داستان بارداری پارت (هجدهم)

خلاصه من بارها گفتم علی اسمش کوروشه دیگ؟ فقط لبخند میزد همین من خیلی باهاش حرف میزدم وقتی توی شکمم بود چون تو خونه هم تنها بودم شوهرم سرکار بود تموم روز باهاش حرف میزدم هی میگفتم سعی میکنم مامان خوبی برات باشم تو رو خدا داده باید مواظبت باشم تو هدیه ایی برام با ارزشی همش اسمشو صدا میزدم همش بهش میگفتم کوروشم نور زندگیم همش صداش میزدم کوروش حتی گاهی به شوهرم میگفتم بابای کوروش ولی چون موافقت کامل نمی‌کرد به هیچکی نگفتم اسمش کوروشه اینقد صدا میزدم کوروش ورد زبونم شده بود هی به علی میگفتم کوروشه دیگه اسمش همش میگفت چقد عجولیییی صبور باش اینقد منو توی بلاتکلیفی میزاشت ک نگم براتون همش میترسیدم میترسیدم اسمی ک من دوس دارم نزاره اسمی ک توی دل منه نزاره با احساسم بازی بشه بارها بهش گفتم گفتم اگه دوسش نداری همین الان بگو من دارم صداش میزنم کوروش بعد نزنی تو ذوقما دلمو بشکونی

۱ پاسخ

کنجکاو شدم بعدش چیشد

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (شانزدهم)

خب من دوست داشتم اسمی ک انتخاب می‌کنم ایرانی باشه من خیلی انتخاب اسم برام مهم بود چون دوست داشتم اسمی ک میزارم اسمی خوش آوا با معنی قشنگ و مثبت باشه تکراری و جدیدش برام مهم نبود کلی توی اسما میگشتم اسم ویهان یا ایهان پیشم قشنگ بود شوهرم میگفت ن اینایی ک آخرشون هان داره دوس ندارم حس دخترونه میشه (البته توهین نباشه سلیقه ایه) گفتم باشه بعد اسمای مث ایلیا الیاس دوس داشتم چون هم به علی می‌آمد هم قشنگ بود وقتی رفتم راجبشون تحقیق کردم دیدم ریشش برمیگرده ب دین یهود انگار پیامبران یا نوادگان یهودی بودن پس بیخیالشون شدم

بعد گذشت تا یهویی اسم کوروش رو دیدم از نظرم قشنگ بود اسم پادشاه بود اویل زیاد بهش توجه نمیکردم ولی توی گذینه هام بود
بعد نشسته بودم یشب دلم گرفته بود یه لالایی بود ک خیلییی دوسش داشتم همیشه هر وقت دلم می‌گرفت بهش گوش میدادم لالایی این بود
وقتی ک ظلمت میکشه رو صورت خورشید نقاب
پلک هاتو روی هم بزار دنیای من آروم بخواب
فردا اگه مال تو بود خورشیدکم آزاد بتاب
شب میگذره غمیگن نباش دنیای من آروم بخواب
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (بیست پنجم)
حالم یجوری بود اولین سوالی ک پرسیدم این بود حال‌ خوبه گفت آره ولی همکاری کن عزیزم ماما و دکتر اونشب خیلی مهربون بودن بهم گفت اصلا جیغ نزن من گوش میدادم به هر حرفی ک میزدن بخاطر همین خیلی هوامو داشتن اونقد درد داشتم ک دوس داشتم همچیو گاز بگیرم ولی زورم سعی میگردم رو پایین تنه داشته باشم بعدش کلی کلنجار رفتن و زور یهویی هین معاینه کیسه ابم پاره شد بعدش منو بردن وان آب گرم خیلی خوب باعث می‌شد صبور تر باشم دردام واسه چند دقیقه آروم تر و قابل تحمل تر بود بخاطر آب گرم من خیلی سعی می‌کردم صبوری کنم روحیه خیلی وقتی داشتم ناز نازو نبودم هیچ وقت همش به خودم امید میدادم با خودش حرف میزدم میگفتم آروم باش یلدا دیگ تمومه امشب بلخره قراره جیجه کوچولوتو ببینی بغلش کنی ببوسیش نوازش کنی من با خودم حرف میزدم ک ذهنم از درد منحرف بشه و واقعا هم خیلی کار ساز بود و قابل تحمل بود برام خلاصه بعد از وان آمدم بیرون باز باهام ور رفت تا بلاخرههه سرش آمد تو کانال خداروشکر یجایی قلبش ضعیف شد من ترسیدم و بییشتر زور زدم تموم تلاشمو کردم خیلی اذیت میشدم با درد ولی ادامه میدادم فقط بخاطر بچم چون میدونستم آخرش قراره ببینمش خلاصههه بعد از کلی تلاشششش ساعت 1 ربع شب دنیا امدش وقتی گذاشتش روی سینم فقط میخندیدم تموم دردام میخندیدم بهش گفتم سلاممم عزیزدلم گریه میکرد ولی صداش یجوری بود انگار صداش بزور در می‌آمد گفتم صداش چرا اینجوریه سری بند نافش قیچی کرد رفتن معدشو شست شو دادن چندتا لوله دراز کردن توی دهن بچم من ترسیده بودم میگفتم چشه حالش خوبه؟ ماما لبخند زد و گفت حالش خوبه نگران نباش فقط آب کیسه اب خورده دیگ روش اکسیژن وصل کردن
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان عشق مادرانه منو مبینم پارت (1)

