داستان بارداری پارت (پنجم)

شوک شدم ی دقیقه اونقد قلبم بلند میزد داشتم واضاع صداشو می‌شنیدم بهش گفتم شوخی نکن تورو خدا گفت شوخیم چیه گفتم دورغ نده داری اذیتم میکنی از شوک میخندیدم نمیتونستم باور کنم اصلا انتظار نداشتم هی میگفتم داری اذیتم میکنی دورغم میدی باهام شوخی نکن عصبی شد سرم داد زد گفت تو ک بچه نمیخوای برو بندازش دیگ چرا تهمت میزنی بهم خجالت نمیکشی بهم میگی دروغ میگی برو بندازش وقتی نمیخوایش بعد گفت بیا صدای قلبشو گوش بده
واییییییییییی من میگید انگار داشتم جون میدادم اصلا ی دقیقه مات موندم نمیدونستم چ واکنشی داشته باشم اصلا برام قابل باور نبود فقط گریه میکردم گریه شدید ولی مطمنم بودم از این اتفاق ناراحت نیستم از بودنش ناراحت نبودم اتفاق یه حس عجیبی بهش داشتم هیچ وقت نگفتم کاش نبود کاش نداشتمش با فکر نبودش هم نکردم فقط من شوک شده بودم با گریه از بیمارستان زدم بیرون انتظارشو نداشتم حقیقتا ترسیده بودم فقط فقط از اینکه لیاقتشو نداشته باشم میترسیدم مادر لایقی نباشم براش
بیرون بیمارستان یکم گریه کردم آروم شدم خودمو جمع کردم میترسیدم حتی به شکمم دست بزنم همش با خودم یعنی واقعا من نی نی کوشولو دارم؟ واییی خدا باورم نمیشد به این زودییی آخه همش یک ماه از ازدواجم گذشته بود دقیقا یادمه روزی ک سونو رفتم 24 فروردین پارسال بود فرداش 25 فروردین تولد مامانم بود

