۱۰ پاسخ

کیسه خوب نیست میفته رو پاش سنگین میشه گلوله میشه ‌
من دستمال خیس کردم گذاشتم همین

اشک می‌ریختم*

دوماهگی خیلی سبکه عزیزم

اصلا نمیفهمه چیزی نمیزنه بهش اینقدر دوزش کمه درحد چند تا قطره هست . نوبت بعدی واکسن یکم سخته .اونایی که میبینی زجه میزنن بزرگترن دوز واکسنشون هم سنگینه تب سنگین میکنن . اصلا این کیسه رو نزاری جاش قلمبه میشه و سفت فقط یه پارچه نم دار میشی تند تند هم شیر بده بخوابه

یک عدد مامان قرطی .اصلا درد نداره اولین واکسن تب هم نمیکنه واکسن دومی دوزش سنگین تره اون تب میکنه

کیسه نمیخواد سرد کنی. انو بزار برا گرم کردن
یه روسری یا دستمال و. فریزر بزاری کافیه
اخه کیسه اب توش یخ میرنه مناسب نیست

نگران نباش فدات شم ی لحظس کوروش فق زدنی یکم گریه کرد
دیگه اذیت نکرد تب نکرد

واکسن دوماهگی میگن اذیت نداره

نگران نباش عزیزم واکسن دو ماهگی خیلی سبکه پسر من اصلا اذیت نشد

پسر من کع موقع واکسن یه نق کوچولو زد و تمام
ایشالا که دختر شمام اذیت نشه

سوال های مرتبط

مامان امیرحسن و میثم مامان امیرحسن و میثم ۲ ماهگی
مامان همتا👨‍👩‍👧 مامان همتا👨‍👩‍👧 ۳ ماهگی
#تجربه واکسن دوماهگی🫠
همتا قرار بود 29ام واکسن بزنه که بخاطر یلدا انداختمش یکم..
صبح بیدار شد شیرشو دادم دو برابر وزنش استا مینوفن پاراکید دادم(از داروخانه گرفتیم). بردم بهداشت واکسن رو زد. موقع واکسن چون خواب بود گریه کرد که پستونک دادم،
اوردمش خونه، لباس زیاد تنش نکردم، تشک گارد دار (همیشه توش میخوابه) رو برداشتم و به جاش یه تشک خیلی نازک که زیاد گرم نبود انداختم دمای خونه رو کم کردم، روز اول هر 4ساعت یکبار استامینوفن دادم و مرتب کمپرس سرد کردم. کیسه آب یخ رو تو حوله پیچیدم و رو پاش گذاشتم. روز دوم هر 6ساعت قطره دادم و کیسه آب گرم رو مرتب
رو پاهاش گذاشتم. شب اول بیدار موندم مرتب تب بدنش رو چک کردم (با دماسنج دیجیتالی)و شکر خدا تب نکرد. روز دوم هم مرتب تبش رو چک کردم همچنان خیلی نپیچوندم و جاش زیاد گرم نبود و با لطف خدا این مرحله هم به سلامتی تموم شد،،،
امیدوارم همه ی واکسن بچه ها به همین شکل باشه❤🙏
چند تا توصیه:
قطره رو خیلی مرتب و دقیق بدین
از سرما خوردن بچه نترسید و جاش رو گرم نکنید
کمپرس توی درد بچه ها خیلی موثره حتما انجامش بدین
من کیسه یخ داشتم اگر نداشتین یخ رو بزارین تو حوله بعدشم نایلون بعد رو پاش بزارید،
و اینکه
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم