۹ پاسخ

اولوته ی عملیه😅🥰😍

گلی جوانم انشاالله بخیرو به سلامتی یکتر له باوش دگرن ویی جیانکم الهی آمین 🤲🤲😘😘😘😍😍😍

خودا پیت بهیله افسانه خانم انشالله ب ساغوسلامتی دباوشی دگری

افسانه جیان بوت بیته داری بری
بلام نازانم بو عیچ نابینم 😂😂😂

آمین یاربی 🙏🙏انشالله اتوش به سلامتی زایمان دکی

کچت دبه

ویلووو بقوربان 🥺🫠خدا پیت بیله🥰

آمین یاربی
انشاءلله همو ژنک تامی دایکایتی دچیشه
اتوش ایشالا به سلامتی زایمان دکی

چه عکس قشنگی 😍
به سلامتی بغل بگیریش

سوال های مرتبط

مامان نلین مامان نلین ۱ ماهگی
دل‌نوشته برای دختر نازنینم، در آستانه ورود به دنیای ما

جانِ مادر، عزیز دلِ بابا و برادر!

هفت ماه است که در آغوش گرم من، قصه‌ی زندگیت را آغاز کرده‌ای و هر روز، با هر تکان کوچک و بزرگت، قلب ما را غرق در شادی و انتظار می‌کنی. ماه‌هاست که منتظر شنیدن صدای دلنشین خنده‌هایت، دیدن چشم‌های کنجکاوت و لمس ناخن‌های کوچکت هستیم.

تو، نورِ امیدی هستی که قرار است به زودی به خانه‌ی ما بتابی و خانه‌مان را با حضورت پر از عطر خوش زندگی کنی. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، لبخندمان به عشق تو آغاز می‌شود و شب‌ها با خیالِ در آغوش گرفتن تو، آرام می‌گیریم.

من، پدرت و برادرت، بی‌صبرانه مشتاق دیدن روی ماهت هستیم. آمده‌ای تا عشق را در خانه‌ی ما معنا کنی، تا شادی را مهمان همیشگی لحظه‌هایمان کنی و تا پایانِ روزهایمان، دلیلی برای لبخند باشی.

بدان که از همین حالا، تو را عمیقاً دوست داریم و به داشتنت افتخار می‌کنیم. این انتظار، شیرین‌ترین انتظارِ دنیاست و ما برای روزی که تو را در آغوش خواهیم گرفت، لحظه‌شماری می‌کنیم.

فرشته کوچک و زیبای من روزت مبارک❤️

مادرت

بارداری
فرزندپروری
شیردهی
تیرویید
قندخون
انسولین
زایمان
شیردهی
دخترم
روزدختر

عشق مامان
مامان دانیال و دریا مامان دانیال و دریا ۱ ماهگی
دریاجان، دخترِ صبور و کوچکِ من،

این روزها که تنها یک ماه (سی روزِ پُر از خواب و خیال) تا دیدارت باقی مانده، دنیا برای من شکلِ دیگری گرفته است. با هر تکانِ کوچکت در وجودم، انگار موج‌هایِ آرامِ یک دریایِ بی‌کران را در دلم حس می‌کنم؛ موج‌هایی که نویدِ آمدنِ تو را می‌دهند.

نامت را «دریا» گذاشتیم، چون می‌دانستم که قرار است بیایی تا وسعتِ عشق را به خانه‌یِ ما بیاوری. تو هنوز نیامده، مالکِ نیمی از قلبِ من و پدرت شده‌ای. این روزها، وقتی با تو حرف می‌زنم، انگار دارم با زیباترین بخشِ آینده‌ام صحبت می‌کنم.

دخترکم، اینجا همه‌چیز آماده است؛ لباس‌هایِ کوچکت را چیده‌ایم، برایِ شنیدنِ اولین صدایِ گریه‌ات لحظه‌شماری می‌کنیم و دلمان پر می‌کشد برایِ آن لحظه‌ای که بالاخره گرمایِ تنت را در آغوشم حس کنم.

صبور باش، عزیزِ من. این سی روز هم مثل پلک‌زدنی می‌گذرد و ما در ساحلِ آرامِ این انتظار، منتظریم تا کشتیِ کوچکِ تو به زندگیِ ما لنگر بیندازد.

با تمامِ وجود، مشتاقِ دیدارت هستم،
مادرِ منتظرت.»
مامان 🩵محمد🩵 مامان 🩵محمد🩵 هفته بیست‌ونهم بارداری
به وقت ۲۶ هفته و ۱ روز..🤰البته الان ۲۶ هفته و ۶ روز هستم🥰
در دلم کسی جا دارد... که اکنون تمام زندگی‌ام را با حضورش حس می‌کنم. 🤍
به خاطر وجودش، خداوند مرا در آفرینش شریک کرده است... و چه افتخار بزرگی از این بالاتر...
ندیده دوستش دارم... و عاشقانه منتظر حضورش در آغوشم هستم.
هر روز با تکون خوردنت، با بزرگ‌تر شدن شکمم، بیشتر می‌فهمم که خدا چه معجزه‌ای را به من سپرده است... گاهی دستم را روی شکمم می‌گذارم و با خودم فکر می‌کنم؛ آن قلب کوچولویی که آنجاست، قرار است یک روز صدایم کند: «مامان»... 🥹
پسر قشنگم... تو هنوز به دنیا نیامده‌ای، اما تمام دنیای من شده‌ای. با هر تپش قلبت، قلب من هم عاشق‌تر می‌شود. هر روز بیشتر از دیروز بی‌صبرانه منتظر دیدنت هستم.
بی‌صبرانه منتظر آن لحظه‌ام... لحظه‌ای که برای اولین بار تو را در آغوش بگیرم، بویت کنم، صورت ماهت را ببوسم و خدا را هزاران بار شکر کنم که زیباترین هدیه زندگی‌ام را به من بخشید.
تا آن روز... تمام عشق، تمام دعاها و تمام تپش‌های قلبم برای توست. دوستت دارم، ندیده... بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند عشق را توصیف کنند. منتظرتم، عزیزترین پسرِ مامان. 🤍🩵👶🏻

پ.ن : فقط لباسم با هوش مصنوعی هست وزمینه عکاسی
#بارداری #عکاسی #زایمان #حاملگی
مامان رادوین👶🏻🤰🐣 مامان رادوین👶🏻🤰🐣 ۱ ماهگی
💙🤰👩🏼‍🍼👨‍👩‍👦💙

👋 آغازِ نُهمین ماهِ انتظار، برایِ عشقِ کوچکم، رادوینم...

