داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم

۲ پاسخ

آخرش دلیل عفونتت چی بوده یا حامله بودی ؟

خوب بقیش تند تند بزار

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
داستان بارداری پارت (پنجم)

شوک شدم ی دقیقه اونقد قلبم بلند میزد داشتم واضاع صداشو می‌شنیدم بهش گفتم شوخی نکن تورو خدا گفت شوخیم چیه گفتم دورغ نده داری اذیتم میکنی از شوک میخندیدم نمیتونستم باور کنم اصلا انتظار نداشتم هی میگفتم داری اذیتم میکنی دورغم میدی باهام شوخی نکن عصبی شد سرم داد زد گفت تو ک بچه نمیخوای برو بندازش دیگ چرا تهمت میزنی بهم خجالت نمیکشی بهم میگی دروغ میگی برو بندازش وقتی نمیخوایش بعد گفت بیا صدای قلبشو گوش بده
واییییییییییی من میگید انگار داشتم جون میدادم اصلا ی دقیقه مات موندم نمیدونستم چ واکنشی داشته باشم اصلا برام قابل باور نبود فقط گریه میکردم گریه شدید ولی مطمنم بودم از این اتفاق ناراحت نیستم از بودنش ناراحت نبودم اتفاق یه حس عجیبی بهش داشتم هیچ وقت نگفتم کاش نبود کاش نداشتمش با فکر نبودش هم نکردم فقط من شوک شده بودم با گریه از بیمارستان زدم بیرون انتظارشو نداشتم حقیقتا ترسیده بودم فقط فقط از اینکه لیاقتشو نداشته باشم میترسیدم مادر لایقی نباشم براش
بیرون بیمارستان یکم گریه کردم آروم شدم خودمو جمع کردم میترسیدم حتی به شکمم دست بزنم همش با خودم یعنی واقعا من نی نی کوشولو دارم؟ واییی خدا باورم نمیشد به این زودییی آخه همش یک ماه از ازدواجم گذشته بود دقیقا یادمه روزی ک سونو رفتم 24 فروردین پارسال بود فرداش 25 فروردین تولد مامانم بود
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
داستان بارداری پارت ‌(چهاردهم)

خلاصه ویار بارداریم سنگین بود حتی یبار ت. خیابون حالم بد شد اونقد بالا آوردم ک داشتم بیهوش میشدم ضعیف هم شده بود بدنم خیلی سختی کشید 🥲💔 خب رسید سونوی آن تی ک حدودی تایین جنسیت هم میگن من ‌ سه ماهم بود ک رفتم و گفت خداروشکر مشکلی نداری و جنسیت هم پسره خیلی خوشحال بودم
حقیقتا همیشه دوست داشتم ی ورژن پسرونه از خودم داشته باشم بخاطر شخصیتی ک داشتم
من ی دختر خیلییی شیطون بودم سره به هوا بودم کسی نمیتونست چیزی بهم بگه من همش رو پشت بوم خونه ها بودم 😂😂 مامان بزرگم همیشه فهشم میداد و میگف این یروز میافته بدبختمون میکنه با تموم شیطنت های ک میکردم مامانم همیشه پشتم بود میگف مگ تا کی این سن میمونه ولش کنید شیطونی کنه انرژیشو خالی کنه من خیلی پیش فعالم از همون بچگی حتی یبار مامانم میگف وقتی سه چهار سالم بوده از پیش فعالی و شیطنت زیاد عصبی و خسته میشه میبرتم دکتر بهم قرص میده میگه وقتی بهت قرص دادم تا دو روز ساکت بودی خودم افسردگی گرفتم دیگه بهت ندادم از این طرف بابامم خیلی پسر دوست داشت چون خودش سه تا دختر داشت حس قشنگیه خب
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
داستان بارداری پارت (دوازدهم)

