سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (دوازدهم)

خانواده شوهرم بشدت پسر دوستن یعنییی خیلی زیاد این برای من هم خوب بود هم بد دوتا نوه دختر هم داشتن از خواهر شوهرام
من میترسیدم بچم دختر بشه اینا اذیتش کنن یا اونقد ک باید بهش احترام نزارن و اذیت بشه حالا به هر نحوی ولی با اونا هم بد برخورد نمیکردن ولی خب براشون پسر یچیز دیگه بود مخصوصا پدر شوهرم خیلی حرص میزد میگفت سره بارداری اون دوتا نوه همش میگفت ن این پسره پسره ولی دختر در می‌آمدن ولی من جوری رفتار میکردم ک اگه بچم دختر هم باشه باید بهش احترام بزارم اینم بگم خیلی منو دوست داشتن کلا خیلی بهشون احترام میزارم مخصوصا مادر شوهر و پدر شوهرم خیلیییی باهام خوبن (البته هرچی بگی بچه هاشون😬❤️😐) پدرشوهرم همیشه بهم احترام میزاره و میگه طرز فکر خیلی خوبی دارم میگه افتخار میکنم ک تورو برای پسرم به همسری گرفتم حتی بارها شده جلوی دختراش بهم گفته من تورو بیشتر از دخترام دوس دارم چون درک بالایی داری بر حسب سن کمت این موضوع گاهی برای من عذاب بود هیچ وقت دوس نداشتم اینجوری بگه ک منو بیشتر از دختراش دوس داره چون اونا منو اذیت میکردن و برام فاز میگرفتن اونا فک میکردن چون سنم کمه باید گوش به فرمان همشون باشم ولی من خیلیییی کله شق و سره به هوا بودم هستم من خودم نخوام حرف شوهرمم گوش نمیدم چ به برسه ب کسی
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت ‌(چهاردهم)

خلاصه ویار بارداریم سنگین بود حتی یبار ت. خیابون حالم بد شد اونقد بالا آوردم ک داشتم بیهوش میشدم ضعیف هم شده بود بدنم خیلی سختی کشید 🥲💔 خب رسید سونوی آن تی ک حدودی تایین جنسیت هم میگن من ‌ سه ماهم بود ک رفتم و گفت خداروشکر مشکلی نداری و جنسیت هم پسره خیلی خوشحال بودم
حقیقتا همیشه دوست داشتم ی ورژن پسرونه از خودم داشته باشم بخاطر شخصیتی ک داشتم
من ی دختر خیلییی شیطون بودم سره به هوا بودم کسی نمیتونست چیزی بهم بگه من همش رو پشت بوم خونه ها بودم 😂😂 مامان بزرگم همیشه فهشم میداد و میگف این یروز میافته بدبختمون میکنه با تموم شیطنت های ک میکردم مامانم همیشه پشتم بود میگف مگ تا کی این سن میمونه ولش کنید شیطونی کنه انرژیشو خالی کنه من خیلی پیش فعالم از همون بچگی حتی یبار مامانم میگف وقتی سه چهار سالم بوده از پیش فعالی و شیطنت زیاد عصبی و خسته میشه میبرتم دکتر بهم قرص میده میگه وقتی بهت قرص دادم تا دو روز ساکت بودی خودم افسردگی گرفتم دیگه بهت ندادم از این طرف بابامم خیلی پسر دوست داشت چون خودش سه تا دختر داشت حس قشنگیه خب
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱ ماهگی
من بعد بچه ی اولم ک‌الان ۱۵ سالشه دیگه بچه دار نشدم و ناباروری ثانویه گرفتم خلاصه خیلی دوا درمون کردیم خیلی دکتر رفتیم تا خدا بهم بچه داد با ivf . تو این مسیر خیلی چیزا رو‌از دست دادم اولیش کارم بود ک یه کار عالی با در آمد خوب داشتم ولی تو مسیر ivf مجبور ب استعفا شدم . از نظر روحی و جسمیم خیلی اذیت شدم کلی آمپول و‌دارو استفاده کردم چندین بار اتاق عمل رفتم . از بارداریمم نگم ک کلی مشکلات بود بخاطر تهوع چندین بار بستری شدم جفتم پایین بود سرویکسم پایین بود استراحت مطلق شدم هماتوم داشتم خیلی دوران بدی بود ولی بالاخره تموم شد و زایمان کردم الان از وقتی بچم دنیا اومده واقعا حالم بده اصلا حوصله ی بچه داری ندارم حوصله ی شب بیداری ندارم حالم با شیردهی بد میشه علاقه ب بچم ندارم . همش میگم چرا بچه آوردم این چه کاری بود کردم...خیلی حال روحیم بده خیلی . بی دلیل گریه میکنم . میدونم افسردگی گرفتم ولی انقد تو راه دکتر بودم ک دیگه حالم بد میشه دوباره بخوام برم دکتر و دارو استفاده کنم