سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱ سالگی
همیشه تو گهواره و دوستام میگفتن بچه مون خودش بازی می‌کنه خودش می‌خوابه خودش شیر میخوره من همیشه برام سوال بود آخه چجوری چون بچه های من طورین ک همه کارهاشونو خودم باید انجام بدم واقعیت لذت میبرم میگم مگه چندسال می‌خوام لالا بدم یا مگه چند بار میخام شیر درست کنم بزار خودم بکنم سیر بشم از نی نی بودنش‌ون.این روزا بر نمیگرده.
چند وقته سرگیجه دارم هم فشارم می افته هم قندم جوری که روزی. دوتا سرم میزدم
بلاخره آقای دکتر تشخیص دادن بخاطر تکون خوردن آب میانی گوش هست امشب تو حال بدی اومدم تو اتاق ی کم استراحت کنم صدای بچه نمی اومد رفتم بیرون دیدم پدرش ی طرف خوابیده خودش ی طرف دیگه نگران شدم فکر کردم چیزی خورده خدایی نکرده چیزی تو دهنش گیر کرد چک کردم دیدم نه واقعا خواب بود بغلش کردم هزززاااار تا بوسش کردم چشمش باز کرد منو دید خندید دوباره خوابید آوردمش پیش خودم ..
اینا ب کنار دیشب حالم بد بود بچه ها فرستادم خونه مامانم استراحت کنم انقد این پهلو اون پهلو شدم انقد اذیت بودم نتونستم بخابم زنگ زدم گفتم بچه هامو بفرستید تا اومدن کنارم خوابشون کردم خودمم تونستم بخوابم حالا موندم چجوری جاشونو جدا کنم من اصلا طاقت و تحمل ی صدم ثانیه دوریشونو ندارم چجوری ۵-۶ ساعت بدون بچه هام بخابم نمی‌دونم .
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی