخوابه ما بین این ساعت ها چهار بار میخوابه ولی تا صبح هم چند بار بیدار میشه گاهی گریه میکنه نه خواب کافی دارم نه استراحت هیچی.
نمیدونم دیگه چیکار کنم به کی بگم حس میکنم افسرده ام میخوام برم دکتر اونم وقت نمیکنم😞😞😞
مامان حسین جان💙 مامان حسین جان💙 ۹ ماهگی
سلام خانوما خوبین؟
میدونین چیشده؟
شوهرعمه شوهرم خوبه خوب بوداااا ... صحیح و سالم ! حتی سرما هم نخورده بود حالش عالیه عالی بود سرحال بود بنده خدا متولد سال ۱۳۵۲ هست ...
یهو تو خونه میگه کف پام میسوزه درد میکنه عمه شوهرم ماساژش میده و میره حموم زیر دوش ابگرم و میاد میگه بدنم خیلی میخاره سمت گردن و زیربغلش بعد مثل کهیر میریزه بیرون ... نزدیکترین جا بهشون بهداشت بوده ... بهداشت بهش کرم میده میگه بدنت حساسیت پیدا کرده اینو استفاده کن تا خوب شی
بعد میان خونه از کرم استفاده میکنه و بعد ب خانمش میگه احساس میکنم شکمم ورم کرده به سختی هم نفس میکشم سخته نفس کشیدن برام
خلاصه میرن دکتر
دکتر کلی قرص داده و اینام برگشتن خونه و قرصارو خورده و حالش خیلی بد شده بردنش بیمارستان ....
ازش ازمایش گرفتن بعد گفتن باید ازمایش مغز استخوان هم بگیریم
راستی اون قسمتایی که گفتم مثل کهیر زده بود بیرون کبود شدن
بعد ازمایش مغز استخوان گرفتن گفتم سرطان خون داره و متاسفانه هم کبد و هم ریه رو درگیر کرده!!!!

الان ۲ روزه هممون تو شوکیم !
دیشب هم رفت کما 💔

خانما دعا کنین براش و اینکه خدا همه مریضارو شفا بده واقعا سخته 💔😓

💔دخترش شیر میده بهش نگفتن که بابات رفته کما فقط در این حد میدونه که مریضه و بیمارستانه و خبری از سرطان نداره 💔

بچه ها کسی اطلاع داره این مریضی چجوریه؟ چرا تا الان علائمی نداشته؟
یهویی از کجا میاد این مریضی؟؟