(این داستان رو برای همه خانومای باردار توصیه میکنم ک بخونن خیلی باحاله)
من عادت داشتم همیشه با پسرم حرف بزنم من از همون اول ک توی شکمم بود هر میزدم همیشه باهاش حرف میزدم براش آهنگ میخوندم براش لالایی میخوندم باهاش دردل میکردم حرف میزدم خیلی سعی می‌کردم باهاش ارتباط بگیرم وقتی بزرگ تر شد مخصوصا ماهه هشتم با صدام واکنش نشون میداد وقتی باهاش حرف میزدم لگد میزد یجورایی میخواست بهم بفهمونه ک صدای منو میشنوه 🥺 بعد یه بازی خیلی باحال هم انجام می‌دادم توی اینستا دیدم ی بطری آب معنی یکم توش آب می‌کرد گزاشت رو شکمش بعد اون بچهه حسش می‌کرد و بهش لگد میزد ن یکم سنگین میشه فرو میره حسش میکنن خیلی باحاله امتحان کنین بعد من اینجوری کردم دیدم لگد میزنه بعد کم کم با دوتا انگشت اشاره و وسطم آروم روی شکمم فشار میدادم اون حسش می‌کرد لگد میزد خیلییی تجربه باحالیه امتحان کنید 😂🥹 البته همیشه هم لگد نمیزدا گاهی وقتا ک متوجه اش میشد یعنی شاید من در روز ده بار تلاش میکردم این سه چهار بارش متوجه میشد اینجوری ام نبود ک هر سری متوجه بشه ولی زمانی ک چیز شیرین میخورین بعدش امتحان کنین یا زمانی ک خودش داره لگد میزنه
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (دوازدهم)

خانواده شوهرم بشدت پسر دوستن یعنییی خیلی زیاد این برای من هم خوب بود هم بد دوتا نوه دختر هم داشتن از خواهر شوهرام
من میترسیدم بچم دختر بشه اینا اذیتش کنن یا اونقد ک باید بهش احترام نزارن و اذیت بشه حالا به هر نحوی ولی با اونا هم بد برخورد نمیکردن ولی خب براشون پسر یچیز دیگه بود مخصوصا پدر شوهرم خیلی حرص میزد میگفت سره بارداری اون دوتا نوه همش میگفت ن این پسره پسره ولی دختر در می‌آمدن ولی من جوری رفتار میکردم ک اگه بچم دختر هم باشه باید بهش احترام بزارم اینم بگم خیلی منو دوست داشتن کلا خیلی بهشون احترام میزارم مخصوصا مادر شوهر و پدر شوهرم خیلیییی باهام خوبن (البته هرچی بگی بچه هاشون😬❤️😐) پدرشوهرم همیشه بهم احترام میزاره و میگه طرز فکر خیلی خوبی دارم میگه افتخار میکنم ک تورو برای پسرم به همسری گرفتم حتی بارها شده جلوی دختراش بهم گفته من تورو بیشتر از دخترام دوس دارم چون درک بالایی داری بر حسب سن کمت این موضوع گاهی برای من عذاب بود هیچ وقت دوس نداشتم اینجوری بگه ک منو بیشتر از دختراش دوس داره چون اونا منو اذیت میکردن و برام فاز میگرفتن اونا فک میکردن چون سنم کمه باید گوش به فرمان همشون باشم ولی من خیلیییی کله شق و سره به هوا بودم هستم من خودم نخوام حرف شوهرمم گوش نمیدم چ به برسه ب کسی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۷ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان نیلا


🦋 مامان نیلا 🦋 ۶ ماهگی
پارت ۲زایمان طبیعی
دوباره اومدن معاینه گفتن ۵سانتم خوشحال بودم از اینکه تا اینجا پیش اومدن تند تند نفس عمیق میکشیدم‌ابمیوه میخوردم و اسکات میزدم شدم ۶سانت من و بردن یه اتاق دیگه ک دونفر دیگری جز من داشتن زایمان میکردن جیغ و داد ترسیدم ملی کفتم من میتونم تا اینجاشو تونستم همش نفس عمیق میکشیدم اسکات میزدم شدم ۷سانت هنگ کرده بودن ک‌تونستم درون کنترل کنم خیلی‌ای درد داشتم ولی تحمل میکردم بعد ۷سانت اومدن بهم المپول اپیدورال زدن ک‌باعث‌شد آروم بشم خابم کرفته بود حس گیجی. و خواب آلودگی داشتم همش میگفتم خابم میاد تخت بغلیم ۵سانت بود ‌‌فقط داد میزد اخرش بدون بخیه زایمان کرد
من ولی تا ۷سانت درد شدید نبود تو‌دلم میگفتم این بود زایمان طبیعی اینکه خیلی راحته کم کم ک اثر آمپول رفت درد و حس نمیکردم ولی انقباض داشتم تند تند معاینه کردن ک شدم ۸یا ۹سانت هی معاینه میکردن میگفتن درد داشتی زور بزن من زور میزدم دردم شدید بود خیلی شدیددد اصلا فکرشو‌نمیکردم 🙁