امروز چله منو دخترمه
چهل روزه که میتونم بغلش بگیرم چهل روزه که ی آدم جدید شدم من کجا و دختر ی سال پیش کجا ؟تو ای چهل روز احساسات زیادی رو تجربه کردم شوق ،ذوق ، ترس، ناامیدی، خستگی و درموندگی، خوشحالی، از داشتنش خوشحال شدم از بغل گرفتنش ذوق کردم از پریدن شیر تو گلوش ترسیدم از ناتوانی برای آروم کردنش ناامید شدم از خودم عصبی شدم ولی همیشه عاشق این دختر بودم همیشه و هرلحظه خدارو بابت داشتنش شکر کردم و فهمیدم من مادر بودن رو بلد نبودم ولی تموم این چهل روز سعی کردم یاد بگیرم مادر باشم براش کافی باشم و همیشه به این فکر کردم که این کوچولو فقط منو داره و من بخاطرش باید قوی باشم و کم نیارم همیشه برای هردومون از خداصبر خواستم.آرزوی من قشنگترین آرزویی بود که خدا برآورده کرد هرچقدر بابتش خدارو شکرکنم کمه، خدايا ممنون بابت این معجزه کوچیک، خدايا هرکی چشم انتظاره دامنش سبز بشه خدايا به من و همه مامانای که بلد نیستن مادر بودن رو صبر و توان بده تامادر بهتری برای بچه هامون باشیم و خدايا به همه کوچولوها تنی سالم و عاقبتی خوش بده
۱۴۰۴/۱۰/۲۹

۷ پاسخ

الهی امین،قلمت عالیه،به نویسندگی فکر کن،اگر متنو بداهه نوشتی

ای جانم چه زیبا خدا واست نگهش داره خیرشو ببینی گلم ❤️

من ازت تشکر مےکنم کہ دارے تلاااشتو مےکنے ادم بھترے
ماادر بھترے و انسااان بھترے باااشہ بخااطر دختر کوچولووت۔۔۔
از خداا مےخوااام دستاشوو مثل چتر بالاے سرخودتو جوجہ ت نگہ دارررہ۔۔۔
محکم بغلت مےکنم و مےبوسمت❤️
ممنون از دعاے خیرت براے ھمہ مامانا و بچہ ھا
ازت مےخوام ھمیشہ ھمینجورے خوش قلب باشے۔دنیا ب ادمایے مثل تو نیاز دارہ❤️
عشق بھت۔۔۔🎊

انشالله عزیزم تا همیشه ذوق بودن درکنارهم داشته باشید

☺️☺️☺️ کیف کرذم از متنت. خدا بهتون سلامتی و عشق روز افزون بده

الهی آمین

مبارکه باشه مامان جان خوشبخت و عاقبت بخیر باشید

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم