دیگه هیچی من بچم ساعت یک بدنیا اومد و تا ساعت ۴روی سرم بودن و اینقد از داخل بیرحمانه فشار داده بود که کل دهانه رحمم زخم و پاره شده بود و خونریزیم بخاطر این بود اصلا در واقع چیزی بیرون نیاورد و ماما خودم همرو بیرون آورده بود شروع کرد بخیه زدن چون فهمید خونریزیم بخاطر پارگی که خودش درست کرده هی بخیه میزد و مول پارچه ای که له شده باشه دوباره باز میشد و دوباره بخیه میزد هفت هشت نفر بالا سرم بودن ماما خودم سعی میکردم دستمو ماساژ بده و شونه هامو ماساژ بده که کمی گرم بشم چون خیلیییی سردم بود و تمام مدت لرز داشتم دیگه کف اتاق و روی دیوارها همه جا خون بود انگار روح از بدنم رفته بود چون نه اعتراضی داشتم و نه میتونستم تکون بخورم فقط همسر و مادر و خواهرمو میدیدم که از جلوی در رد میشن و خیلی نگرانن اون لحظه فکر میکردم عمرم تموم شده به بچه هام فکر میکردم و اشک میریختم خلاصه دکتر خودمم رسید و گفت نباید این کارو میکردی اما چه فایده دیگه چیزی ازم نمونده بود ساعت ۴که رفتن من تا صبح گریه کردم دیگه خواهرم و مامانم و شوهرم اومدن کنارم و من فقط تعریف کردم و گریه کردم نگران بچه بودم و منتظر بودم که بیارنش اما نیاوردن گفت ساعت ۸صبح متخصص اطفال میاد میبینه و میارتش ساعت های ۶صبح بعد از چند بار فشار دادن شکمم و اینکه مطمئن شدن خونریزی ندارم منو آوردن بخش و شروع کردن بهم خون وصل کردن تا ظهر خون وصل میکردن شوهرمم میگفت بچه خوب بوده اما گفتن باید چند روزی بمونه دیگه ساعت های یک تونستم روی ویلچر ببرنم بچمو ببینم خیلی تپل بود و چشم رنگ
ی

۱۵ پاسخ

خدا لعنتشون کنه آدم به دست اینا میفته تا دق ندن ول نمیکنن که.خدا بهت سلامتی بده عزیزم انشاالله که هر چه زودتر خودتو نینی قشنگت مرخص میشید 🌹

بگردم برات
اون دکتر و ماما نباید دخالت میکردن تو روند زایمانت
واقعا نمی‌فهمم وقتی شما مامای خصوصی دادی و پزشک مخصوص چرا باید دخالت بیجا کنن

گوشت تنم ریخت دختر تو خونه میزاییدی راحت تر بودی

بیمارستان دولتی بودین؟ دکتر خصوصی داشتین؟ پس برایچی سر زایمان نیومدن؟

چقدر سخت بوده
خداروشکر به خیر گذشته
ان شالله خودتون و نی نی زودتر خوب میشین

عزیزم
إن شاء اللّٰه حالت زود تر خوب بشه
حتماً حتماً رفتی خونت آب گوشت و جیگر کباب بخور
الحمدالله ک نی نی رو دیدی
ما شاء اللّٰه لا حول و لا قوة إلا باللّٰه العلی العظیم 😍🩵

ومنی ک ازطبیعی میترسم😭😭😭خدایاخودت کمکم کن

اگه دوست داشتی عکس نینی رو بزار ببینیم
منم طبیعی هستم بچه سومم خیلی خیلی میترسم

الهی شکر نی نی خوبه درسته اذیت شدی انشالله خوب میشی سریع چشم دلت روشن
دیگه اسم طبیعی میاری😀😀

الهییییی
زایمانت راحت بوده ولی دکتر و ماما عذابت دادن😪😪😪
ایشالله که زود زود خوب بشی و یادت بره و با گل پسرت حسابی سرگرم شی

خدا برات نگهش داره
چقدر سخت گذشته برات
ما مادرا چقدر باید بدبخت باشیم که هر دردی رو باید تحمل کنیم
خدا رو شکر مادر و خواهرت پیشت بودن یه دلگرمیه بخدا
من کسی رو ندارم پشت در منتظرم بمونه و نگرانم باشه😔😔😔😔چقدر دلم گرفت خدایا تو پشت و پناهمون باش
باز خدا رو شکر بچت سالمه

عزیزممم🥺🥺

طبیعی همیشه خوب پیش نمیره مخصوصا با یسری از ماماها

وای طبیعی بود من روز به روز وحشتم داره بیشتر میشه

تهش 😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
تا یه بار دیگه هم معاینه کردن بازم من دو سانت بودم گفتم خب میخواین یکم راه برم بهم سرم وصل بود ولی نمیدونم سرم چی بود فکر کنم برای جبران کمبود مایعات بود چون من تند تند ادرار داشتم ، نوار قلبی که بهم وصل کرده بودن باز کرد گفت خب راه برو یکم راه رفتم و ورزش کردم و بعدش دراز کشیدم تا صبح شد هی ازشون میپرسیدم نوار قلبش چطوره میگفتن مشکلی نداره خوبه خیالم راحت میشد ، ساعت هفت که شد داشتم ضعف میکردم گشنم بود کولر خاموش کرده بودن خیلی هم گرم بود ، یه ماما اومد گفت گشنت نیس ؟ همراهت برات چیزی نیاورده ؟ از استرسی که برای بچه داشتم گفتم نه هیچی نمیخوام ، ساعت ۹ قرار بود امپول فشار بزنن ، که دوباره اومدن معاینه کردن و یکی دیگه اومد تو اتاق من بستری شد ، قسمت های بستریش دو تخته بود ، من دیگه داشتم ضعف میکردم و خیلی گرمم بود هرچی میگفتم کولر نمیزدن فقط الکی میگفتن روشنه گفتم دارم ضعف میکنم میگفتن باشه ، به ده نفر گفتم اخر سر یکیشون اومد گفت خونه ی خودتون مگه ساعت چند غذا میخوری ، دیگه هیچی نگفتم تا یکیشون اومد گفت امپول فشار ساعت ۸ میزنیم گفتم خیلی گرمه من واقعا ضعف دارم خیلی گشنمه گفت صبحونه نخوردی ؟ گفتم نه وقتی بخوان امپول فشار بزنن اشکالی نداره بخورم ؟ گفت نه اشکالی نداره میگم یکم زودتر بیارن
وقتی اوردن ک من بهم امپول فشار وصل بود و درد داشتم و کلا افتاده بودم رو تخت ، سه تا دونه خرما و یه خیار سبز با بی حالی تمام خوردم و حالم بد بود دیگه نتونستم بخورم ، برام توپ‌ اوردن یک ساعت و نیم رو توپ ورزش کردم شدم ۴ سانت ، دردام شروع شده بود و فقط نفس عمیق میکشیدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
مامان محمدحسین🫀 مامان محمدحسین🫀 ۶ ماهگی
پارت 3 😁


ساعت 2 ظهر با درد شدید زیر دل و کمر دردی که حس میکردم الان هر لحظه ممکنه استخون های کمرم نصف بشه تازه شدم 2 سانت 🥲
هر لحظه از ماما میخواستم یکیو بفرسته پیشم ولی قبول نکرد
تا بالاخره با کلی گریه و التماس مامانمو ده دقیقه فرستادن تو
با دیدن مامانم انگار دنیا بهم دادن خودمو توی بغلش انداختم و بوسیدمش 💕🥹
کمی پیشم بود و نوزاشم کرد بعد گفتن باید بره
دوتا سرم بهم وصل بود من هر لحظه احساس دستشویی داشتم
یهویی. از فشار زیاد شکمم معده درد شدم و رفتم دستشویی اتاق که کلی خون پس آوردم
ولی دریغ از یک دارو کوچولو که معدم رو بدن تا آروم بشم

