داستان بارداری پارت (دوازدهم)

خانواده شوهرم بشدت پسر دوستن یعنییی خیلی زیاد این برای من هم خوب بود هم بد دوتا نوه دختر هم داشتن از خواهر شوهرام
من میترسیدم بچم دختر بشه اینا اذیتش کنن یا اونقد ک باید بهش احترام نزارن و اذیت بشه حالا به هر نحوی ولی با اونا هم بد برخورد نمیکردن ولی خب براشون پسر یچیز دیگه بود مخصوصا پدر شوهرم خیلی حرص میزد میگفت سره بارداری اون دوتا نوه همش میگفت ن این پسره پسره ولی دختر در می‌آمدن ولی من جوری رفتار میکردم ک اگه بچم دختر هم باشه باید بهش احترام بزارم اینم بگم خیلی منو دوست داشتن کلا خیلی بهشون احترام میزارم مخصوصا مادر شوهر و پدر شوهرم خیلیییی باهام خوبن (البته هرچی بگی بچه هاشون😬❤️😐) پدرشوهرم همیشه بهم احترام میزاره و میگه طرز فکر خیلی خوبی دارم میگه افتخار میکنم ک تورو برای پسرم به همسری گرفتم حتی بارها شده جلوی دختراش بهم گفته من تورو بیشتر از دخترام دوس دارم چون درک بالایی داری بر حسب سن کمت این موضوع گاهی برای من عذاب بود هیچ وقت دوس نداشتم اینجوری بگه ک منو بیشتر از دختراش دوس داره چون اونا منو اذیت میکردن و برام فاز میگرفتن اونا فک میکردن چون سنم کمه باید گوش به فرمان همشون باشم ولی من خیلیییی کله شق و سره به هوا بودم هستم من خودم نخوام حرف شوهرمم گوش نمیدم چ به برسه ب کسی

۲ پاسخ

ادامه

زایمانت طبیعی بود؟

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
مامان سارینا🌺 مامان سارینا🌺 ۴ ماهگی
من زایمان کردم الان نزدیک به دوماهه بعد دایی شوهرم و زنش اصلا نیومدن پیش بچم حتی من یه بار رفتم خونه مادربزرگش زن داییش از تو اتاق زحمت نکشید بیاد بیرون ببینه بچه رو همه گفتن ببریم پیشش من از زیرش در رفتم نبردم بچه رو! بعد حالا زن داییش زاییده پدر شوهر و مادر شوهرم پاشدن رفتن پیشش منم امشب سرسنگین بودم ازم پرسیدن ناراحتی؟ از شوهرت ؟ گفتم حقیقت ناراحتم ولی از شما و توضیح دادم که شما پسرتون اول مهم تره و آیلینم بچه همین پسره! گفتن خب تو نرو! گفتم معلومه که نمی‌رم من به شوهرم و بچم احترام میذارم هرکی هم بهشون احترام بذاره احترامش میذارم هرکی هم نذاره نمی‌ذارم! هرچی هم حرف زدن قانعم کنن قانع نشدم، می‌دونم نباید گلایه میکردم ولی دلم خیلی پر بود ازشون من ۶۰ روزه زایمان کردم اینم بگم داییش همسایمونه فاصله خونمون تا خونشون فقط چندتا خونس حالا اصلا گیرم باردار بود نتونست بیاد وقتی من خونه مادرشوهرش(مادربزرگ شوهرم)بودم چی؟ از اتاق اومدن بیرون هم خیلی اذیت میشدن؟؟؟؟؟
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت ‌(چهاردهم)

خلاصه ویار بارداریم سنگین بود حتی یبار ت. خیابون حالم بد شد اونقد بالا آوردم ک داشتم بیهوش میشدم ضعیف هم شده بود بدنم خیلی سختی کشید 🥲💔 خب رسید سونوی آن تی ک حدودی تایین جنسیت هم میگن من ‌ سه ماهم بود ک رفتم و گفت خداروشکر مشکلی نداری و جنسیت هم پسره خیلی خوشحال بودم
حقیقتا همیشه دوست داشتم ی ورژن پسرونه از خودم داشته باشم بخاطر شخصیتی ک داشتم
من ی دختر خیلییی شیطون بودم سره به هوا بودم کسی نمیتونست چیزی بهم بگه من همش رو پشت بوم خونه ها بودم 😂😂 مامان بزرگم همیشه فهشم میداد و میگف این یروز میافته بدبختمون میکنه با تموم شیطنت های ک میکردم مامانم همیشه پشتم بود میگف مگ تا کی این سن میمونه ولش کنید شیطونی کنه انرژیشو خالی کنه من خیلی پیش فعالم از همون بچگی حتی یبار مامانم میگف وقتی سه چهار سالم بوده از پیش فعالی و شیطنت زیاد عصبی و خسته میشه میبرتم دکتر بهم قرص میده میگه وقتی بهت قرص دادم تا دو روز ساکت بودی خودم افسردگی گرفتم دیگه بهت ندادم از این طرف بابامم خیلی پسر دوست داشت چون خودش سه تا دختر داشت حس قشنگیه خب
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم
مامان 🩵👼🩵 مامان 🩵👼🩵 ۱۵ ماهگی
هر روز دارم شاهد رشدش میشم خیلی قشنگه دیدن بزرگ شدن بچه ای که ۹ ماه انتظارشو کشیدی
دو سه روزی هست پسرم با زبون خودش حرف میزد باهام یا همون صدا درمیاورد چقدر من ذوق کردم که برای این لحظه ها
حتی امروز به طور رسمی😁 دستشو میخورد جالبه مثل روز اول بیمازستان بود کاراش اما الان اگاهانه تر🥹 چقد ریزه بود چقد بزرگ شده بچم چقدر برای این لحظه ها بغض دارم که داره تموم میشه هم ذوق اینده و بزرگیشو دارم هم بغض که دیگ تموم شد فسقل بودنش نی نی بودنش😣
چقد مادری از لحاظ احساس سخته چقدر چقدر چقدر ..
یا موقعی افتادم که فهمیدم پسره و دیگران بهم میگفتن دختر یچیز دیگست ، دختر فرق داره ، چقد دلمو شکستن چقدر گریه کردم خدا منو ببخشه ، همه فکر میکردن بچم دختر میشه ، چون من همیشه موهای دختر بچه هارو میبافتم و زیاداهل ادا بازی بودم🤣🥲 به هرکی میگفتم حدس بزن دختره یا پسر همه بهم میگفتن دختر ....💔
خدا منو ببخشه نیمی از احساس من به احسانم رفت
ولی وقتی بدنیا اومد من قلبم نمیدونم چش شد ولی بدجور وابستش شد
خیلی خوشحالم پسره خیلی خیلی خیلی زیاد باورم نمیشه من همونی بودم که ناراحت شدم پسره
اما احسانم ، پسرم جون منه 🥺 همش حس میکنم مادر خوبی نیستم براش💔
چقدر مادری سخته 🥺