۱۱ پاسخ

فداتشم به دلت بد راه نده خالشه ،باور کن عشق خالش رو درک می‌کنه بهش میچسبه خوشحال باش عزیزم . شاید شما رابططون خوب نباشه اما خواهرت دخترت رو خیلی دوست داره که دخترت جذبش میشه😍♥️

شما با خواهرت مشکل داری ربطی به بچه نداره که
بیخیال بابا حالشو‌ببر
تو کلهفته میچسبن به ادم
دو روز بچسبن به یکی دیگه از خدات هم باشه😬

خوب خالشه عریزم
خاله کم از مادر نمیزاره برا دوست داشتن بچه خواهرش

اگه بدی میدید نمیرفت پیشش بخوابه

اونم متاهل هست
آخه گفتی از شما بزرگتره

من وقتی میرم خونه مامانم خواهرم که باشه کارن کنار اوندغذا میخوره هرچی میخواد به خاله ش میگه اگه اذیت میشی خب کمتر برو تنهایی که ترس نداره

من هرجوری بچه راحت باشه راضیم اصلا ناراحت نمیشم بخواد پیش من نخوابه

شوهر منم ماهی یه هفته شبکاره تو خونه خودم میمونم اوایل سخت بود الان عادت کردم بعدشم مشکل تو و خاهرت ربطی ب بچه نداره منم با خاهرشوهرم اوکی نیستم ولی بچم عاشق عمشه اصلام بهش نمیگم ک پیش عمش نره سخت نگیر

بچه ها تا از سمت کسی عشق نبینند نزدیکش نمیشن پسر من گاهی میگه خاله تو مامانم باش چون دعواش نمیکنه میگه چه اشکالی داره دنیای بچه ها با ما بزرگا فرق داره اذیتش نکن

با ترس هات مبارزه کن وتوخونه بمون

با خودت کنار بیا نرو اونجا.....یا کمتر برو
سر این چیزای الکی بچه اذیت نکن....چرا باید با خواهرت بد باشی؟؟؟؟

خوب گلم چه اشکالی داره بره بیشش بخوابه خاله شه مگر علت خوب نبودن رابطتتون یه علت هیلی خاصی باشه که نزاری دخترت بیش خالش بخوابه

سوال های مرتبط

مامان نرگس مامان نرگس ۵ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..