سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی

دوباره من و آوردن بخش اورژانس سرم و اکسیژن بهم وصل بود ک حرکات بچه کم نشه دکتر بخش اومد بالا سرم و گفت و ک نه سونو و نه حرکات بچه هیچ کدوم خوب نیست انقباض هم داری امکان داره بچه تو شکمت مدفوع کنه و این اصلا خوب نیست
هرجور بود قانعم کردن که برم بستری بشم واسه زایمان ولی من حتی ساک خودمم نبسته بودم مامانمم کنارم نبود ب مادرشوهرم گفتم بره خونمون و چند تا وسیله برام بیاره و ب مامانمم زنگ بزنه
منو بردن بخش زایشگاه یه لباس بهم دادن و گفتن همه رو در بیار و اینو بپوش منی ک ۱۸ سالمه و کلی استرس دارم و مامانمم نیست و گوشیمو هم گرفتن تو یه اتاق تنها شدم ک از هر طرف و از هر اتاق یه صدای جیغ میومد
ولی خودمو نباختم در همین حین که اومدن آمپول فشار و سرم بهم وصل کردن من تو اتاق پیاده روی میکردم و ساعتای حدود ۱ بود ک نهار آوردن و نهار خوردم از ساعت ۲ دردام داشت شروع می‌شد خیلی کم و قابل تحمل بود مثل دردای پریودیم بود
یه دانشجو گذاشته بودن بالاسرم که مثل فرشته بود برام و خودش زیر نظر ماما کیسه آبمو پاره کرد ک بعد پاره شدن کیسه آب انقباضام منظم شد
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱ ماهگی
من بعد بچه ی اولم ک‌الان ۱۵ سالشه دیگه بچه دار نشدم و ناباروری ثانویه گرفتم خلاصه خیلی دوا درمون کردیم خیلی دکتر رفتیم تا خدا بهم بچه داد با ivf . تو این مسیر خیلی چیزا رو‌از دست دادم اولیش کارم بود ک یه کار عالی با در آمد خوب داشتم ولی تو مسیر ivf مجبور ب استعفا شدم . از نظر روحی و جسمیم خیلی اذیت شدم کلی آمپول و‌دارو استفاده کردم چندین بار اتاق عمل رفتم . از بارداریمم نگم ک کلی مشکلات بود بخاطر تهوع چندین بار بستری شدم جفتم پایین بود سرویکسم پایین بود استراحت مطلق شدم هماتوم داشتم خیلی دوران بدی بود ولی بالاخره تموم شد و زایمان کردم الان از وقتی بچم دنیا اومده واقعا حالم بده اصلا حوصله ی بچه داری ندارم حوصله ی شب بیداری ندارم حالم با شیردهی بد میشه علاقه ب بچم ندارم . همش میگم چرا بچه آوردم این چه کاری بود کردم...خیلی حال روحیم بده خیلی . بی دلیل گریه میکنم . میدونم افسردگی گرفتم ولی انقد تو راه دکتر بودم ک دیگه حالم بد میشه دوباره بخوام برم دکتر و دارو استفاده کنم