سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان بارداری پارت (سه)

حقیقتش من از درد جسمیش نمیترسیدم من فقط میترسیدم نتونم مادر خوبی باشم میترسیدم از خودم من یه آدم پرخاشگر و عصبی بودم همیشه خیلی رو خودم کار کردم ولی عصبانیتم همیشه کار دستم داده بقیه رو از خودم کردم ولی میتونم با اطمینان بگم خیلییی نسبت ب چند سال قبل بهتر شدم بخاطر مشکلاتی ک داشتم توی 11 12 سالگی این مدلی شدم چیزای دیدم ک نباید میدیدم من همیشه میترسیدم مادر خوبی نداشتم میترسیدم کم باشم میترسیدم اگه یوقت عصبی بشم داد بزنم ک بلایی سره بچم میداد اون چ گناهی کرده؟ به خودم قول داده بودم تا زمانی ک نتونستم خودمو به طور کامل آروم کنم بچه دار نشم این وسط شوهرم خیلی هوامو داشت شوهرم برعکس من آروم صبور بود خیلی حواسش بهم بود سعی می‌کرد آرومم کنه و خوبم بود زندگی کردن باهاش دقیقا مثل آب آتیش بودیم

خلاصههه گذشت ما سه روززز رفتیم برای سونو باورتون میشه همش یا دکتر نبود یا شلوغ بود نوبت نداشتم این وسط داشتم از استرس زیادی زمین زمانو بهم میدوختم
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۲ ماهگی
داستان باردار پارت(بیست چهارم)

کاما همش معاینه ام میکردن فک میکردم درد زایمانه ولی نبود من فقط داشتم از تب میسوختم یبار التماس کردم گفتم ولم کنید بیخیال من بشین این همه منو معاینه نکنین من از همون 37 و 4 روز یک سانت بودم تااا ده روز بعدش میگفتم همش یک سانتم این همه معاینه نکنین اذیت میشم توانایی نداشتم بدنم جون نداشت شفیت ماما ها عوض میشد منم هی میرفتم خونه باز میرفتم بیمارستان بخاطر تب عفونت خونم بالا بود خودم تپش قلب شدید گرفته بودم خیلی تند میزد ک پیش متخصص قلب رفتم و از این داستانا شفیت ماما ها عوض میشد هی میگفتم معاینه نکینم من دیروز اینجا بودم معاینه شدم یک سانت بودم من همش معاینه میشدم هیچ خونریزی لکه بینی یا آب ریزش نداشتم از تست گرفتن کیسه ابم حتی نشتی نداشت خسته شدم بودم از بیمارستان حالم بهم می‌خورد من توی یه روز صبح سه بار بار معاینه شدم میگفتن تغییر نکردی یک سانتی تبم با سرم می‌آمد پایین باز میرفتم خونه شب ساعت ده بار تبم شدید شد رفتم بیمارستان یادم نمیره اون دکتر پدر س. گو تا رفتم دیدم یه دکتره پشت تلفن داره داد بیداد میکرده عصابش سره یچیزی خورد بود میگفت بیمار بدون اجازه من آوردن و ازین حرفا
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم