۲۲ پاسخ

نمیرفتم خونه مادرشوهرم😊

بزرگترین اشتباهم این بود ک پرستار نگرفتم از روز زایمان تا ۴۰روز حداقل پرستار میگرفتم ،ک انقدر منت و مکافات نکشم خانواده ۱۰روز اومدن پیشم ک کاش نمی اومدن

من دقیقا برعکس شما... کاش بهش شیرخشک نمیدادم

کاش اولین باری که دخترم اومد داداششو ببینه گوشی رو میدادم یکی درست فیلم بگیره، خودم داشتم میگرفتم که زیاد جالب نشد

اگه برمیگشتم لحظه زایمان پسرم بیشتر بغلش میکردم اون لحظه از ترس افتادنش فقط چند ثانیه رو سینه ام بود وبه پرستار گفتم بلندش کنه اما بعد از یه ربع گفتن تنفسش مشکل داره بردن مراقبت های ویژه نوزادان وتا ۲روز فقط میتونستم از پشت شیشه نگاهش کنم،اون دو روز فقط میخواستم برگردم لحظه زایمان اصلا از خودم جداش نکنم،الحمدالله که الان خوبه وسالمه وتو بغلمه

چون سزارین اختیاری بودم درمورد همه چی تحقیق کرده بودم و چند روز قبل از زایمان رفتم با محیط بیمارستان و پرسنل و همه چی آشنا شدم ولی درمورد اینکه چجوری برای اولین قدم‌ها بلند شم و راه برم تحقیق نکردم برای همین به خودم فشار آوردم که از حالت خوابیده به نشسته تغییر وضعیت بدم و از داخل گررررررر گرفتم و حس کردم تمام لایه‌ها جرررر خورد و ضعف کردم و سرگیجه و تهوع

سعی کردم بهترین کارا بکنم هیچوقت پشیمون نمیشم چون تمام تلاشما کردم منم شیر نداشتم اصلا یعنی هیچی به دکتر گفتم براش شیرخشک نوشت گرفتم و تا ۷۵ روز سینم تو دهنش بود که مک بزنه و خودم لا قطره چکان رو سینم میریختم ولی شیرم باز نیومد دیگه شیر خشکی شد ولی پشیمون نیستم هر روز میگفتم ببین تمام تلاشتا کردی

من هیچ فیلم و عکسی ندارم از اون روز
زایمانم یهویی شد حتی ساک بچه رو مامانم اشتباهی آورده بود و لباسش بچم بزرگ بود براش و اصلا قشنگ نبود
بچم هی هم میخواستم بهش شیرخشک ندم و شیرخودمو بدم،شیر هم ک نداشتم کل شب بچه بیدار بود و بیمارستانو گذاشته بود رو سرش
کلا خیلی اوکی نبود برام
از طرفی سعی میکردم یکم آروم تر باشم و کمتر به خاطر شلوغی خونه و بهم ریختگی سر بقیه غر بزنم و بداخلاقی کنم

طبیعی زایمان نمیکردم درکنار شیرخودم شیر خشک میدادم

من ماما همراه و اپیدورال نگرفتم که بزرگترین اشتباهم بود و اینکه سرماخورده بودمو خودشون اوردن گفتن بزار صورتشو بزنم بهت نزاشتم ولی اوردن تو بخش همش دوس داشتم تو بغلم باشه ولی پرستارا هی میومدن میگفتن شیر دادی بزار سر جاش

فیلمبردار میگرفتم برای داخل اتاق عمل
کمتر استرس الکی میکشیدم
شیر خودمو میدادم
بیشتر تحقیق میکردم تا برای چیزای بی مورد حرص و جوش الکی نخورم
از قبل دکتر نوزادان خوب پیدا میکردم

یکی اینکه انقد استرس داشتم و اولین نفر رفتم برای زایمان یادم رفت بگم فیلم بگیرن
دو اینکه اگه برگردم عقب از همون لحظه اول شیر خشک میدادم
من شیرم خوب بود اما حالم انقد بد بود که هربار شیر میخورد من فقط گریه میکردم
اتفاقا شیرمم انقدری بود که تا دو سه ساعت هیچی نمی‌خورد بعد ما بزور میخواستیم بکنیم تو حلقش بچم ازین ور گریه منم ازون ور
روز سوم دیگه شیر خشک دادم

