تو راه شوهرم دستمو گرفته بود دستاش یخ یخ بود رنگش شده بود عین گچ دیوار همش میگفتم بجون تو من حالم خوبه اصلا درد ندارم الان خیالت راحت من از پسش بر میام تو فقط نگران نباش اونم هیچی نمی‌گفت بغضش گرفته بود تند تند روشو میکرد بیرون صورتشو پاک میکرد 🥺🥲
ما رسیدیم بیمارستانو تا کارای پذیرش انجام شد لباس پوشیدم موهام دادم خواهرم بافت چون شبش آرایش زیادی کرده بودم همه با تعجب نگام میکردن که چطور و کی وقت کرده اینجور به خودش برسه نشسته بودم رو تخت و سلفی می‌گرفتم 😂🤣
تا بردنم اتاق بعدی رو تحت دراز کشیدم یه دختره اومد آمپول فشار زد شوهرمم رفت دنبال خانم وروایی.ماما همراهم
بعد امپوله دردم شروع شد و لرز کردم به این دختره گفتم توروخدا به پتو بهم بدین من سردمه دارم یخ میزنم 😭اومد یه پتو انداخت پایین پامو رفت ☹️منم نمی‌تونستم پاشم بزنم روم با پام اوردمش بالا کشیدم روم دیگه ساعتای پنج پنج نیم بود خانم وروایی رسید تند تند شروع کرد دل و کمرمو ماساژ دادن خدا خیرش بده واقعا دستش بی نهایت سبکه به اونای که باردارن پیشنهاد میکنم حتما ماما همراه داشته باشید و واقعا خانم وروایی یکی از بهترین ماما های کرمانشاه هستن مدام دل و کمرم ماساژ میداد و منم دردام بیشتر میشد هی میگفتم توروخدا بزارین شوهرم بیاد تو 😂😂😂

۹ پاسخ

عزیزم وروایی غیر از ماساژ و اینا دیگه چیکارا کرد؟

ای جانم چه شیرین 🤩🤩🤩

وای عزیزم چقدررر خوبببی😍😍😍
هزینه ماما همراه چقدرشد گلی

خخخخ مبارکا باشه.من از خونه که راه افتادم سمت بیمارستان تا لحظه ای که پسرم دنیا اومد یکریز گریه کردم انقد اشک ریختم که چشمام پف و قرمز شده بود‌الانم بگن هرکسی حتی کسی که نمی‌شناسم زایمان میکنه من چشمام پر آب میشه نمیدونم چرا

عزیزم مبارکه

مبارکت باشه عزیزم

خانم وروایی تکه حرف ندارن واقعا🦋🥰
ماما همراه منم بودن ولی متاسفانه وسطاش سزارینی شدم

عزیزم دوست داشتی بیا گروه تلگراممون
باردارن همه
تعداد هم زیاد نیست
به این ایدی پیام بده
@ftme_kh91

مبارکت باشه کدام بیمارستان

سوال های مرتبط

مامان کمند مامان کمند ۲ ماهگی
خانم وروایی هم که میدونست منو شوهرم خیلی بهم وابسته ایم اجازه گرفت و منو کشون کشون برد سمت در زایشگاه تا چشمم به شوهرم افتاد حس کردم تموم دنیا رو سرش خراب شد 😢بغلم کرد و هی بوسم میکرد دل کمرم ماساژ میداد منم نتونستم سر پا وایسم خودمو زدم رو یه صندلی که کنار در بود تا دیدن اونم بردنم😢دوباره رفتم رو تخت نمی‌تونستم سر پا وایسم دردام بیشتر میشد خانم وروایی هم بلندم میکرد یکم راه می‌رفتم دیگه نمیتونستم همون جا انگار قفل میشدم جوری که سر پا بغلش میکردم یه ده دقیقه آروم که میشدم باز راه می‌رفتم دردام هر لحظه بیشتر میشد و جیغ میزدم میگفتم وروایی 😂😂😂😂😂شوهرم زنگ زد گوشی خانم وروایی گفت بده باهاش حرف بزنم هی میگفت دردت تو سرم قربونت برم تو از پسش بر میای یکم دیگه تحمل کن چیزی نمونده دخترمون بیاد به این فکر کن خلاصه گذشت صبح شد ساعتای هشت بود من دیگه تو حال خودم نبودم فقط صدا هارو می‌شنیدم گاز اکسیژن که برام گذاشته بودن دو دستی گرفته بودمش که نکنه درش بیارن 😂قدمم بلنده از درد زیاد پاهامو پرت میزدم که کسی دورم نیاد صدای دکتر میومد که این سامورایی از کجا آوردین 😂 حس میکردم رو تخت مثل موج دریا خودمو پیج تاب میدم
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۲ ماهگی
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۷ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان سید کوچولو مامان سید کوچولو ۹ ماهگی
تجربه زایمان
قسمت ۴
توراه به بیمارستان و ماماهمراهمم خبر دادن
خلاصه سریعا رسیدیم بیمارستان
مامایی که معاینه ام کرده بود تعجب کرده بود گفت
من گفتم ۲ ۳ روز دیگه نه ۲ ۳ ساعت دیگه
بازم باورشون نمیشد من هی ناله میکردم میگفتم به دکترم بگین بیاد
میگفتن بابا هنوز اولشی طول میکشه
گفتم اونموقع هم همین فکر رو میکردین
وقتی رسیدم حدودا ۵ _۱۰ دقیقه بعدش هم ماما همراهم اومد
که واقعاااا عالی بود
خانم بهاریان خیییلی راضی بودم ازشون
خیلی دانا و کاربلد تند و سریع با اخلاااق بودن
دیگه منو دمر کرد مثل سجده ولی قفسه سینه رو تخت موقعی که دردم شروع میشد کمرمو تند تند ماساژ میداد و بهت دائما میگفت نفس عمیق بکش
شرایطمو بررسی کرد گفت سریعا به خانم دکتر خبر بدین بیان تا چند دقیقه دیگه زایمانشه
فقط بهم میگفت تند تند نفس عمیق بکشم

دوستانم حتمااااا تمااام تلاشتون رو بکنید که بجای ناله و اینا نفس عمیق تند تند بکشید وگرنه ناخودآگاه زور میزنید که زور زدن بااااید به وقتش باشه وگرنه خدایی نکرده رحم پاره میشه اینو مامام گفت
مامان آرن👼🏻 مامان آرن👼🏻 ۱ ماهگی
شرح زایمان ❌پارت دو❌
اومدم گفت دراز بکش معاینه تحریکی کنم زودتر دردات شروع بشه خدا خیرش بده ماما شیفتمو اون حرف زده بود باعث و بانی شد
دیگه شروع کرد معاینه من هی خودمو جمع میکردم دعوام می‌کرد که اینجوری نمیشه شل بگیر ولی نمیتونستم که یه دفعه کیسه آبم پاره شد🥲راس4 ماما اومد شروع کرد کارامو رو به راه کردن زود ان اس تی وصل کرد و من موندم با کیسه آب پاره
همونجوری بودم تا 4سانت شدم گفتن زنگ بزن ماما همراهت بیاد اونم اومد گفت بذار ببینم ان اس تی خوب باشه بلند شی ورزش کنیم درامم ثانیه ای بیشتر میشد اولش با تنفس رد میکردم ولی بعد دیگه از دستم در رفته بود هرجوری میشد فقط نفس میکشیدم
دستگاه رو قطع کردن رفتم سرویس برعکس نشستم خواهر شوهرم آب داغ گرفت و کمرمو ماساژ داد خیلی دردمو کمتر می‌کرد باز گفتن بیا دراز بکش سرم داری نباید تکون بخوری🤕دراز کشیده هم دردام سه برابر بود دیگه کیسه آب گرم رو آورد خواهر شوهرم به پهلو شدم گذاشت کمرم و ماساژ میداد از روبه رو هم مامام نقاط فشاری و فشار میداد و دستمو گرفته بود شدید ترین دردام همون موقع بود5تا8سانت رفت گاز اکسیژن آورد اسمشو فراموش کردم 😂 همونی که درد رو کم میکنه پشت سر هم تو دردا استفاده می‌کردم ماما هم شیفتش عوض شد ماما همراهم رفت پروندمو داد به دوست خودش واسه ماما شب که خیلی کمک کرد این کارش
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت پنجم
گفتم گرممه هرچی میگم فقط الکی میگن روشنه گفت نه بخدا روشنه کولر اینا به من دروغ نمیگن ولی نمیدونم چرا گرمه گفتم خب خاموشه روشن نیس من حتی زیر اب هم دارم عرق میکنم ، خلاصه ماما رفت دوباره برای کولر بهشون گفت منم با دردی که سر تاپای وجودمو گرفته بود با یه سرم کوفتی تو دستم لوله رو‌ میبستم دستمو به دیوارا می‌گرفتم میرفتم تمرینایی ک بهم گفته بود بچه میاد پایین و زور زدن رو انجام میدادم تا بیاد تحملم تموم میشد خودمو پهن میکردم رو زمین بدتر دردام بیشتر میشد میرفتم به بدبختی خودمو مینداختم رو تخت طاق باز میخوابیدم یکم زور میزدم با شروع شدن دردام دوباره یکم اروم که میشد خوابم میگرفت بعد دردام که میومد دوباره میچرخیدم رو پهلو راست پای چپمو میدادم تو شکمم زور میزدم ، ماما هم بنده خدا رفت دکترارو صدا زد هی معاینه میکردن هی میگفتن خوبه افرین افرین زور بده یکی دیگه یکی دیگه بازم هیچ و میرفت و من دوباره خودمو پرت میکردم پایین و به ماما میگفتم تورو خدا کمکم کن بگو کمکم کنن میگفت عزیزم بخدا دست من نیس ، اما تند تند میرفت دکترارو میاورد بالا سرم ، همه ی این دردا و معاینه ها و زور زدنا ادامه داشت تا ساعت شیش ماما همراهم خدا خیرش بده حلالش باشه رفت هرچی دکتر و متخصص بود جمع کرد اورد بالا سر من ، دکتر خودم که از بیمارستان انتخابش کرده بودم گفت عزیزم اینهمه درد کشیدی یکم همکاری کن حیفه بعد اینهمه درد بخوای سزارین بشی بعد به همکاراش میگفت چیکار کنیم اگه نشد با دستگاه بکشیم بیرون دیگه
مامان حامی مامان حامی ۳ ماهگی
پارت ۳ زلیمان
خلاصه دوتا دانشجو نابلد اومدن سوند بزارن منم از درد نمیتونستم دراز بکشم ایناهم هی میکردن تو در میاوردن تا اینکه سرشون داد زدم و نزاشتم ادامه بدن تا یه ماما اوند انجام داد سوند درد زیادی نداره ولی چون من خیلی درد داشتم برام عذاب اور بود...خلاصه گذاشتنم رو تخت و صدای داد من بود که کل بیمارستان و گرفته بود ماما ها بهم میگفتن خدا رحمش کنه رحمش داره میترکه...و بردنم اتاق عمل رو تخت عمل نشستم خم شدم که امپول بی حسی بزنه تا خم شدم کیسه ابم ترکید و خون اب بود که همینجور میرفت منم لرز کردم فشارمو گرفتن ۱۷ بود امپول بی حسی اصلا اصلا درد نداشت هیچی متوجه نشدم دراز کشیدم پاهام یخ کردن ولی هنوز هم تکون میدادمشون هم حس میکردم بتادین زدن و پرده رو کشیدن من میگفتم خانم من حس دارم هنوزا گف صبر میکنم یهو یکی از پرسنل اتاق عمل گف دکتر بچه داره از دست میره که تیغو کشید... همه ی دردشو فهمیدم جیغم رفت هوا درد وحشتناکی بود که دکتر گفت مخدر بزنین تا زدن من دیگه خوابم برد بیدار شدم داشتن ماساژ رحمی میدادن تو اتاق عمل و من گفتم بچم کجاست گفتن توی کانال زایمان گیر کرده بوده و اصلا تنفسش خوب نیست دیگه بردیمش دستگاه و تو ی ریکاوری هم شکممو ماساژ داد با اینکه بی حس بود پاهام خیلی دردم گرفت و بردنم بخش تا شب هی شیاف و مسکن زدن که دردام قابل تحمل بود تا امروز ساعت ۱۰ که گفتن راه برو خیلی سخت بود ولی به خاطر بچم بلند شدم و راه رفتم و رفتم شیر دوشیدم فقط ۲ سیسی شد کل شیرم بردم برا بچم دیدمش ولی هنوز حس نمیکنم که مال منه ....خلاصه اگه برمیگشتم عقب فقط فقط سزارین رو انتخاب میکذدم چون دردای بعدش با مسکن قابل تحمله ولی زایمان طبیعی خیلی سخته خیلی....
مامان اهورا مامان اهورا ۱ ماهگی
پارت دوم
خلاصه دوز آمپول فشار رو هعی زیاد کردن دردام از ساعت ۸ دیگ شدید بود همزمان معاینه تحریکی هم میکردن وحشتناک بود دیگ میگفتم توروخدا سزارینم کنید دکترم میگفت نه لگنت خوبه ماما همراه تند تند گل مغربی میذاشت معاینه میکرد با درد شدید ورزش میکردم از ساعت ۸ شب تا ۱۲ نصف شب رسیدم به ۹ و ۹ و نیم سانت گفتن بچه بالاست زور بزن هرموقع درد داشتی همچنان دستگاه انقباض نشون نمیداد دوز آمپول فشار رو بیشتر میکردن و من میگفتم درد دارم فک میکردن خیلی ناز دارم و الکی میگم دیگ شروع کردم زور زدن از ساعت ۱۲ تا دو نیم تو حالت های مختلف بچه خوب اومده بود تو لگن گفتن بیا روی تخت هرموقع درد داشتی زور بزن من درد داشتم میگفتم زور بزنم میگفتن نه هنوز شدتش بالا نرفته از روی دستگاه میگفتن بعدش دردم قطع میشد دوباره شروع می‌شد دکتر دید دردام تو دستگاه کمه باز دوز آمپول فشار رو برد بالا منم درد داشتم زور زدم یهو گفت نه نه نزن داره میاد بیرون پارگی میدی سریع رفتن قیچی و وسایل آوردن با ۴ تا زور آروم ولی متداوم پسرم به دنیا اومد و گذاشتنش روی دلم خیلی لحظه خوبی بود دردام تموم شد ولی فک کنم خیلی بخیه خوردم چون پرسیدم نگفتن وای در کل چیزی که زایمان من رو سخت کرد این بود که تا موقع زایمان نذاشتن چیزی بخورم چون احتمال سزارین میدادن تمام بدنم یخ میکرد و میلرزید توانم برای تحمل درد کم میشد و اینکه درد معاینه تحریکی از خود زایمان خیلی بیشتره بدن من مقاومت میکرد در برابر آمپول فشار و کلا زایمان سختی رو داره اما ممنون از دکترم که نذاشت سزارین بشم و ماما های بیمارستان هم واقعا خوش اخلاق بودن هوامو داشتن
