۸ پاسخ

نگو چهار سالگی مگه بحران داره؟؟؟چطوری بود

ندا جان من کیف میکنم عشق میکنم اینطور پشتکار داری آفرین
یاد خودم میوفتم که چطور خوندم و خدا خواست و قبول شدم مهر امسال سال اول کاریم بود
تاپیک های تو رو میخونم کلا کارهای خودم برام تداعی میشه که دیگه هیچی برام‌مهم نبود فقط میخوندمو میخوندم وای از زمانی که خونه بهم‌ریخته میشد رو اعصابم بود ولی اولویت برام ی چیز دیگه بود و از زمانی که برای تمیز کردنش میزاشتم حرصم می‌گرفت
خدایا
پسر من تلویزیون نگاه می‌کرد اینقدر اعصابم خورد میشو که نمیتونستم باهاش بازی کنم
اینقدر دلم میخواست عصرا با پسرم‌میرفتم بیرون و هوای خنک بهم بخوره ولی نمی‌رفتم و فقط میخوندمم
عاشق این پشتکارتم بخدا مطمئنم قبول میشی و چ کیفی. داره
انشالله خدا برات بخواد
مطمئنم که تلاش‌هاتو نادیده نمیگیره

عزیزم چه جوری منابع و پیدا کردی و دانلود ؟پولی؟خریدی؟به منم بگو ،خیلی وقته میخونی؟

عزیرم شما ک برا استخدامی میخونی کتاب تهیه کرده بودی؟ من تهیه کردم ولی میگن ۸ تا منبع جدید اضاف شده چجوری تا ۹ مرداد باید اون ۸ تا منبع جدید رو خوند اخه؟🥲
منکه اعصابم خیلی خورد شد
اینا ک قراره منبع تغییر بدن چرا از اول همون اصلیا رو معرفی نمیکنن 🥲🥺

عزیزمممم چن بار برا منم اینجوری اتفاق افتاده بعدش دقیقا حس های شمارو داشتم .

بحران چهار سالگی چیه

اخی الهی برای منم پیش اومده

داری چه درسی میخونی؟؟

سوال های مرتبط

مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
سلام

تا حالا نشده بود عکسی داشته باشم که خودم ندونم
این چند وقت که پسرم موبایلو برمیداره و عکس میگیره
منم توشون حضور دارم
چند روزه از مخالفتهاش داره حسابی بهم فشار میاد
اما به خودم میگم آروم باش
برو ببین چش شده، علتش چیه، شاید خودت درست نگفتی😮‍💨😮‍💨😮‍💨
حسابی کلافه میشم، میرم به کارهام برسم
دیروز دوبار از جاهاییکه بهش گفته بودم دقت کن و مراقب باش جاهای دیگه برای بازی راحتتره، افتاده بود یدفعه به مرز بیهوش شدن خورد زمین و من تو اون موقعیت داشتم روانی میشدم
اما خداروشکر گذشت و اما شوکهاش باعث شده بود که هنوز که هنوزه قلب درد شم، حتی تویه خواب
با کارهای مختلفی سرگرمش میکردم اما باز هم میرفت سراغ همون کار
عصبانی میشدم
وقتی دید سوال میپرسه و جوابشو کوتاه و با ناراحتی میدم، بهم نزدیک میشد میپرسید از چیزی ناراحتی
بهش گفتم آره از همکاری نکردنت، داره اینقدر زیاد میشه که باعث میشه کم کم منم باهات همکاری نکنم و یا حرف نزنم
شونه‌هاشو انداخت پایینو اومد تو اتاقش و گریه کرد
گذاشتم گریه کنه ، بعد با ناراحتی میان وعده‌اشو بردمو گفتم میتونی صحبت کنی برای کارهات، گفت نه
بهش گفتم باشه من تو آشپزخونه‌ام هر موقع احساس کردی میتونی صحبت کنی بیا اونجا
من منتظرتم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود اومد باهام حرف زد و گفت ناراحت نباش، من کوچولو‌ام، تو مامانی باید حواست به من باشه
برام کارتون بزار، گفتم چه انتخاب خوبی اما تایمت تموم شده تا فردا.
فکر کنم باید منتظر بودنو تویه ۴ سالگیت حسابی تمرین کنی
گفت تا بزرگتر شم، گفتم آره🙄🙄🙄