سوال های مرتبط

مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۴ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان فسقلی 💙👶 مامان فسقلی 💙👶 ۳ ماهگی
پارت ۳
فقط یه جوریه حس میکنی یه چیزی داره میره تو بعد یه صدای بوم میاد همین هیچ دردی نداره هیچچچچ بعد یدونه امپول تو سونده خالی کرد نمیدونم چی بعد گرفت چسبش زد. یدونه امپول تو انژوکتم زد بعد گفت بلندشو ببریمت عمل
رفتم منو بردن یه سرم گزاشتن برام خیلی سزارینی بودیم همه ۲۱ تا ۲۵ساله بودیم ‌من اولین نفر بودم رفتم داخل اولین چیزی که گفتم پمپ درد میخام هی بهشون میگفتن به همهپ رسنل اتاق عمل گفتم پمپ درد میخام همشون هی میگفتن باشه شماره شوهرمو بردن به اونم گفتن که پولشو پزداخت کنه پرداخت کردبعد دکترم اومدبا دکتر بیهوشی گفتن که رو تخت عمل بشینمم
بعد کل کمرمو بتادین زدن بهم گفتن پاها صاف کنم دستامو شل بزارم رو زانو سرم بیارم پایین سمت سینم با شل کنم خودشونم با دست سرمو گرفتم. بیحسی درد نداشت فقط وقتی میخان سوزن فرو کنن حس میکنیی اونم مثل از امپول عضلانی ام دردش کمتر بود اصلاااااا دردش اونجوری که بعضیا میگنم زیادع نبود اصلا
ولی حس چندش فقط اونجاس که بیحس میشی از کمر به پایین بدنت مرده نمیتونی تکونش بدی خیلی بده گرم میشن پاهات پرده گزاشتن واسم با سرم وصل کردن چندتا امپول تزریق کردن که حس کردم تو اسمونام صدام بزور در میومد همه جامو بتادین زدم حس کردم یه چیزایی رو پاهام بعد شروع کردن بریدن اینا من فقط خواستم بچه رو از شکم بکشن حس کردم درد نداشت ولی حس می کنی یه چی از شکمت میکشن اونم بعد صدای گریه بچه رو شنیدم بچه رو نشونن دادن بعد بردن تمیزش کردن دوباره دکتر اوردش صورت بچه رو بوس کردم بوش کردم یکم شیر از سینم به بچه دادن بعد بچه روبردن
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ❤️پارت ۴
ده دقیقه ای بود که توی سالن اتاق عمل بودم بعد اومدن و منو بردت داخل اتاق عمل فقط سوره حمد و آیت الکرسی میخوندم زیر لب دیگه ضربان قلبم فک کنم رو هزا بود صداشو می‌شنیدم
وارد اتاق عمل شدم سه تا مرد بودن و سه تا زن دکتر بیهوشیمم مرد بود خدا خیرشون بده خیلی استرسم رو کم کرد هرجا که هست ایشالا خیر ببینه 🥹😍
گفتن برو رو تخت آروم دراز بکش رفتم خوابیدم فشارم و گرفتن اول بعد دستگاه رو وصل کردن به سینم بعد گفتن بشین برا بی حسی دکتر داشت کاراشو می‌کرد که پرستار خانوم اومد دید استرس دارم دستمو گرفت منم دیگه ول نکردم دستشو 😂داشت میشکست دستش انقدر فشار دادم
بعد دکتر انگشتشو فشار داد به کمرم و ...امپول و زد متوجه امپول شدم اما دردش مثل امپول زدن ساده بود ولی یه کم طولانی تر استرس اینکه ندونی چیه خیلی آدم و اذیت میکنه ولی خوبه نترسید اصلا قابل تحمله❤️
بعد دیگه داغ شدم و دراز کشیدم کم کم پاهام داغ شد و پارچه رو کشیدن جلو صورتم که تازه دکترم رسید صداشو شنیدم❤️🥹آروم شدم انگار
دکتر اومد و گفت حس میکنی دارم چیکار میکنم اما درد نداری اوکی
گفتم باشه
ادامه تایپک بعد
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان آنیا🩷✨️ مامان آنیا🩷✨️ ۱ ماهگی
پارت شانزدهم تجربه زایمان


خلاصه سزارین با لرزش بی اختیار بدنم درحالی که بسته شده بود ( اینم بگم که یکی از دستام داشت باز می‌شد، من توی همون لرزش سعی داشتم بند رو بگیرم که باز نشه و با لرزش بدنم اختلالی تو روند زایمان ایجاد نکنم...) و حالت تهوع آخرای عمل، دیگه تموم شد ، درحالی که خواب آلود و گیج و خسته و لرزون بودم بردنم یه قسمت برا ریکاوری که منم اونجا به خودم اجازه دادم بعد از کلی درد و خستگی و انتظار یکم بخوابم ...
وقتی بیدار شدم میشنیدم که پرستارا میگفتن حال ناصری( منو میگفتن) چطوره ، مامانش همش میره و میاد و استرس داره و حالشو میپرسه . یکم بعد هم صدای خواهرم رو شنیدم که بیرون از در داشت راجب بامزه بودن آنیا حرف می‌زد و خانواده خودم و شوهرم داشتن ازش عکس میگرفتن😅 اونجا بود که یادم اومد من هنوز بچه رو ندیدم و فقط صداشو شنیدم . یخورده لرزش بدنم کمتر شده بود ولی صدام هنوز میلرزید، به یه پرستار که همون نزدیکی بود گفتم من هنوز دخترم رو ندیدم که اونم گهواره شو آورد نزدیک تختم، اما هنوزم نمیتونستم ببینمش چون بدنم هنوز بی حس بود . دیگه بعدش که از بخش ریکاوری بردنم با استقبال و تبریک خانوادم رو به رو شدم بالاخره نینی رو دیدم و اینجا ماجرای زایمان تموم شدددد...