دیگ تاریخ ۲ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت سه و ربع نصف شب پسرمو دادن بقلم و من مامان شدم
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
تا یه بار دیگه هم معاینه کردن بازم من دو سانت بودم گفتم خب میخواین یکم راه برم بهم سرم وصل بود ولی نمیدونم سرم چی بود فکر کنم برای جبران کمبود مایعات بود چون من تند تند ادرار داشتم ، نوار قلبی که بهم وصل کرده بودن باز کرد گفت خب راه برو یکم راه رفتم و ورزش کردم و بعدش دراز کشیدم تا صبح شد هی ازشون میپرسیدم نوار قلبش چطوره میگفتن مشکلی نداره خوبه خیالم راحت میشد ، ساعت هفت که شد داشتم ضعف میکردم گشنم بود کولر خاموش کرده بودن خیلی هم گرم بود ، یه ماما اومد گفت گشنت نیس ؟ همراهت برات چیزی نیاورده ؟ از استرسی که برای بچه داشتم گفتم نه هیچی نمیخوام ، ساعت ۹ قرار بود امپول فشار بزنن ، که دوباره اومدن معاینه کردن و یکی دیگه اومد تو اتاق من بستری شد ، قسمت های بستریش دو تخته بود ، من دیگه داشتم ضعف میکردم و خیلی گرمم بود هرچی میگفتم کولر نمیزدن فقط الکی میگفتن روشنه گفتم دارم ضعف میکنم میگفتن باشه ، به ده نفر گفتم اخر سر یکیشون اومد گفت خونه ی خودتون مگه ساعت چند غذا میخوری ، دیگه هیچی نگفتم تا یکیشون اومد گفت امپول فشار ساعت ۸ میزنیم گفتم خیلی گرمه من واقعا ضعف دارم خیلی گشنمه گفت صبحونه نخوردی ؟ گفتم نه وقتی بخوان امپول فشار بزنن اشکالی نداره بخورم ؟ گفت نه اشکالی نداره میگم یکم زودتر بیارن
وقتی اوردن ک من بهم امپول فشار وصل بود و درد داشتم و کلا افتاده بودم رو تخت ، سه تا دونه خرما و یه خیار سبز با بی حالی تمام خوردم و حالم بد بود دیگه نتونستم بخورم ، برام توپ‌ اوردن یک ساعت و نیم رو توپ ورزش کردم شدم ۴ سانت ، دردام شروع شده بود و فقط نفس عمیق میکشیدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
مامان مرسانا مامان مرسانا ۹ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان نی نی کوشولو🩵 مامان نی نی کوشولو🩵 ۳ ماهگی
پارت ۵:
خلاصه اومدن سرم وصل کردن و امپول فشارم زدن توشو کم کم بازش کردن...
منم نشستم ناهارمو خوردم کباب بود با سوپ خیلی هم مزه داد 😂 یکم تقوییت کردم خودمو ..ماما شیفت اومد معرفی کرد خودشو ووضعیتمو چک کردو یه توپ دادو گفت بشین بالا پایین کن ..منم نشستم رو توپ و ورزش میکردم و با حسرت نگاه تخت بغلیم که ماما همراه کنارش بود و داشت حسابی ماساژ و ورزش بهش میداد نگاه میکردم (اگه برگردم به قبل حتما ماما همراه میگیرم چون واقعا احساس تنهایی و بیچارگی میکردم اون اخرا )