خانواده شوهرم بشدت پسر دوستن یعنییی خیلی زیاد این برای من هم خوب بود هم بد دوتا نوه دختر هم داشتن از خواهر شوهرام
من میترسیدم بچم دختر بشه اینا اذیتش کنن یا اونقد ک باید بهش احترام نزارن و اذیت بشه حالا به هر نحوی ولی با اونا هم بد برخورد نمیکردن ولی خب براشون پسر یچیز دیگه بود مخصوصا پدر شوهرم خیلی حرص میزد میگفت سره بارداری اون دوتا نوه همش میگفت ن این پسره پسره ولی دختر در می‌آمدن ولی من جوری رفتار میکردم ک اگه بچم دختر هم باشه باید بهش احترام بزارم اینم بگم خیلی منو دوست داشتن کلا خیلی بهشون احترام میزارم مخصوصا مادر شوهر و پدر شوهرم خیلیییی باهام خوبن (البته هرچی بگی بچه هاشون😬❤️😐) پدرشوهرم همیشه بهم احترام میزاره و میگه طرز فکر خیلی خوبی دارم میگه افتخار میکنم ک تورو برای پسرم به همسری گرفتم حتی بارها شده جلوی دختراش بهم گفته من تورو بیشتر از دخترام دوس دارم چون درک بالایی داری بر حسب سن کمت این موضوع گاهی برای من عذاب بود هیچ وقت دوس نداشتم اینجوری بگه ک منو بیشتر از دختراش دوس داره چون اونا منو اذیت میکردن و برام فاز میگرفتن اونا فک میکردن چون سنم کمه باید گوش به فرمان همشون باشم ولی من خیلیییی کله شق و سره به هوا بودم هستم من خودم نخوام حرف شوهرمم گوش نمیدم چ به برسه ب کسی
مامان علیسان 🩵 مامان علیسان 🩵 ۲ ماهگی
تجربم از زایمان پارت ۱
من از لحظه‌ای ک فهمیدم زاردارم فقط ب زایمان طبیعی فک میکردم
اصلا نمیتونستم با سزارین کنار بیام و بشدت میترسیدم طبق شنیده ها و دیده هام💆🏻‍♀️
و هفته های آخر ک ب مشورت دکترم بیشتر از همیشه نیاز داشتم خودش زایمان کرده بود و ی پزشک جابگزین گذاشته بود تا بیاد 😩
این دکتر جایگزین هفته۳۷ بارداری گف از این هفته ب بعد باید منتظر زایمان بمونیم تا ۴۱ هفته ولی سعی کن نمونی آخرا ک خیلی سخت میشه
پرسیدم چبکا کنم گف پیاده رویی و رابطه و.. ک برای زایمان آماده شی
منم اول چون پزشک خودم نبود دوما بخاطر اینکه دوس داشتم تا ۴۰ هفته بمونه کاری نکردم
ولی تو همون هفته عاشورا تاسوعا بود نسبت ب روزا و هفته های قبل پیاده رویی بیشتری داشتم
ولی رابطه رو‌مبترسیدم تقریبا از اول بارداری رابطه نداشتیم بخاطر جفت پایین
خلاصه بعد همبن پیاده رویی ها و تعطیلات کم کم حس کردم ی دردایی میادو میره
ی درد ریز پریودی میومد و میرفت
منم گفتم لابد از بس تلقین کردم اینجوری شدم بزا بهش فک نکنم
ولی از طرفیم میترسیدم دردا شروع شه و متوجه نشم
یا کیسه آب بدموقع بترکه و تنها باشم هزار تا استرس و فکرو خیال
و همچنان امیدوار ب تاریخ ان تی
و این دردای پریودی گاهی میومد گاهی نبود
ک سرچم مبکردم میگفتن ک ماه آخر ماه دردو طبیعیه منم فک نمبکردم ک شاید نزدیک باشم و ...
تا اینکه ۱۰ تیر ساعت ۱۱و نیم اینا وسط دیدن سریال .......😱😱
ادامشو پارت دیگ مینویسم
مامان نینی مامان نینی ۱۵ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم