سوال های مرتبط

مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۳ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان دلین 🐣 مامان دلین 🐣 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ,3,



اومدن صورت نینیو چسبوندن رو صورتم ی قطره اشکمم اومد حالا احساساتی شده بودم 😂 دیگ شروع کردن بخیه زدن ، دکترم گفت مهساا دیدی نینیتو گفتم آرهههه مرسیی گفت حالا یکم چشاتو ببند ک بخیه هاتم بزنیم تموم گفتم باشهه انقدر اون خابه شیرینه با اینکه صداشونو میشنیدم اینا باز چشامو بسته بودم خیلی کیف میداد بعد دکترم گفت سرکلاژشم باز کنم تموم بعد گفت ای بابااا سوندش دراومده کههه اینجا بود ک تو دلم گفتم من میدونستم اون در اومده هااا ولی اونا گوش نمیدادن گفت سوندشم وصل کنین دیگه اومدیم تو ریکاوری ساعت پشت سرم بود ولی چون میگفتن سردرد میشی سرمو تکون نمیدادم ولی چشام دنبال نینیا بود میدیدم پارچه سبز دورشونه و ی کلاه هم رو سرشون :( بعد دیگ یکی نینیمو اورد سینمو گذاشت دهنش بچه مک میزد از بس از سردرد بعد زایمان شنیده بودم اونجام نینیمو نگاه نمیکردم در اون حد یعنی 🤣🤣 بعد گفتم چیزیم میاد از سینه هام گفت اره اغوزه بعد بچمو برد صداشونو میشنیدم ک میگفتن اونایی ک ۱ ساعت شده تو ریکاوری هستن رو ببرین بخش بعد اومدن نینیم رو گذاشتن رو پاهام باهم رفتیم بیرون از اتاق عمل مامانم مادرشوهرم شوهرم همه رفتن پیش نینیم میدیدنش میگفتن ای خدا چ نازه فلان دیگ رفتیم تو بخش بچه هنوزم لباس نداشت مامانم همراه دخترش اومد تو بخش ک لباس منو با خدمه تنم کنن مادرشوهرمم رفت لباس بپوشونه برا نوه ش بعد دیگ شکر خدا اونموقه هیچ دردی نداشتم چون بی حسی بود تو بدنم بعد ۲ ساعت ی دردای ریزی میومد سراغم مثل درد پریودی حالت ک فقط زیرشکمته :/

