بهش بگو مردا بلد نیستند چطوری فشار کنند بهش،بگوووووو عقلشون نمیرسه ک خودشون بفهمند
وای چقدر دردناک چرا بعضی مردا این جوری هستن آخه من فکر میکردم خودم تنهام
حق داری . منم هر کی نو بارداری و زایمان اذیتم کرده نمیتونم ببخشمش
خدا تموم مردارولعنت کنه ایشالا یکی از یکی بدترن
من چی بگم که پسرم به دنیا امد رفت فرداش اتاق عمل با یه بارداری سخت و استرس و دعوا وحرص بچم عمل سخت شد
مامانم پیشم بود این دم ب ثانیه پایین پیش ننش بود من بالا با مادرم گریه میکردیم درحالی گفته بودن شاید اصلا بچه زنده نمونه حتی نمیومد پیشم که افسرده نشم ی روحیه نمیداد همش نبود اگه هم بود دعوا
همش پیش مادرش حتی شبی که بدون بچم امدم خونه
با اون بخیه ها خداروشکر بچم خوب شد تو بیمارستان بود تا ۱۸روزگیش همش گریه غذا نمیخوردم
استرس بچم استراحت نداشتم و همش گریه حرفای خاله زنکی ننش که باید شیرخودتو بدی خب از کجا بیارم با این حالم
بد هی نیومد بیمارستان یواشکیببینه من چیکارمیکنم چرا گوشیمو ج ندادم چون فکرکردم درحال خیانتم با اون حال و روحیه کثیفن کثیف ترینن حتی یشب من با حال بد بودما داغون قبل اینکه برم بیمارستان پیش بچم رفت با مادرش خونه داداش شام بخورم یا مشروب هی خدا من فقط واگذارش کردم به خدا ولی مطمن باش که روزی که بهم احتیاج داشته باشه منم میرم خوشگذرونی
دقیقا دل چرکینی تو بارداری و بعدش از ذهن و قلب ادم پاک نمیشه ....
و مردهارو بعد زایمان همسرانشون باید بشناسی....
منکه سر سه تا بچم دلم از شوهرم چرک
سر اولی بعد زایمان حتی یک لحظه نمیامد کنارم همش ور دل بابام نشسته بود،موقع زایمان گفتم فردا زایمانم انقد دیر راه افتاد از شهرشون اومد ک بچم ۷ ساعت نگذاشتن ببینم
سر دومی
گفتم درد زایمان دارم نزدیک بیمارستان، پارک بود ،گفتم واستا راه برم الان زایمانم،گفت خوابم میاد
رفت توخونه خوابید کیسه ابم پاره شد داد میزدم از درد این اقا خودش دور پیچ پتو کرده بود و بیدار نمیشد ک بچم ترو ویلچر دنیا اومد
سر سومی هم ک میگفت پول دکتر نمیدم هرجا میخای زایمان کن مردی هم بمیر،بعد زایمانم هم بهم بی احترامی میکرد و بچه کوچیک دیگه هم داشتم حتی یک روز هم حاضر نشد دیر تر بره سرکار و یک آبی دستم بده
خدا ازش نگذره
باحال خراب ترخیص شدم رفت پیش بچم باهمون زخم سزارین وعفونت و...
هیع خواهر یع چیزای تاعمرهست یاد ادم نمیره من تادلت بخوادباخانواده شوهرم خوب هرکاری کردم واسشون موقع زایمانم خودم حالم خوب نبودبستری شدم بچم تودستگاه تا۱۰روزبخدایکیشون یبارنیومدسری بزنه
حق داری عزیزم
ولی منم ماه های اول که بچم به دنیا اومد خیلی زخم های بدی خوردم و نگرانی های زیادی سرم اومد
و واقعا حالم بد بود از شوهرم و خانوادش خیلی رنجش دیدم
ولی مطمئن بودم که یه چشمی تو زندگیم افتاده بود چون واقعا سهم زندگی ما اون روزا نبود
روزهای خیلی سختی رو گذروندم
یه خروس خون کردم و سپردم به خدا
تو هم بسپار به خدا و از دلت بنداز بیرون
آخه کینه مثل آشغال میمونه تو سطل آشغال خونه نگه دتری
هر چی بیشتر بمونه بوی گندش بیشتر اذیتت میکنه
بنداز بیرون و ببین خدا خودش چی صلاح میدونه
زندگی رو کلا سخت نگیر چشم به هم بزنیم پیر شدیم
باهاش صحبت کن همینا رو بهش بگو ولی با زبون نرم و خوب بگو
بگو چون عاشقتم توقع نداشتم ازت، شاید از دلت در بیاره
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.