سلام خوشگل موشگلا چطورید؟ مسافرت رفتید یا خونه بودید این تعطیلات؟🥰 من که خونه موندم نمیدونم چرا بی دلیل چند روزه اعصابم بهم ریخته ست البته ناگفته نماند دلیلش شاید پریود هستم باشه⚘️ بیاید پریشب بگم چه خوابی دیدم تو خواب دیدم ای داد و بیداد حامله ام و آرتا هم هی میاد به شکمم دست میزنه دختر باردار بودم وااااای نگم براتون یه حس ترس و چه کنم چه کنم و اینکه من چطوری این دوره بارداری و بچه داری رو بگذرونم انگار تمام دنیا رو سرم خراب شده بود از خواب بیدار شدم تپش قلب شدید داشتم تا صبح بیدار بودم و اون حس ترس همراهم بود ، خیلی از بارداری و بچه داری دوم میترسم شدید هم جلوگیری دارم ، ولی یه دمت گرم به مامانهای که بچه اول رو دارن و درحال اقدام یا بچه دوم بدنیا آوردن بگم که شما خیلی قوی هستید آفرین بهتون آفررررین، من هیچ جوره نمیتونم به دومی فکر کنم هیچ جوره🤣🤣 شما چطور خوشگلا به دومی فکر میکنید یا مثل من فراری هستید؟🫠

تصویر
۹ پاسخ

متاسفانه اصلا روانم نمی‌کشه برا دومی ولی دلم خیلی برای بچم میسوزه که تک باشه من خودم خیلی تک و تنها بودم خیلی دوست دارم دخترم ی خواهر داشته باشه

نه روحی ن جسمی ن مالی شرایط ندارم

سلام عزيزم
من فوبياي شديد بچه ي دوم زماني كه به دنيا بياد دارم يعني وقتي بهش فكر ميكنم تمام بدنم ميلرزه حالت غش ميگيرم واقعا جدي ميگما🥴

سلام در ارزوی دومی اما متاسفانه ۲ ساله ک خداوند چشم انتظارم گذاشه🥹🥹😭😭😭😭😭

من خیلی سختی کشیدم افسردگی شدید گرفتم کلی حرف ازاینو اون شنیدم تمام دندون هام خراب شد سرباردارب دارم درست میکنم و خیلی ....ولی میخام بچه .ولی شوهرم میگه یادته اون روز زایمان کردی یادت اون روز افسرده شده بودی یادت اون روز بچه سر دندون دراوردن چیکارت کرد منم یادم میاد فکرش از سرم میره

منم فراری ام
شرایط روحی و جسمی رو ندارم

وای منم همینم کابوسمه

فعلا قصد بچه دوم نداریم
تا چندسال دیگه ببینیم چی پیش میاد😅

سلام سلام خونه بودیم ولی امروز از صب بیرون بودیم

سوال های مرتبط

مامان گیسو🌿🌸 مامان گیسو🌿🌸 ۳ سالگی
مامانا شما به چشم اعتقاد دارید؟ موضوع از این قراره که یه مدت طولانیه گیسو وقتی میایم شمال خونه بابام ، وقتی برای دستشویی از خواب بیدار میشه چنان قشقرقی بپاا میکنه که کل اهل خونه بیدار میشن ،لجبازیش و زبان بدنش جوری سرکش و هیجانی میشه که لجبازیش میرسه به هزار ،وای نگم که چقدر صبوری میکنم، نگم نگم ،از شدت عصبانیت تپش قلب میگیرم ولی همچنان با آرامش رفتار میکنم و کنارشم تا این مرحله رو رد کنه😓😢
امشب یه شب از همون شبایی بود که بیدار شد و نگم چیکارا میکرد ،مامانم انگشت به دهن بود و خیلی تشویقم کرد گفت خیلی صبوری و .....ولی یه چیزی بهم گفت که خیلی ذهنم درگیر شد،گفت میبینم این چند شبی که اینجایی داری نابود میشی هم تو هم گیسو ،بیا بریم براش قلم بزنیم.
من اصلا نمیدونم قلم چیه ،و چیکار میکنن ،خوبه یا بده
فقط حسم بهم میگه اگه خوبم هست من نمیخوام از راه کجش حالشو خوب کنم )این حس منه)نمیدونم درسته یا غلط ،اگه شما میدونید راهنماییم کنید ،قلم چیه ،چیکار میکنه،اگه نوشتنیه ،چی مینویسن ،اگه دعاعه چی میخونن ؟ شما اگه جای من بودین چیکار میکردین
خودم اعتقاد ندارم به این چیزا ،ولی بفکرم فرو رفتم ...
مامان جان دلم🍁 مامان جان دلم🍁 ۳ سالگی
تاپیک‌فقط جنبه دردو دل داره🫠
من ۹۳ ازدواج‌کردم زندگیمون خوب بود و بعد مدتی هی من و همسرم دیدیم کلا تمایلی به بچه نداریم واسه همین کلا تصمیمون قطعی بود که هیچ وقت بچه دار نشیم اما بعد ۸ سال بدن من دچار مشکلاتی شد که ترغیبم کرد به آوردن بچه چون متاسفانه ما برخلاف چیزی که فکر می کنیم حتی اختیار بدنمون دست خودمون نیست. یه مقدارم البته خودم دلم می خواست حس مادری رو بچشم اما همش دعام این بود که اگر ظرفیتشو ندارم و یا قراره بچه ای خدا بهم بده که من توان‌نگهداریشو ندارم اصلا بهم بچه نده، همش می گفتم‌من اصراری ندارم اما اگه دادی باید خوبشو بدی که واقعا پشیمون نشم و توانشو داشته باشم اما... خدا جون گذاشت تو کاسم. راحت باردار شدم تا ۷ هفته همه چی خوب بود اما از هفته ۸ ام ویار وحشتناک به آب و غذا و خونه و همسر و تمام آدما شروع شد تا خود ۴۰ هفته😐 بعد زایمانم تا ۱۵ روز کولیک شدید بود جوری که ۱۵ روز منو همسرم کلا نخوابیدیم یکسره تا صبح گریه می کرد منم هی شیر می دادم اون همش بغلش می کرد و تو خونه راه می رفت. بعد ۱۵ روز کولیک خوب شد رفلاکس شروع شد. هر نیم ساعت بیست دقیقه از خواب بیدار می شد شیر می خورد حسرتم شده بود ۳ ساعت خواب ممتد. تا ۶ ماه رفلاکس بود غذا شروع شد رفلاکس تموم شد ولی عادت شیرخوردنش موند 😐 تااااا ۲ سالگی که از شیر گرفتم کلا بعدش چالش های رفتاری شیطنت خیلی شدید و بدقلقی از خواب و غذا خوردن بگیرررر تا همه چیز
ادامه کامنت