من برگردم عقب باز ب همین منوال ادامه میدادم

من خیلی سعی می کردم همه چیز رو کنترل و مدیریت کنم ،خدا رو شکر خوب بود ولی نمی دونم چی شد یهو خیلی از شوهرم فاصله گرفتم ،رفتارهای خیلی سختگیرانه ،اعصاب ضعیف ،یهو به خودم اومدم دیدم دارم فشار روانی خیلی زیادی رو تحمل می کنم به خاطر بچه ام آرومتر شدم و فهمیدم به خاطر تغییر شرایط بوده با هم حرف زدیم مشکلات مون حل کردیم

من پشیمونم چرا کم بغلش کردم چون بخیه زیاد خورده بودم و درد داشتم نمیتونستم ولی همش حسرت میخورم که بچم به بغل و بوی من نیاز داشت و من نتونستم نیازشو خوب برآورده کنم ویکی دیگه اینکه از روزهای اول عکس و فیلم زیادی ندارم

انقد درد داشتم و مقعدمو بد تیغ زده بودن ک اصلا ۴ روز بچمو نمیدیدم از شدت درد چشمام سیاهی میرفت نمیدونم واقعا دلم برا روزای اول تنگ شده بچمو محکم تو بغلم میگرفتم حداقل اگ برگردم عقب

منم بهش با سرنگ شیر خشک میدادم

منم اگه برمیگشتم عقب از اول شیر خشک میدادم بهش چون خیلی سختی کشیدم سر این شیر خودمو دادن

یکی دیگه از اشتباهاتم این بود که تو بیمارستان ماما همراه نگرفتم خودم تنها تو اتاق بودم
قبلش میگفتن ماماها سر میزنن ولی نه اونجور
اکه ماما همراه داشتم بهتر بود تو تجربه اول

من حتما شیر خشک‌میدادم‌تا دخترم گشنه نمونه به حرف بقیه کوش نمیدادم عرق کاسنی خاک شیر بخورم که بدنم خالی کنه و حتما اتاق دیپلمات میگرفتم

فیلم نگرفتم از اون لحظه ک بچه گذاشتن رو سینم خیلی خیلی پشیمونمم واقعا چون درد داشنم و زایمان طبیعی ب اینا فک نمیکردم

منم شیر نداشتم هی بیمارستان اصرار داشت همین یه قطره کافیشه دو روز بچم گرسنگی کشید طوری که ادرار قرمز شده بود دکتر بردم گفت خانم بچت شیر نخورده

سوال های مرتبط

مامان آمین و آوینا مامان آمین و آوینا ۱۷ ماهگی
تجربه قطع شیر شب
خانم ها من دوقلوهام شبا از شیر خودم میخوردن روز ها هم عادت کرده بودن شیر خشک شاید یکبار میخوردن همش شیر منو مسخواستن.منم دیدم خیلی اذیتم و چیزس ازم نمونده و از طرفی شب ها ۴ یا ۵ بار هر کدوم بیدارمیشدن و دوتا میک میزدن و میخوابیدن. کلا سینه ام شب تا صبح دهنشون بود یه خواب راحت نداشتم.خلاصه تصمیم گرفتم شیر خودمو دیگه ندم .
اول روز ها شیرمو کم کم قطع کردم و بعدش شب بهشون ندادم.
شب اول برای خواب کلی گریه کردن و مجبور شدم شیر بدم. نا گفته نماند که سینه ام پر از شیر شده بود و خودمم از خدام بود.
ولی دیگه شب تا صبح هر دفعه بیدار شدن یا بهشون با لیوان آب دادیم یا رو پا و تو بعل و آهنگ و کلیپو .... گداشتیم که بخوابن.
سه شب واقعا سخت بود و میشد گفت اصلا خواب نداشتیم ولی از شب سوم کم گم بچه ها بهتر شدن. ولی تا دوهفته مدام گریه میکردن.دو روز اول هم اصلا شیر خشک نخوردن و بهانه گیری زیادی داشتن.ولی رفته رفته یاد گرفتن که باید شیر خشک بخورن. کنارش شیر پاکتی نی دار و شیر تو لیوان هم شروع کردم.که بعد از چند ماه بتونم شیر خشک هم بگیرم.
ولی از خودمم بگم که یک هفته دوران سختی گدروندم.سینه ام پر از شیر شده بود.چند بار شیرشو تا یه حدی دوشیدم مخصوصا زیر دوش آب گرم تا یکم سبک بشه ولی روز دو یا سوم بود خیلی حالم بد شد اصلا انگاری تب کرده بودم استامینوفن خودم و خوابیدم. ولی بعد از اون خیلی بهتر شدم.
کلا باید بذارید سینه مر از شیر بشه جوری که تحملش سخت بشه براتون . بعد ازش بدوشید.چند بار این دوشیدنو در طول هفته انجام بدید دیگه یهو میبینید سینه اتون شل شده و تموم.