سوال های مرتبط

مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۲ سالگی
داغونم بخدا ...
امروز بعدازظهر بچه هارو نخوابوندم . یعنی خودشون تمایل نداشتن انگار. بازی میکردن
شوهرم گفت بذار نخوابن تا شب کمی زودتر بخوابن. آخه مدتیه خواب شبشون افتضاح شده. تا نصف شب بیدارن
منم میدونستم اگه زیادی خسته بشن بدخواب میشن اما قبول کردم.
پسرم ۱۲ خوابید و تا الان که ۶ صبحه مشکلی پیش نیومد.
امااااا دخترم .... ساعت ۱ ب زور خوابید. ۳ بیدار شد شاد و سرحال !
منم خوابم میومد سردرد شدیدی داشتم چون ۳ شبه نخوابیدم به خاطر یه سری مشکلات
هرچی نازمو کشیدم، خودمو به خواب زدم، تشر بهش زدم کوتاه نیومد.
انقدر ناراحت و عصبی بودم که سکته رو در یک قدمی خودم میدیدم. شوهرمو بیدار کردم بلکه بتونه بخوابونتش. اما هیچی ب هیچی ...
یهو واقعا حالم خراب شد از عصبانیت ... حس کردم نفسم بالا نمیاد. قلبم تند میزد بغض خفه ام میکرد.‌ خودمو رسوندم پای سینک دوتا مشت آب زدم به صورتم بعدش زدم زیر گریه
نمیدونم چرا با وجود اینهمه تلاش من، بازی بچه های من انقدر عجیب و پیچیده ان.
دخترم فهمیده بود نخوابیدنش داره اذیتم میکنه، بزور مقاومت میکرد که نخوابه تا همچنان مورد توجه باشه. لجبازیش بیش از حد انتظارمه ...
هر هفته چندین بار تا مرز فروپاشی و سکته میرم مثل امشب
تا الان هم بیدار بود و وقتی خوابش می‌برد بزور چشماشو باز میکرد....
الان تازه خوابیده و فردا دهنمون سرویسه چون یکی ۹-۱۰ صبح بیدار خواهد شد و اون یکی ۱-۲ ظهر ... زودتر بیدار کنم بداخلاق میشه، بیدار نکنم نظم خوابشون ب هم میخوره نسبت به هم دیگه اختلاف ساعت پیدا میکنن.
خودمم الان از شدن استرس و حال بد خوابم نمیبره 💔