۸ پاسخ

تا وقتی که از پوشک نگرفتیم همینه اوضاعمون منم همیشه همین فکر و میکنم که بدتر از این نمیشه ولی همون لحظه بدترش سرم میاد فعلا فقط باید تحمل کنیم

استامینوفن و یه قطره بریز رو انگشت با انگشتت بکش رو لثش خیلی خوبه چند بار امتحان کن

عزیزم من برای تسکین درد دندونش از این ژل استفاده میکردم خوب بود شماهم تهییه کنین ایشالا که این روزا را راحت بگذرونی

تصویر

عزیزم دقیقا تا یه هفته پیش منم تو وضعبت تو بودم پسرم ۴تا دندون اسیاب رو باهم دراورد خیلی سخت بود مخصوصا شب بیداریاش و گریه های وحشتناکش
فقط باید حوصله کنی این روزا زود میگذره

الهی🥺دختر منم سر دندون آسیابش خییییلی بدقلق شد.
یه سوال اگه دوست داشتی جواب بده عزیزم. حاملگی پر تنش داشتی؟ از لحاظ استرس و اعصاب خوردی میگم

دقیقا من الان تو همین شرایطم و داره دندون آسیاب در میاره و داغونم از بیخوابی و نزدیک پریودمه و امروز دیگه از شدت بی اعصابی و ضعف سرش داد زدم و دیگه خودت میدونی

خدا صبرمان و زیاد کنه فقط بتونیم با اعصاب درست اینا رو بزرگ کنیم تربیت کنیم با این اعصابمون نمیشه خدایی

چاره چیه 🥲باید دوران شون بگذره
منم حرصی میشم اعصابم خرد میشه شوهرم میگه اون جز تو و من کسی رو نداره مهربونم باش باهاش

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.