پارت سوم
خلاصه انقدر اذیت بودم روی توپ یک زره نشستم درجا داشتم بیهوش میشدم من و دیگه بلند کردن گفتن همون رو تخت باشی بهتره دیگه پایین نیا ولی از ماما خداروشکر راضی بودم دیده بود انقدر درد دارم گفت بگیم شوهرت بیاد یه پنج دقیقه پیشت منم گفتم آره ولی خوب اون لحظه فقط مادرم بود دیگه گفتن اون بیاد تا شوهرم بیاد مادرمم اومد و ماما بهش میگفت کجا رو ماساژ بده بهتره و مامانم ماساژ داد تا شوهرم بیاد و اون اومد و مامانم رفت بیرون تا پنج دقیقه پیشم بود و اونو فرستادن بیرون چون یکمی زور داشتم گفتن شوهرم باید بره بیرون و معاینم کرد و گفت پنج شش سانتی که اومدن یک سرم دیگه زدن من همش میگفتم نمیشه پنج دقیقه نزنین اصلا من سزارین میخوام ولی اونا هی میگفتن نمیشه الان نصف راه و رو رفتی یکم دیگه تحمل کن ماما میگفت تو دوازه بعدازظهر زایمان میکنی فقط یکم دیگه تحمل کن و هی میگفتم پس این بی‌حسی از کمر چی شد هی میگفتن داره میاد

۱ پاسخ

بیمارستان های دولتی بی حسی از کمر واسه زایمان طبیعی نمیزنن

سوال های مرتبط

مامان پسرم🩵🩵 مامان پسرم🩵🩵 روزهای ابتدایی تولد
دیگه به ماما همراهم خبر دادن اومد رفتم تو اتاق و مادرم هم کنارم بود ماما همراهم اومد معاینم کرد همون ۳سانت بودم هر چند دقیقه معاینم میکرد این معاینه باعث میشد من هی باز تر بشم دردام یکم زیاد شدن بهم سرم زدن که حالم بد نشه و سرم فشار زدن که زایمانم سریع باشه و اصلن هم اذیت نمی‌شید با آمپول فشار من هی دردام نزدیک تر و زیاد تر شدن هی معاینم میکرد شدم پنج سانت خودش کیسه ابمو پاره کرد گفت باعث میشه سریع بگذره زایمانت گفت بیا سر توپ بشین هی بالا پایین کن منم هی سر توپ می‌پریدم ماما همراهم با روغن بچه همش کمرمو ماساژ میداد و این خیلی دردمو کم کرد معاینم کرد شدم پنج سانت هی معاینه هی درد اما قابل تحمل هی ورزش کرد کمرو ماساژ داد شدم ۷سانت همینکارو تکرار کرد و من دردام دیگه زیاد شد اما بازم قابل تحمل شدم ۹سانت و دکتر اومد دیگه تحملم تموم شده بود
می‌گفت هروقت درد داشتی پاهاتو جمع کن تو شکم زور بزن و سعی کن جیغ نزنی منم دردام خیلی زیاد شد زور میزدم و هی دردم قطع میشد استراحت میکردم دیگه گفت زور بزن هی زور میزدم گفت سرو دیدم یکی اومد شکممو فشار میداد که دیگه حس کردم داره در میاد برش زدن قبلش آمپول بی حسی زدن من نفهمیدم دیگه هی زور زدم هی شکممو فشار دادن تا یکدفعه دراومد و تماما دردا از بین رفت
پارت بعدی
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۱۱ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان 🍯نورا🩷 مامان 🍯نورا🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی بیمارستان آریا
پارت ۳
منم سریع با همون درد لباسامو با کمک مامانم عوض کردم اومد معاینه کرد گف اوو هنو یک سانتی ولی درجه دردات خیلی بالاعه
باید بستری شی  نوار قلب بگیریم تا کم کم باز بشع و ان شالله بری زایمان
دیگه منو بردن اتاق استراحت قبل زایمان تنها بودم ینی تو کل زایشگاه ۲ نفر بودیم اون رفت بخش و من تازه اومدم زایمان
اونجا دستگاه نوار قلبو وصل کردن ولی من انقد دردام شدید میگرفت نمیتونستم تحمل کنم هی میگفتم اینو قط کنین من میخوام بلند شم
خلاصه اومد گفت نوار قلب خوبه ولی انقباضات شدیده
منم گفتم شوهرم و مامانمو صدا بزنین میخوام برم پیش اونا
دیگه گفتن باشه
مامانم و شوهرمو صدا زدن اومدن اتاق اول ک معاینه کردن اومدن پیشم هی کمرم و ماساژ میدادن مامانم دعا میخوند منم هی یکم اروم و باز درد شدید
حدودا یه ساعت اونجا بودم ک ماما اومد گف بیا بریم معاینه کنم باز برگرد پیش مامانت و شوهرت
رفتیم معاینه کرد در کمال ناباوری گفت شدی ۴ سانت باید سریع به ماما همرات بگم بیاد منم گفتم من فقط میخوام مامانم و شوهرم پیشم باشن
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۵ ماهگی
زایمان طبیعی دوم
پارت سوم
دردهام به قدری شدید بود که دیگه قابل تحمل نبود برام
هر لحظه احساس میکردم الان از شدت درد میمیرم با داد ماما رو صدا کردم گفتم پس چرا پکتر بیهوشی نمیاد معاینه کرد گفت هفت سانتی دکتر دیگه نمیاد
باید تحمل کنی تا به دنیا بیاد بچه حالت سجده شو نیم ساعت دیگه به دنیا میاد
دنیا رو سرم خراب شد
درد هر لحظه میگرفت و من از شدتش فقط داد میزدم
تکنیک تنفس هم دیگه جواب نمیداد
مدام چشمم به ساعت بود با خودم میگفتم تموم نمیشه چرا
بار اول زایمانم اینقدر درد نداشت ولی حالا کاریش نمیشد بکنی
فقط امیدم به این بود که زودتر تموم‌میشه و به دنیا میاد باید تحمل میکردم.
پنج و نیم بود که داد زدم احساس دفع دارم و همش حس زور زدن داشتم
اومدم کنارم ماما چک کرد گفت فولی بردنم تخت زایمان
روی تخت بهم گفتن هر وقت حس دفع گرفتی زور بزن ول نکن
درد زیادی داشتم ولی خب گوش میدادم به حرفشون
فکر میکنم چهار یا پنج تا زور بودگفتن دیگه یه تیکه زور نزن آروم آروم منم انجام دادم که حس کردم بچه اومد بیرون
صدای گریش بلند شد
از اونجا به بعد بهم گفتن سرفه کن تا جفت هم بیاد
من دیگه همش نگام رو بچه بود که خوبه یا نه چون بهم گفته بودن ضربانش نامنظم
میدیم که دارن تمیزش میکنن وزنش میکنن
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۴ ماهگی
مامان شفا مامان شفا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 4

منم به ماما گفتم سزارینم کنین و گفت نه میتونی همین جوری بیاری ولی من خیلی استرس داشتم از اون امید طبیعی اوردن کجا و استرسش کجا گفتن سزارین بهتره ولی دیگه نمیشد و یکم گذشت یه دختر دیگه که فکر میکردم کاراموز باشه امد معاینم کرد و خیلی بد بود معاینش درد که نداشتم همین دردم داد رفت دردم جوری شد از کمر به پایین دیگه گرفت ولی من پریودی هایی که داشتم همین جوری بود و در حدی بود که گریه میکردم ولی اینو تونستم تحمل کنم چون به خودم میگفتم درد پریودی از این بد تره تونستی چرا اینو نتونی. ولی ترس اینکه همه میگفتن طبیعی دردش به شدت زیاده و از اون ورم کلی جیغ و داد مادرایی که داشتن زایمان میکردن استرسم رو افزایش میداد ولی دیگه میگفتم به هر حال زایمانم طبیعیه باید تحمل کنم چند دقیقه بعد یکی امد گفت بیا بریم اتاق یک رفتیم اونجا رو تخت زایمان خوابیدم و دستگاه ان اس تی رو وصل کردن و یه معاینم کرد گفت ده سانتی 😳😳😳
ادامه پارت بعد

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان علی رضا مامان علی رضا ۶ ماهگی
شب تا صبح پنج دقیقه تا ده دقیقه درد می‌گرفت ول میکرد
صبح ساعتها ۶ ماما بیمارستان اومد گفت پاشو یکم ورزش کن بعد یه کوچولو ورزش کرد نیم ساعت بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۳ سانتی دیگه گفتن ۴ سانت شدی زنگ میزنیم به ماما همراهت
دیگه یکم پیاده روی کردم و ورزش دوباره یکساعت بعدش دردام شد سه دقیقه ای اومدن معاینه گفتن ۴ سانتی زنگ زدن به ماما همراهم یه نیم ساعت بعدش رسید تا رسید شروع کرد نقاط فشاری رو ماساژ دادن بعد گفت بریم سرویس یه شیاف برای مقعد گفت بزار بعدش گفت ده دقیقه باید باشه رفتم بیرون یکم حرکت اسکات انجام دادم گفت موقع انقباض اسکات بزار دیگه من اسکات میزدم ماما ماساژ میداد دیگه گفت حس مدفوع داشتی بگو بریم سرویس بعد چند تا اسکات رفتیم سرویس مدفوع کردم بعد همونجا آب داغ باز کرد گرفت روی شکمم بعد دردام شدید تر شد دیگه گفت بریم روی تخت نقاط فشاری رو ماساژ میداد بعد خیلی دردام بیشتر شدن معاینه که شدم گفت ۸ سانت شدی ماما گفت حالا سجده برو چند تا حرکت زدم دردام زیاد شد و یه حس حالت مدفوع داشتم ماما معاینه کرد گفت فول شدی چند تا زور بزن بعد بریم روی تخت زایمان چند تا زدم و دیگه گفت سریع بریم با ویلچر بردنم رفتم رو تخت زایمان گفت دردت گرفت زور بزن تا دردم گرفت دوتا زور زدن بعد گفت حالا فوت کن دیگه بچه اومد بیرون و تمام دردام تموم شد و صدای قشنگ پسرم پیچید و بعد اومدن گذاشتن روی سینه ام و همه دردام فراموش کردم
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۱۰ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان 😍نفس 😍 مامان 😍نفس 😍 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۵
خسته شده بودم گفتم بزارین شوهرم بیاد اوناهم شوهرمو خبر کردن اومد ویشم کمرمو ماساژ داد همونجا گفتم من بی دردی میخوام دیگه رضایت نامرو‌اوردن منو شوهرم تایید کردیم شوهرم رفت منم باز رفتم تو سجده که ماما اومد معاینه کرد گفت دوسانت و نیمی برو روی توپ ساعت ۷ بود گفت برو روی توپ یکساعت ورزش کن معاینت کنم اگه سه سانت بودی زنگ بزنم ماما همراهت بیاد ، از ساعت ۷ تا ۷:۴۵ دقیقه روی توپ بدون توقف با همون دردا که شدیدتر میشدن و منظم تر ورزشو کردم بعد دوباره معاینه کرد گفت سه سانتی من کلی خوشحال شدم دوباره رفتم توی حالت سجده ماما همراهم اومد و نقاط فشاری رو ماساژ میداد و خیلی بهم روحیه میداد ساعت یه رب به نه بود تقریبا معاینه شدم و چهارسانت بودم دکتر بیهوشی اومد اسپاینال به کمرم تزریق کرد که دردی نداشت بعد از چند دقیقه تمام اون دردا که دیگه حسابی شدید شده بودن رفته بود من خمار شدم افتادم روی تخت توی خلصه بودم پاهام گرم شده بود تمام اون بدن لرزه های شدید رفت خیلی اروم شدم یواش یواش حس زور داشتم ناخوداگاه زور میزدم
مامان 🎀هِل هِل🎀 مامان 🎀هِل هِل🎀 ۱۵ ماهگی
پارت چهارم⚜️

دیگه به غلط کردن افتاده بودم🤕 داد میزدم ماماااان دارم میمیرمممممم
مامااااان من دیگه نمیتونممممم
ماماااان بخدا تو جنازه منو از اینجا میبری...
خدایاااااا کمکم کننننننن.‌..

مامانم هعی دلداریم میداد میگفت میتونی مامان آروم باش نفس عمیق بکش یکم دیگه ماهلین رو میگیری بغل تموم میشه...

شد ساعت ۵ دوباره اومد معاینه کرد گفت شدی ۷ سانت...چخبره نمیزاری بخوابیم اینقد داد میزنی ...خیلی ناراحت شدم من با این وضعیتم اون به فکر خوابش بود🙂

خلاصه شد ساعت ۶ شدم ۸ سانت🥲
دیگه نا نداشتم میگفتم اخرمه میمیرم بچمم نمیبینم ...مامانم میگفت ببین تونستی دیگه اخراشه تحمل کن مامان الان میاد...

منی که از معاینه متنفر بودم داد میزدم بیا معاینم کن ببین چند سانتم😂👌

ساعت یه ربع به ۷ بود مدل دردم عوض شد یه جوری بود ک خود ب خود متوجه میشدی ک باید زور بزنی...
ماما اومد بالاسرم گفت بچه داره میاد زور بزن ...منم تا میتونستم زور میزدم ،
چنتا زور ک زدم بچه اومد بیرون ساعت هفت و پنج دقیقه بود...‌
همین ک اومد بیرون تموم دردا رفتن...یه حس خیلی خوبی بود واقعا
اصلا باورم نمیشد میگفتم یعنی من بودم که زایمان کردم...
خیلی خوشحال بودم انگاری رو ابرا بودم خیلی سبک بودم خیلیییییی....☁️🥰
مامان ایلماه مامان ایلماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۸ ماهگی
پارت چهار 🤰🏻🤱🏻✨

دوباره معاینم کرد گفت چهار سانتی من تو شک با این همه درد ورزش توپ زدن فقط یه سانت پیشرفت کردم
مامام گفت از چهار سانت به بعد زود تر پیشرفت میکنی تا الانم خوب بوده درد معاینه از سه سانت چهار سانت دیگه متوجه نمیشی من هی معاینه میشدم هیچی نمیفهمیدم دیدم دکترم داره وسایلشو آماده میکنه فهمیدم نزدیکم به زاینم پرسیدم چقدر مونده گفت اگه هم کاری کنی ۱ساعت یا ۲ساعت ولی اگه نکنی تا صبح شاید بازم از تخت پایینم آورد تا توپ بزنم هی میرفت بیرون از اتاق من داد میزدم برگرد کمکم کن
دیگه آمد چند تا دیگم ماما باهاش بودن منو بردن رو تخت معاینه کردن باهم حرف میزدن منم دردم غیر قابل تحمل شده بود دیگه جیغ میزدم 😂 شوهرمو مامانمو صدا میزدم
از خدا صبر تحمل میخواستم کمک هی صلوات میفرستادم
از بس جیغ زدم ماما گفت چه خبره انقدر جیع میزنی
معاینم کرد ۶ سانت شده بودم برام یه کپسول اکسیژن آورد گفت وقت درد سه بار فشار بده نفس بکش گفت زیاد استفاده نکن بی هوش میکنه منم از درد انقدر استفاده کرده بودم که بی حال شده بودم 😅🤦🏻‍♀️ ولی جیغ میزدم سرم گیج میرفت یهو گفتم دست شویی دارم بزار برم آمد سری من زور روم آمد گفت صبر کن زور نزن ولی من دست خودم نبود هی جیغ میزدم دست شویی دارم بزار برم میگفت نه بچه هست
یهو کیسه آبم پاره شد منم سرم گیج میرفت ماما سریآمد رو سرم تا کمکم کنه هی زور میزدم باز میگفت نفس بکش
آخراش کم آورده بودم نمیتونستم زور بزنم بچه سرش گیر کرده بود بهم گفتن لگن کوچیکه از پایین جا نداره از بالا جا داره آمدن دو نری رو شکمم فشار میدادن هی میگفتن محکم تر زور بزن یهو بهم گفتن بچه خفه شد زور بزن من کل بدنم سست شد
پارت بعد
مامان پناه🩷🐣 مامان پناه🩷🐣 ۱۳ ماهگی
انقدر گفتم میخام برم فقط و دردام جوری بود که نعره میزدم فقطمیگفتم خدایا منو بکش فقط راحتم کن تمومش کن فقط باز التماس التماس برای بیحسی ماما گفت بخدا رفتم خودم دنبال دکتر بیهوشی نیستش میگفتم ذروغ میگی بگو اسمش چیه تا شوهرم بره پیداش کنه....
فقط تو بغل مامانم داشتم جون میدادم اونم گریه دیگه کاری نمیتونست بکنه ساعت شد ۲ونیم دوسه نفر اومدن برای امپول زدن نشستم رو تخت و تو‌کمرم زد گفت تکون نخور گفتم پس دردم که ول کرد سریع بزن چون وقتی میگیرم نمیتونم خودمو نگه دارم امپولو زد و چند دیقه بعدش انگار همه دردا. تموم شد حس کردم مردم که اینجوری بی درد شدم همونجوری رو تخت افتادم اومد چشام رفت گفتم بزار بخابم چند دقیقه گفت باشه از دیشب بیدار بودمم و کلی درد... خابم برد ۳وربع اومد بیدارم کرد معاینه کرد گفت شدی ۸ سانت پاشو ورزش کن تا بیحسی از بین نرفته زایمان کنی...
روی توپ ورزش کردم انقباضام کامل بیدرد نبود یکم درد بود ولی اون دیگه قابل تحمل بود تا حدودی... ساعت یک ربح به ۴ اومد معاینه کرد گفت فول شدی مامانمو بیرون کرد دیگع بمن گفت زور بزن جوری که میخای مدفوع کنی اشکال نداره مدفوعم کنی باید بکنی که بچه بیاد منم هربار که دردم میگرفت پاهامو تو شکمم جم میکردم و زور میزدم و اونم دهانهرحممو باز میکرد بادست. هی درد میگرفت زور و فشار میگفت سر بچه رو میبینم
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم
مامان آیهان مامان آیهان ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه خلاصه گفت که وضعیتت خیلی خوبه فقط چون بدون دردی ممکنه که تا سوزن بخواد اثر کنه اذیت شی دیگه خلاصه بستری شدم ساعت۱۰ونیم صبح لباسامو عوض کردمو رفتم رو تخت ۱۱ونیم بود ک بهم سرم وسوزنا رو وصل کردن اول که تاساعت۳،۴عصر هیچ دردی نداشتم یه دردای خیلی کوچولو مثل پریودی خیلی قابل تحمل ولی دیگه ساعت۶ب بعد عصر بود ک شروع شد دردام دیگه داشت میرفت رو ب اینکه غیر قابل تحمل بودن فقط میگفتم واییی خدا یعنی تموم میشه ولی تحمل میکردم ب ماما میگفتم توروخدا کمکم کن ماما میگفت خب عزیزم من چیکارت کنم 😂
گفتم بزار مامانم بیاد پیشم گفت باشه الان صداش میکنم دیگه مامانم میومد پیشم انگار اروم میشدم
بهم توپ دادن گفتن بیا رو توپ وقتی دردت گرفت رو توپ بپربپر کن خلاصه هرکاری میکردن میگفتم حتماااا واسه بین درداتون کیک وابمیوه واب معدنی وخرما داشته باشین کنارتون چون فشارتون میوفته خیلی بهتون کمک میکنه و تاجایی میتونین حین درد نفس عمیق داشته باشین