۱ پاسخ

فروردین همین امسال دیگه

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم
مامان پندار مامان پندار ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان (سزارین) پارت سوم
یدفعه دکتره گفت سریع اتاق عمل من یهو مثل چیز ترسیدم چون من زایمان اولم طبیعی بود از طبیعی نمیترسیدم ولی از سزارین اونقد تو گهواره بد گفته بودن مثل سگ میترسیدم گریه میکردم اومدن سوند برام وصل کنن اونقد اینجا گفته بودن سوند درد داره فلان بهمان من پاهام قفل کرده بود ماما گفت شل بگیر خودتو گفتم درد داره نمیخوام گفت اصلا درد نداره فقط شل بگیر شل کردم خودمو یدفعه گفت تموم شد واقعا واقعا اصلا نفهمیدم اصلا ن درد داشت ن هیچی فقط یه لحظه حس قلقلک بهم دس داد بعد من گفتم میخوام ب شوهرم زنگ بزنم گفتن خودمون زنگ میزنیم بعد من گریه میکردم میگفتم ن خودم میخوام باهاش حرف بزنم واقعا ترس عجیبی افتاده بود ب جونم سوار ویلچرم کردن جلو در آسانسور خواهرمو دیدم گفتم گوشیمو بده زنگ بزنم ب شوهرم زنگ زدم بهش گفتم میخوان منو ببرن اتاق عمل تو کجایی میگفت دروغ میگی زوده ک حالا وقتت مونده گفتم دکتر ختم بارداری داده بهم با گریه اینارو میگفتمااا یدفعه برگشت خندید گفت ینی امشب بچمون میاد دنیا گفت چی میگی نیم ساعت دیگه بچت میاد دنیا امشب چیه تلفنو قط کردم رو سرش😂😂😂😂 بردنم تو اتاق عمل پرسنل اتاق عمل واقعا آدمای خوب خوش اخلاق بودن همش من گریه میکردم دلداریم میدادن آرومم میکردن همش میگفتم بچم میمونه تورو خدا بگین میمونن میگفت هفتت ک خوبه چرا نمونه یدفعه گفتن پاشو بشین تا امپولتو بزنیم...
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (بیست پنجم)
حالم یجوری بود اولین سوالی ک پرسیدم این بود حال‌ خوبه گفت آره ولی همکاری کن عزیزم ماما و دکتر اونشب خیلی مهربون بودن بهم گفت اصلا جیغ نزن من گوش میدادم به هر حرفی ک میزدن بخاطر همین خیلی هوامو داشتن اونقد درد داشتم ک دوس داشتم همچیو گاز بگیرم ولی زورم سعی میگردم رو پایین تنه داشته باشم بعدش کلی کلنجار رفتن و زور یهویی هین معاینه کیسه ابم پاره شد بعدش منو بردن وان آب گرم خیلی خوب باعث می‌شد صبور تر باشم دردام واسه چند دقیقه آروم تر و قابل تحمل تر بود بخاطر آب گرم من خیلی سعی می‌کردم صبوری کنم روحیه خیلی وقتی داشتم ناز نازو نبودم هیچ وقت همش به خودم امید میدادم با خودش حرف میزدم میگفتم آروم باش یلدا دیگ تمومه امشب بلخره قراره جیجه کوچولوتو ببینی بغلش کنی ببوسیش نوازش کنی من با خودم حرف میزدم ک ذهنم از درد منحرف بشه و واقعا هم خیلی کار ساز بود و قابل تحمل بود برام خلاصه بعد از وان آمدم بیرون باز باهام ور رفت تا بلاخرههه سرش آمد تو کانال خداروشکر یجایی قلبش ضعیف شد من ترسیدم و بییشتر زور زدم تموم تلاشمو کردم خیلی اذیت میشدم با درد ولی ادامه میدادم فقط بخاطر بچم چون میدونستم آخرش قراره ببینمش خلاصههه بعد از کلی تلاشششش ساعت 1 ربع شب دنیا امدش وقتی گذاشتش روی سینم فقط میخندیدم تموم دردام میخندیدم بهش گفتم سلاممم عزیزدلم گریه میکرد ولی صداش یجوری بود انگار صداش بزور در می‌آمد گفتم صداش چرا اینجوریه سری بند نافش قیچی کرد رفتن معدشو شست شو دادن چندتا لوله دراز کردن توی دهن بچم من ترسیده بودم میگفتم چشه حالش خوبه؟ ماما لبخند زد و گفت حالش خوبه نگران نباش فقط آب کیسه اب خورده دیگ روش اکسیژن وصل کردن
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۰ ماهگی
# پارت چهارم. وارد اتاق سونو که شدم دیدم دکتر مرده و موذب شدم ولی می خواستم بفهمم چی شده و اون لحظه برام دیگه مردو زن بودن دکتر مهم نبود دکتر که حال بدمو دید با خوش رویی بهم گفت استرس نداشته باش و شروع کرد به سونو و ازم سوال کرد بچه داری گفتم بله گفت طبیعی حامله شدی یا ن گفتم طبیعی گفت تبریک می گم دوقلو بارداری و من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چون ن تنها سقط نشده بود بلکه دوقلو بودن و من با خوشحالی به سوالا دکتر جواب میدادم و وقتی تموم شد انگار که پر کشیده باشم خودمو به شوهرم رسوندم و وقتی ذوقمو دید گفت ۸ال بچه خوبه گفتم ن بچه ها خوبن و اون اون لحظه فقط نگام کرد و مات بود و بخودش که امد هزار بار خداروشکر کرد و با خدشحالی از مطب بیرون امدیم ولی یهو وسط خوشحالی این سوال امد توی ذهنم که من می تونم از پس دقلو بربیام می توتم تمام ازادیمو نادیده بگیرم اصلا من عرضه نگه داری دوقلوهارو دارم و یهو کلا ساکت شدم شوهرم هرچی ازم می پرسید من توی دپرسی بودم و هنگ و ترسیده بودم
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (چهار)