ساعت 4 دردام شدید شدید بود و گریه میکردم تا ساعت 6 درد داشتم که اومد بهم آمپول فشار زد هر لحظه بیشتر شکمم سفت بود و صدای ناله هام بلند تر
ماما اومد دعوام کرد که چه خبره ؟ یک زایمان هست دیگه 😕😕😕
ساعت 7 مامانم با التماس فرستاد داخل
مامانم اومد کمرمو ماساژ داد و روی توپ نشستم
من خون ریزیم خیلی شدید بود و تموم زیر انداز ها رو خونی کرده بودم
ساعت 8 مامانم رفت و ماما معاینه کرد گفت 3 ونیم سانتی
دکترم اومد و سوند وصل کرد که کلا نیم ساعت تونستم تحمل کنم و زود جداش کردن
دیگه تا 10 و نیم درد کشیدم که اونجا گفتن شدی 4 سانت و رفتن ماما همراهمو صدا کنند
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان آراد مامان آراد ۷ ماهگی
پارت سوم
دیگه من با گزارش رفتم دوباره اناق زایمان پیش خانم صفایی و یه ماما جدید هم اومد دیگه دوتاشون پیشم بودن برای اینکه خاتمه بدن قرص زیر زبونی دادن ولی بار اول با آبرگ خوردم سوند گذاشتن توی رحمم که انقباض هام شروع بشه دردی نداشت خیلی کم بود دردش بعد یه ساعت که هم ان اس تی وصل بود هم این من چون دیابت داشتم و هی خوراکی هم میخوردم خیلی دستشویی میرفتم دو ساعت گذشت ساعت ۸ بود ادرار داشتم گفتم میرم دستشویی بعد یه دفعه سوند در رفت از توم‌موقع ادرار بعد تا اومدم بیرون شوهرم اومد پیشم بعد چک کردن دیدن هنوز همون ۲ و ۳ سانتم بعد دیگه توپ هم اوردن من هر ۲۰ دقیقه رو توپ ورزش میکردم ان اس تی میدادم دوباره ورزش میکردم وسطشم دردام شروع شده بود سه سانت که بودم بعد کسی که قرار بود اپیدورال بزنه رفته بود زایمان طبیعی ساعت ۱۰ اومد اپیدورال کردن یه حالت سِر کردن دندون داشت بعد یه مسکن ساده زدن رفتن یعنی من درپ رو حس میکردم تا ۱۱ شب همینجوری گذشت ولی اینم بگم ساعت خیلی تند می‌گذشت من که چیزی نفهمیدم از زمان بعد دیگه دوباره معاینه کردن گفتن ۳ و ۴ سانتم قرص زیر زبونی دادن ولی خب این دفعه زیر زبونم گذاشتم و انقباضام شروع شدن درد داشتم واقعا تا ساعت ۱۲ خیلی درد داشتم چک کردن گفتن ۴ سانتم ۶۰ درصد بعد من چون کلاس رایمان رفتم خیلی چیزا میفهمیدم همسرم همش کنارم بود بعد دیگه درد داشتم جوری که گریه میکردم بعد اومدن دوز اول اپیدورال رو زدن دردام آروم شد خانمه گفت این تا ۳ ساعت اثر داره ساعتم ۱۲ بود دیگه خانم صفایی گفت بخواب همسرمم از سرکار اومده بود ان اس تی هم همش وصل بودا ولی زیاد خوب نبود یه ساعت تند گذاشت
مامان برسام مامان برسام ۶ ماهگی
همه امضا ها رو بابام کرد‌.
اینم بگم‌که انقباضاتم شروع شده بود.
ساعت ۱ شب بود که دوستم اومد البته قاچاقی. چون بیمارستان دولتی ماما همراه و این قرتی بازیا رو ندارن.
از ساعا ۳ صبح ورزش ها رو شروع کردم و ساعت ۷ صبح فول بودم. که دیگه نزدیکای ۸ صبح چند نفری ریختن سرم و معاینه کردن . و دوستم دیگه رفت. دردای عجیب غریبی بود. ولی بخاطر بچم تحمل کردم. کلا پوست کلفتم. 😄 الان میخندماااا
خلاصه دکتر مهربونی اومد بالاسرم و چند نفر ماما و خیلی بهم کمک کردن. لبه واژنم کلفت بود و ورم کرده بود یکم به زحمت اومد بیرون‌
ولی وقتی که اومد دیگه هیچ دردی نبود. هیچ دردی. فقط گریه میکردم.
جالب اینجاست که با به دنیا اومدن بچم همسرم رسید بیمارستان. دقیقا ساعت ۹.۲۰ روز ۱۵ دی ماه پسرمو بغل گرفتم و شدم مامان. و بهترین لحظه ی عمرم رو تجربه کردم.
بخیه ی زیادی خوردم.
اینم بگم که موقع بستری کردن منو سونو کردن و تشخیص دادن ۳۸ هفته و ۶ روزه از روی جسه بچه. و ۳۲۵۰ وزنش بود و ۵۰ قدش