این روزها که دست رویِ شکمم می‌گذارم و با آرامشی عمیق به ضربه‌هایِ کوچک و گاهی محکمِ تو فکر می‌کنم، بیش از همیشه به این باور می‌رسم که عشق، نه یک واژه، که یک اتفاقِ مقدس است که در جانِ من در حالِ رشد است.

نه ماه است که تو ضربانِ قلبِ منی، رادوینم. نه ماه است که هر نفسم با یادِ تو بالا می‌آید و هر تپشِ قلبم، پیامی‌ست برایِ تو که: «من اینجا، در همین نزدیکی، منتظرِ دیدنِ رویِ ماهت هستم.» شاید هنوز چهره‌ات را ندیده باشم، شاید هنوز گرمایِ پوستِ لطیفت را حس نکرده باشم، اما تک‌تکِ سلول‌هایِ وجودم، سال‌هاست که تو را می‌شناسند. تو همان رؤیایِ نیمه‌شبی بودی که حالا در آستانه‌یِ واقعی شدن ایستاده‌ای.

این روزهایِ آخر، سنگینیِ تو در وجودم، برایم زیباترین بارِ دنیاست. من از تمامِ بی‌خوابی‌ها، از تمامِ دردهایِ جسمی، و از تمامِ اضطراب‌هایِ مادرانه‌ام، پلی ساخته‌ام به سویِ روزی که چشمانت باز شود و من، برایِ اولین بار، تمامِ دنیایم را در یک نگاهِ تو، در عمقِ چشمانِ رادوینم ببینم.

گاهی فکر می‌کنم مگر یک انسان چقدر می‌تواند عاشقِ کسی باشد که هنوز ندیده‌اش؟ و بعد تو تکان می‌خوری و من می‌فهمم که عشقِ مادرانه، مرز نمی‌شناسد؛ عشقِ مادرانه، از جنسِ فدا شدن است، از جنسِ بی‌دریغ بخشیدنِ روح و جان.

رادوینم، تو که می‌آیی، نه تنها متولد می‌شوی، بلکه مرا هم با خودت متولد می‌کنی. من در لحظه‌یِ دیدارِ تو، یک «منِ» جدید خواهم بود؛ مادری که یاد می‌گیرد چگونه با یک لبخندِ تو، تمامِ غصه‌هایِ عالم را فراموش کند.

۳۱فروردین ۴۰۵

بارداری بارداری بارداری
مامان دلبرکوچلو🧿🧸 مامان دلبرکوچلو🧿🧸 ۱ ماهگی
پسرم، نیمه‌ی جانم،
شاید ندانی که هر بار سوزِ سوزن و دردِ امپول، برای من چقدر ناچیز است؛ در برابرِ نگاهِ تو، تمامِ رنج‌های جهان هم کم می‌آید.
می‌دانی، بعضی وقت‌ها که دست‌های کبودم را نگاه می‌کنم یا وقتی از دردِ آمپول‌ها نمی‌توانم شب‌ها بخوابم، فقط به تو فکر می‌کنم.
اصلاً مهم نیست که چقدر امپول‌های «آنوکسا» درد دارند، یا چقدر سوزششان در تنم می‌پیچد. اصلاً مهم نیست که دست‌هایم چقدر کبود می‌شود یا چقدر از شدت درد، آرام و قرار ندارم. تمام این‌ها در برابرِ یک چیز، کاملاً بی‌معناست: سلامتی تو.

هر بار که سوزن در پوستم فرو می‌رود، با خودم می‌گویم: «باکی نیست، این درد، راهی است برای اینکه خون در رگ‌های پسرم جریان پیدا کند. این درد، یعنی دارم به او زندگی می‌بخشم.»

هیچ‌کدام از این‌ها برای من معنایی ندارد. کبودیِ دست‌هایم، بهایی است که با کمال میل برای سلامتی تو می‌پردازم. سوزشِ هر آمپول، تنها نشانی است از اینکه من دارم برای تو می‌جنگم.

هر بار که درد در تنم می‌پیچد، فقط به صورتِ تو فکر می‌کنم؛ به آن لبخندهای کوچکت که تمامِ دنیا را برایم روشن می‌کند. من هر دردی را به جان می‌خرم، هر شب بی‌خوابی را تحمل می‌کنم و هر بار که زیرِ سرم می‌لرزد، فقط یک آرزو دارم: اینکه تو در سلامتِ کامل، با بدنی استوار و جانِ تازه، پیش من باشی.

اگر این دردها، یعنی خون‌رسانی به رگ‌های تو و جاری شدنِ زندگی در وجودت، پس من با تمامِ وجود به جان می‌خرم. من این دردها را دوست دارم، چون راهی است برای رسیدن به تو؛ برای دیدنِ تو که سالم و سرحال، در آغوشم باشی.

پسرم، من برای تو هر دردی را به جان می‌خرم، چون تو تمامِ زندگیِ منی...