۹ پاسخ

آره.. دقیقا من از خانواده دورم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. هیچ کاری.
فقط یه روزدرمیون پیش باباش میمونه ۱ ساعت باشگاه میرم میام

بابا کو تا یکماه دیگه این همه استرس چرا
منم یکماه دیگه عروسی خواهر شوهرمه هیچ کارم نکردم استرسم ندارم
یه هفته مونده به عروسیش میرم کارامو میکنم دیگه

عزیزم دلم خسته نباشی انشالله ب همه کارات میرسی و خوشگلترین خواهر تو عروسی داداشت میشی 😍

عزیزم آماده بخر خب اینکه بخوای لباستو بدوزی با بچه کوچیک و بدون کمک سخته اماده بخری راحت تری

منم خیاطم. دخترمو میبرم تو اتاق خیاطیم وسایلی که خطرناک نیست میدم دستش سرش گرم بشه منم کارامو میکنم

بگو تا بیان خونه نگهش دارن باهاش بازی کنن

من هر روزم اینجوره به هیچ کاری نمیرسم یک ساله دوبار هم بازار نرفتم
بچه داری اونم دست تنها خیلی سخته

بذار پنج شنبه جمعه که همسر باشه
برو کاراتو انجام بده

وقتایی که خوابن کاراتو بکن...یا روزا بفرس با باباش بره بیرون...
حق داری خیلی نفس گیره

سوال های مرتبط

مامان صــــــدرا 🫀🥰 مامان صــــــدرا 🫀🥰 ۱ سالگی
درد دل

عید ها بیشتر احساس بیکسی میکنم...
خواهر برادر که ندارم تک فرزندم...
خاله کلا ندارم دایی هم دو تا. دارم مجردم سنشون بالاست...
عمو و عمه هم دو سه تا دارم ولی باهاشون قطع ارتباطیم
از بچگی من هم مامان بابام نمیساختن باهم
کلا دعوا و قهر و اینا زیاد داشتن...
فامیل های دورتر هم که قبلنا رفت و آمد داشتیم دیگه از کرونا به بعد رفت و آمد ها سرد و کمتر. شد

ولی خانواده شوهرم خیلی باهم خوبن کلی خاله و دایی داره دائم باهم رفت و آمد دارن من خجالت میکشم هیشکی رو ندارم بریم مهمونی ای چیزی

مامانم کلا خیلی کینه ایه خودش هرچی دوست داره میگه به همه ولی هرکس یه حرف بهش بزنه سریع قطع رابطه و .....

الآنم توو این تایم ج ن گ اومدیم شهرستان خونشون شاید باورتون نشه ولی دوست دارم زودتر برگردم تهران با اینکه خطرناکه

درسته پدر و مادرن و باید قدر دونست و این حرفا ولی توو خونشون بهم سخت میگذره
بابام یه سری اخلاقای بد داره مامانم هم غرغرو و دعواییه....
نمیشه این حرفا رو پیش کسی هم گفت
تف سر بالاست...

تنهام😔



شیر خشک نوزاد غذای کمکی استامینوفن
مامان شاهانم مامان شاهانم ۲ سالگی
خانما دلم گرفته پسرم از دیشب اسهال شدبدگرفت یعنی تا صبح من هر یه ربع به یک ربع داشتم بچه میشستم
اونجوری خواب درست حسابی ندارم پسرم شب تا صبح نمیخوایه دیشبم از یک بیدار بود تا پنج ونیم صبح دیروز خونه مامانم اینا اومدم
من فقط در حد یک ساعت ونیم بچمو پیش مامانم نگه میدارم میرم باشکاه اونم صبح زود میرم برمی‌گردم بچه یه تایمشو بیشتر خوابه
بعد یه مقدار دست مامانم درد می‌کنه میگه نرو باشگاه فلان مجبوری بری گفتم باشگاه دوست دارم میرم روحیه میگیرم میگه اخلاقتو نمی‌بینی کند شده فکر می‌کنی اخلاق داری یهو توپیت بهم همه بچه دارن دارن بچه نگه میدارن یکیم تو
ما بالا پایین مادر شوهرم اینا می‌نشینیم چون تو خیابون نمیتونم بچه ببرم بیرون پیاده رو نداره بیشتر خونم مگر اینکه شب شوهرم بیاد اونم همش خسته فلان با ماشین یدونه دور بزنیم اینجا خونه مامانم میام یه بیرونی یا بازاری برم اونم بچه میبرم
وقتی اینجوری گفت همه بچه دارن توهم داری اخلاقتو نمی‌بینی دلم نمیدونم چرا گرفت
یه جوری بهم توپید خودش با خواهرش اعصابشو خورد میکنن سر من خالی میکنه بخدا خواب درست حسابی ندارم همش استرس دارم خشتممم فقط
مامان آوان و رزان مامان آوان و رزان ۱ سالگی
ننه ها بیاین یکم درد و‌دل کنیم😅 بعداز بچه دار شدن اوضاع زندگیتون چه تغییراتی کرده؟مخصوصا اونایی که دوقلو دارن یا دوتا بچه شیر به شیر دارن…
من که خیلی زندگیم عوض شده
از تو خوشی‌های بعداز ازدواجم یهو افتادم به بچه داری و….
البته خودم خواستم، ولی خیلی زود بچه دار شدم ، ۶ ماه بعداز عروسیم دوقلو طبیعی باردارشدم، خداروشکر ، چون خیلی عاشق بچه بودم کلا دلم زود بچه میخواست البته۲۵ ازدواج کردم ، ۲۷ باردار شدم…
الان با اینکه خیلی خوش میگذره با دخترام اصلا نمیشه توصیف کرد چون دختر داشتن یه لذت دیگه ای داره،،،،ولی دیگه مثل قبل نمیتونم خیلی کارا کنم،
حتی یه خرید حضوری درست و درمون نمیتونم برم …
مایی که هرسه ماه سفر بودیم از بارداری تا الان ۳ سال سفر نرفتیم
حتی مسیر های نزدیک خودمون مثل دریا …
با اینکه صبح تا شب پرستار دارم ولی دکتر با اراشگاه اینا نمیتونم برم😅
جدیدا تو ماشین و صندلی ماشینم نمی مونن که با دوستامون بریم مسیرهای یک ساعته یا ییلاق اینا..
دلم برای مهمونی های شلوغی که میگرفتم تنگ شده…
الان میخام سالی دوبار مهمونی بدم ولی قبلش باید با پرستاران هماهنگ بشم و… مهمونی اینا میریم ولی مثل قبل حال نمیده😅چون حواسم باید به بچه ها باشه..
به نظرتون این بچه ها تا کی از آب ‌گل در میان؟😅🤌🏻
من حتی به بچه دیگه فکر نمیکنم تا حداقل ۱۰ سال دیگه
بازم شکر😅