من یه سانت بودم هم تختیم ۵سانت وتازه داشت درداش شروع میشد با کمک ماماهمراش...خلاصه بعد گذشت چندساعت منم دردام شروع شد تایماش نزدیک و شدتش بیشتر میشد وهمچنان روتوپ بالا پایین میکردم .. از حرصم جوری بالا پایین میکردم سرم میخورد سقف و برمیگشتم😂😂😂 و تنم از جیغای هم تختیم میلرزید...خلاصع اون فول شد با بدختی و موقع زایمانش شد وبردنش من موندمو یه اتاق خالی و یه عالمه ترس و استرس شدید 😢😢
تو این ترس بودم که دیدم دکتر مساعد اومد😂😂😂😂 رفت تو ساک هم تختیم شیاف اونم برداشت برد 😂😂😂😂😂وای دخترا ترکیده بودم از خنده با اون همه درد واقعا روحم شاد شد فقط گیر شیاف گل مغربی بود اون😂😂
مامان ناپلونی 🩷 مامان ناپلونی 🩷 ۱ ماهگی
💢پارت چهارم زایمان طبیعی 💢
بعد دستگاه وصل کردن به ده دقیقه دیگش دیدم دارم لکه‌ میبینم تند تند شدید ولی هیچ دردی نداشتم هیچی نشستم تلوزیون زدم پایتخت نشون میداد دیدم 🤔😅تخت های کناریم یکم درداشون شروع شده بود من بی درد بودم ان اس تی میدادم ولی فقط انقباضات منظم ثبت میکرد منم میفهمیدم هر بار که میگرفت فقط یکم معده نفسم اذیت میشد
ولی هیچ درد پیروییدی نداشتم ماما اومد میگفت درد نداری منم میگفتم نه اصلا میگفت استانه دردت بالاس شابد اصلا تا اخر حس نکنی منم خر کییییف شدم 🤣😂خلاصه ساعت دوازده ظهر اومد معاینه تحریکی کرد گفت شدی چهار سانت من درد نداشتم یهو دردام شروع شد اولش کم بود قابل تحمل بود پیروییدی یکم بیشتر بود هرچی بیشتر میگزست زمان من طاقتم کمتر میشد 😅 واسه همین دردام فک میکردم بیشتر میشه درحالی بدنم داشت خالی میکرد تا بعد ظهر درد کشیدم تخت کناریم درداش خیلی خیلی شده بود هی بالا میاورد از درد هی میرفت دسشویی یکم ریز درد بود من اینجوری میگفتم بعد نشسته بود جیغ میکشید التماس میکرد که بهش بی دردی اپیدوال بزنن منم کمکش کردم رفتم ماما گفتم چرا نمیایین براش بزنین فلان اینا گفتن شرایط داره باید بچه‌ تو لگن باشه پایین باشه و روند زایمان فیکس باشه دهانه رحم ۶ سانت باشه بعد اومدن معاینه کردن تخت بغلیم گفتن باشه بیا بریم برات بزننن بردنش اتاق زایمان که براش اپیدوال بزنن
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان رادمان مامان رادمان ۶ ماهگی
لباس بیمارستان بهم دادن و منو بردن توی یه اتاق و وام کردن تا چند دیقه تنها بودم
بعد یکی اومد معاینه کرد گفت ۶ سانت شدی و کیسه ابمو پاره کرد
بعد اینکه کیسه رو پاره کردم دردام بیشتر شد و دردناک تر
ساعت ۵ و نیم عصر کیسه ابمو پاره کردن و هر چند دیقه یکبار میومدن معاینه ببینن چند سانتن اخه خیلی خوب داشت باز میشد
اونقد دردام بیشتر شد که هرچی بهم سرم وصل میکردن از شدت درد میکندم همه رو ولی امپول فشار بهم نزدن چون خوب بودم خودم
یه پرستار بود خیلی ماه بود میومد و بهم ورزش میداد
گذشت تا ساعت ۶ و ۷ غروب همه رفته بودن و منم تو اتاق تنها و یه لحضه نگاه کروم دیدم داخل اتاق حمومه 🤣 فوری رفتم از شکم به پایین خودمو گرفتم زیر اب گرم و ماساژ شکم دادم و عین دستشویی ایرانی نشستم تا بچه بیاد پایین تر
یکی اومد گفت عجب بلایی هستی و کلی خندید منم در عین درد خنده ام گرفته بود 🤣🤣
دیگه دردام خفیف تر شدن زیر اب و شد ساعت ۸ ونیم و دوتا معاینه حسابی انجام دادن و من بعد اینکه از اتاق میرفتن و انقباضام شروع میشد یا حسین پاهامو به تخت