وای مامانا امروز نزدیک بودم بمیرم
ینی هرلحظه منتظر بودم روحم از بدنم بره

دو روز پیش وقتی داشتم دخترمو بلندمیکردم یهو کمرم رگ ب رگ شد و سیاتیکم گرفت جوریکه کلا کمرم ب یه سمت کج شد هی دردش بیشتر شد تا شبش ساعت یک رفتم دکتر
یه امپول زد ک افاقه نکرد فرداش دوباره رفتم
همراه با امپول بهم باکلوفن دوز ۲۵ داد

دکتر داروخونه گفت این قرص بشدت قویه و هربار نصفشو بخور ولی بازم بادکترت صحبت کن
ب دکتر خودم ک گفتم
گفت نه کامل بخور
دیشب قبل خواب یدونه خوردم
چیزی متوجه نشدم
ولی......
صبح ک یدونه خوردم بعد از یک ساعت دیدم هی بدنم داره شل میشه کنترل چشامو از دست میدادم

سرگیجه شدیییید با حالت تهوع ضعف
جلو چشام سیاه میرفت
ینی من از ساعت دوازده جنازه افتادم تاااا ساعت شش غروب ک دیگه رفتم اورژلنس فشارم خوب بود گفت ولی اثرش تا فردا هست چندبار اب خوردم و راه رفتم کم کم بهتر شدم ولی الان هنوزم احساس ضعف کمی دارم
خلاصه اینکه خدا جونمو نجات دادااااا
ینی ازترسم فقط دخترم بغلم فشار میدادم و بوسش میکردم
شانسی ک اوردم خواهرم اومده بود کمکم از صبحش
🥺🥲

۲ پاسخ

وای خواهرحالا کمرت خوب شد؟ منم کمرم اونجوری شده هی مفنامیک میندازم دردش خوب نمیشه بچه سیر میدم نمدونم چ غلطی کنم مبگن امپول مجازنیست

به قرص حساسیت داشتین

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱۴ ماهگی
واااای ک چقدر سختههه😫😫😫
دیشب گفتم بچم بیقرار بوده و تب دندون داشته. از ساعت ۲شب یهو تب شدید آورد هر نیم ساعت بیدار میشد و کلی گریه میکرد. تب پسرم اندازه گرفتم شوهرم خوند گفت ۳۷ونیم گفتم خب خوبه دیگه ولی برا اینکه هول نکنم دروغ گفته بود ۳۹ درجه بوده. دیگه دیدم با دارو و قطره کم نمیشه تبش براش شیاف گذاشتم تا ۶ صبح با من بود بعد دیگه بیهوش شدم از خستگی بچه رو سپردم به شوهرم ولی صداش تو گوشم مونده بود. صبح بردمش بیمارستان گفتن ویروسه
از بیمارستان رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهرم سرگرم بشه کلی بهونه گرفته. بعد اومدیم خونه یه ساعت خوابیده بااااز گریهههه رفتم خونه بابام. اونجا دوباره گریههههه برگشتم خونه گریههههه داروهام هیچ اثری ندارن انگار. باز رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهر ۵ساله ام سرگرم بشه. اومدیم خونه باز گریههههه نیم ساعت خوابید که بدو بدو شام گرم کردم خوردم. باز الان گریهههههه دادمش دست شوهرم داره راهش میبره.
دیگه نمی‌دونم چیکار کنم بچم آب شد😭😭😭
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۱ ماهگی
از خاب بیدار میشدیم هرچند که تا صب صددفعه بیدارمیشد و شیرمیخورد
وقتی بیدارمیشد پوشکشو عوض میکردم بهش شیر میدادم صبا پوشکشو بازمیکردم میزاشتم کمی ازاد باشه
یه چایی دم میکردم و همش دور بچه بودم تا میخابید و اونوقت ناهار درست میکردم
ولی غذای اماده همیشه داشتم تو یخچال مثل کنسرو ماهی و همبرگر و از این چیزا که بعضی وقتا نمیرسیدم از اونا درست میکردم
یه حموم میخاستم برم بعضی وقتا وسط حمومم بیدار میشد میخابوندمش دباره حموم میرفتم و شبا تا دیروقت بیدار بود منم توی عید بود منتظر میشدم ساعت دو پایتخت شروع شه و نگاه کنم
بعد از دوماه خابش تنظیم شد ساعتای یک یا یک و نیم میخابید
خلاصه چهل روز گذشت توی عید بود از شهرستان برگشتیم و بچرو خابوندم شوهرمم رابطه میخاست
از رابطه وحشت داشتم شنیده بودم بعد از سزارین دردش خیلی زیاده همش نگران بودم واژینسیموسم برنگرده صد بار به شوهرم گفته بودم خیلی اروم انجام بده
قلبم تو دهنم اومده بود ولی اصلا اونجوری که میگفتن نبود و درد نداشت فقط شوهرم طبق عادت جلوگیری نکرد و ریخت
یهو افتادم گریه دستامو رو چشام گذاشتم شوهرم گفت چیشده گفتم چیکار کردی چرا ریختی الان چیکار کنم
اونم هی میگفت حواسم نبود الان قرص میخرم و اینا
سریع رفتم یه قرص اورژانسی خوردم وبعدش تحقیق کردم نوشته بود که تا بیست و چهار ساعت نباید به بچه شیر بدم...