بارداری سزارین باردار بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان فسقلی 💙👶 مامان فسقلی 💙👶 ۱ ماهگی
پارت ۳
فقط یه جوریه حس میکنی یه چیزی داره میره تو بعد یه صدای بوم میاد همین هیچ دردی نداره هیچچچچ بعد یدونه امپول تو سونده خالی کرد نمیدونم چی بعد گرفت چسبش زد. یدونه امپول تو انژوکتم زد بعد گفت بلندشو ببریمت عمل
رفتم منو بردن یه سرم گزاشتن برام خیلی سزارینی بودیم همه ۲۱ تا ۲۵ساله بودیم ‌من اولین نفر بودم رفتم داخل اولین چیزی که گفتم پمپ درد میخام هی بهشون میگفتن به همهپ رسنل اتاق عمل گفتم پمپ درد میخام همشون هی میگفتن باشه شماره شوهرمو بردن به اونم گفتن که پولشو پزداخت کنه پرداخت کردبعد دکترم اومدبا دکتر بیهوشی گفتن که رو تخت عمل بشینمم
بعد کل کمرمو بتادین زدن بهم گفتن پاها صاف کنم دستامو شل بزارم رو زانو سرم بیارم پایین سمت سینم با شل کنم خودشونم با دست سرمو گرفتم. بیحسی درد نداشت فقط وقتی میخان سوزن فرو کنن حس میکنیی اونم مثل از امپول عضلانی ام دردش کمتر بود اصلاااااا دردش اونجوری که بعضیا میگنم زیادع نبود اصلا
ولی حس چندش فقط اونجاس که بیحس میشی از کمر به پایین بدنت مرده نمیتونی تکونش بدی خیلی بده گرم میشن پاهات پرده گزاشتن واسم با سرم وصل کردن چندتا امپول تزریق کردن که حس کردم تو اسمونام صدام بزور در میومد همه جامو بتادین زدم حس کردم یه چیزایی رو پاهام بعد شروع کردن بریدن اینا من فقط خواستم بچه رو از شکم بکشن حس کردم درد نداشت ولی حس می کنی یه چی از شکمت میکشن اونم بعد صدای گریه بچه رو شنیدم بچه رو نشونن دادن بعد بردن تمیزش کردن دوباره دکتر اوردش صورت بچه رو بوس کردم بوش کردم یکم شیر از سینم به بچه دادن بعد بچه روبردن
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ❤️پارت ۴
ده دقیقه ای بود که توی سالن اتاق عمل بودم بعد اومدن و منو بردت داخل اتاق عمل فقط سوره حمد و آیت الکرسی میخوندم زیر لب دیگه ضربان قلبم فک کنم رو هزا بود صداشو می‌شنیدم
وارد اتاق عمل شدم سه تا مرد بودن و سه تا زن دکتر بیهوشیمم مرد بود خدا خیرشون بده خیلی استرسم رو کم کرد هرجا که هست ایشالا خیر ببینه 🥹😍
گفتن برو رو تخت آروم دراز بکش رفتم خوابیدم فشارم و گرفتن اول بعد دستگاه رو وصل کردن به سینم بعد گفتن بشین برا بی حسی دکتر داشت کاراشو می‌کرد که پرستار خانوم اومد دید استرس دارم دستمو گرفت منم دیگه ول نکردم دستشو 😂داشت میشکست دستش انقدر فشار دادم
بعد دکتر انگشتشو فشار داد به کمرم و ...امپول و زد متوجه امپول شدم اما دردش مثل امپول زدن ساده بود ولی یه کم طولانی تر استرس اینکه ندونی چیه خیلی آدم و اذیت میکنه ولی خوبه نترسید اصلا قابل تحمله❤️
بعد دیگه داغ شدم و دراز کشیدم کم کم پاهام داغ شد و پارچه رو کشیدن جلو صورتم که تازه دکترم رسید صداشو شنیدم❤️🥹آروم شدم انگار
دکتر اومد و گفت حس میکنی دارم چیکار میکنم اما درد نداری اوکی
گفتم باشه
ادامه تایپک بعد
مامان بچه مامان بچه ۲ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ماماعه به مامانم گفت هروقت موهاشو دیدی صدام کن که ببریمش اتاق زایمان من آخراش دیگ درد زیادی نداشتم فقط حس زور داشتم که ماما میگفت هروقت حس زور داشتی زور بزن ول نکن یکم حال نداشتم بخاطر اون دردا ولی دیگ زوره خودش میومد منم موقع زور زدن ول نمیکردم که سریع به دنیا بیا مامانم موهاشو که دید ماما رو صدا زد من رفتم اتاق زایمان مامانمو بیرون کردن اونجا ۵ دقیقه ای زایمان کردم یه خانومه هم اومده بود شکمو فشار میداد گفتم خانوم دنده هام شکست من خودم دارم زور میزنم دیگ بعد ول کرد بچه یو ربع به پنج به دنیا اومدو نافشو که زدن خشکش کردن گذاشتنش رو سینم بعد ماماعه بخیه زد بی حسی زده بود درد بخیه زدن حس نمیکردم ولی موقعی که توشو نمیدونم با گاز بود باند بود چی بود تمیز می‌کرد یکم درد داشت ولی درکل همه گفتن خوب بود زایمانم خودمم راضی بودم خدارشکر.. خیلی از سزارین عوارضاش بهتر بود الانم که سرحالم خدارشکر فقط بخیه هام هنوز نیافتاده ولی میتونم همه کارامو بکنم ولی باید مراعات کنی که زودتر خوب بشی به نظرم میارزه چون خیلی زود تموم میشه و فراموش میکنی