خب دیگ بلاخره روز سونو رسید صبح بود شوهرم سره کار بود نتونست باهام بیاد گفت بزار مادرم یا خواهرم همراهت بیاد تنها نباشی گفتم ن میخوام تنها برم حوصله ندارم کسی باهام بیاد خببب من رفتم اونجا از بدبختی کد کار نمیکنه من باز رفتم ویزیت شدم دکتر عمومی تا برام بنویسه سونو از ساعت ‌7 صب رفته بودم تا نوبتم شد و کارام درست شد ساعت حدود 8 نیم بود داشتم از عصبانیت پا...ره میشدم ولی چیزی نمی‌گفتم سعی می‌کردم آروم باشم و تمرکزم روی جواب سونو بزارم هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
نوبتم شد رفتم سونو یه دکتر پدر س.. گی اونجا بود هیچ وقت نمیبخشمش یعنی میتونم بگم ب معنای واقعی قیافم زار بود بعد گفت سونو چی داری؟ گفتم نوشته برام گفت تو باردارییی؟ گفتم ن آمدم ببینم هستم یا ن بعد مادر خوشگله در آمد بهم گفت تو اصلا ازدواج کردی؟ اگه در حالت عادی بودم مطمن بودم یچزی بهش میگم ولی اون زمان حتی حوصله چرت پرت گفتنش هم نداشتم گفت چجوریه دکتر برات سونو قلب جنین نوشته حالا بیا معاینه کنم شروع کرد معاینه کردن گفت بسلامتی ک گل کاشتی
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 ۵ ماهگی
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان پـ💙ـارسا مامان پـ💙ـارسا ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی پارت اول⛔🩸
یه هفته مونده بود تا چهل هفتم کامل بشه و من دردای خفیفی داشتم به مامام پیام دادم گف برو معاینه شی رفتم بیمارستان با ترس فراوان از معاینه🥲اخه اولین بار بود میخاسم معاینه شم
یه خانومی اومد و شروع کرد به معاینه کردن و منم هی خودمو جمع میکردم تا بلاخره تونست معاینه کنه و گفت ک یک فینگر شدم
دکتر گفت بخاطر اینکه اوایل بارداری قند مختل داشتم چهل هفته ختم بارداریه و چ درد داشتم چ نداشتم باید بستری شم
گفتن برو سه روز دیگه بیا دوباره معاینه شی
دیگه بعد سه روز دوباره رفتم دهانا رحمم همچنان همون یک فینگر بود
دو روز مونده بود تا سی و نه هفتم تموم شه رفتم خونه وو لباسامو جمع کردم مدارکامو اماده گذاشتم
۲۶ شهریور بود ک رفتم بیمارستان تا بستری شم
با شوهرمو مامانو بابام رفتیم بیمارستان و من از استرس دست و پامو گم کرده بودم دیگه رفتم اورژانس و لباس بهم دادنو من لباسارو پوشیدمو با خانوادم با کلی بغض خدافظی کردم
لحظه ی خیلی خیلی سختی بود برام بابام اشک تو چشاش جمع شده بود زود رفت بیرون
مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🙂
پارت ۱
۱۶ فروردین معاینه تحریکی شدم دکتر گفت ۲ سانت دهانه رحمت بازه.‌‌.
فکر میکردم روز بعدش زایمان میکنم ک معاینه تحریکی شدم اما خبری نبود و هیچ دردی نداشتم تااااا ۲۳ فروردین. که میشد شنبه ... جمعه شب خوابیدم یهو ساعت ۳ شب از درد بیدار شدم هر ۱۵ دقیقه یکبار کمرم شدید می‌گرفت و ول میکرد فکر میکردم خوب میشم .. هی خواب میرفتم دوباره از درد بیدار میشدم. خلاصه رسید به ۱۰ دقیقه یکبار. شد ساعت ۸ صب که من اصلا نخوابیده بودم از ساعت ۳ شب. ۸ صب همسرمو بیدار کردم گفتم درد دارم اما اصلا نمی‌دونستم ک درد زایمانه فقط گفتم درد دارم و صبحانه خوردیم و رفتم دوش گرفتم ورزش کردم اسکات زدم زیر دوش . ساعت ۹ و نیم زنگ زدم مامانم گفتم درد دارم که خبر داشته باشه. اصلااا و ابدا نمی‌خواستم برم زایشگاه گفتم اگر ادامه دار بود تا شب دردامو میکشم تو‌خونه بعد میرم زایشگاه اما مامانم گفت به ماما همراهت هم ی خبر بده من پیام دادم به مامام گفت برو یه نوار قلب بگیر گفتم اصلا نمیخام برم بمونم نگهم میدارن گف نه برو یه اطلاع از حال بچه داشته باش. منم رفتم ساعت ۱۰ رفتم برا نوار قلب اصلا نمی‌خواستم بگم ک درد دارم ولی مامای زایشگاه فهمید همون لحظه دردم شروع شد گف درد داری گفتم آره دید چقدر شدیده گف برو معاینه نوار قلب نمیخاد. خلاصه منم با ترس رفتم معاینه و گفتن ۶ سانت باز شده رحمت 😐من هم از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم هم متعجببب.
همیشه دعا دعا میکردم برم زایشگاه ۶.۷ سانت باشم ک اذیت نشم اونجا. تو خونه هم نمی‌خواستم برم میگفتم تا شب بمونم خونه ب همین دلیل ک حداقل ۶ سانت بشم ک همون ساعت ۱۰ صب ۶ سانت بودم....

ادامه تاپیک بعد