سوالی بود در خدمتم❤️❤️
مامان دلارا مامان دلارا ۳ ماهگی
پارت ۴
مامانم کمک کرد لباس بپوشم بردنم بخش زایمان دیگه درد من بدتر شد بود نمی‌تونستم تحمل کنم اصلا
اومدن معاینه کردن باز کیسه ابم پاره نشد بود هنوز
سرم اینا وصل کردن
کیسه ابم پاره کردن ساعت شد بود ۸ تا کیسه ابم پاره کردن درد من بیشتر شد جیغ داد میکردم میگفتم ببرین سزارین یک چیزی بزنید درد نداشته باشم اونا میگفتن نمیشه دیگه کم مونده هر موقع احساس فشار کردی زور بزن نفس عمیق بکش احساس فشار میکردم زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم احساس کش اومدن میکردم ولی دردی حس‌ نمی‌کردم بی حس زد برش زد زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم سر بچه که اومد بیرون سری کشید بیرون بچه رو انداخت روی سینه م بچه شروع کرد به گریه کردن دقیق ساعت ۹:۱۰ به دنیا اومد دکترم تند تند زیر شکمم فشار میداد جفتم میکشید که بیاد بیرون یکمی ماساژ داد کشید بیرون مرحله سخت ترش رسید بخیه زدن اولش درد نداشتم اصلا ولی رفته رفته بدتر میشد همش میگفتم کی تموم میشه پس از فشار زیاد دستم پاهام می‌لرزید تا ساعت ۱۱طول کشید بخیه زدن چون خیلی درد داشت یواش یواش میزد بخیه که تموم شد دخترم آوردن گفتن شیر بده بهش
چقدر خوب بود وقتی شیر میخورد داغی لب هاشو حس میکردم قشنگ اومدن باز دلارا رو بردن چون خلط داشت گلوش سخت ترین بخش ماجرا اون درد های بود که می اومد می‌رفت خیلی خیلی بد بود زور زدن اصلا هیچ دردی نداشت بنظرم بخیه زدن از همشون بدتر بود ولی خداروشکر گذشت
مامان بنیامین ❤️‍🔥 مامان بنیامین ❤️‍🔥 ۱۴ ماهگی
۸/۲/۱۴۰۴ ۴۰ هفته و یک روز بودم رفتم سونوگرافی و نوار قلب جنین گفتن ضربان قلبش پایین اومده باید بری بیمارستان اومدم بیمارستان کم‌کم دردام داشت شروع میشد معاینه کردن ساعت سه یک سانت باز بودم رفتم برای بستری ساعت پنج و رب بستری شدم دوسانت بودم اصلا هیچ دردی نداشتم تا ساعت هشت و نیم سه سانت شدم بهم آمپول فشار زدن از ساعت هشت و نیم تا ساعت یازده رسیدم به پنج سانت دردش جوری بود که کمرم خیلی درد می‌گرفت اصلا نمیتونستم خوابیده باشم ولی مجبور بودم کمرم و می‌گرفتم بالا می‌گفت باید زور بزنی تا شیش سانت بشی بعد اپیدورال میکنیم دیگه واقعا دردش بالا رفته بود و خیلی درد داشتم زیر شکمم و پایین کمرم سمت لگن و ران پاهام فوق‌العاده درد شدیدی داشتم کل بدنم سرد شده بود فقط جیغ میزدم تا اومدن معاینه کردن سریع اپیدورال آوردن زدن برام تا زدن احساس کردم کل بدنم و گرما گرفته از سمت کمرم رفت به سمت شکم و پاهام دیگه دردی احساس نمی‌کردم درد داشتم ولی مثل درد پریود خیلی خیلی کمتر تا نه سانت نه سانت که شدم دوباره دردام رفت به سمت شدید شدن وقتی دردام زیاد شد فول شدم دردم مثل همون پنج سانتم بود اما سی ثانیه بود می‌رفت دو دقیقه بعد میومد یه خانم پرستار اومده بود همراه با ی ماما فشار میدادن شکمم رو که بچه بیاد بیرون وقتی اومد بیرون بچه خیلی راحت شدم اما جفتش مونده بود چندبار فشار دادن بخاطر جفت بعدشم بخیه زدن که من بیحس بودم چیزی احساس نکردم
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۶ ماهگی
ساعت ۹شب بود خلاصه معاینه تحریکی و ورزش رسیدم ۵سانت ساعت ده و نیم شب شده بود که کیسه آبمو پاره کرد گفت زودتر زایمان کنی بعدش خیلی دردام شدید شده بود ساعت دوازده شب مامانم و همسرمو از اتاق بیرون کرد که معاینه کنه معاینه کرد گفت ۷سانت شدی حالم خیلی بد بود گفت بیا تو سرویس حالت چمباتمه بزن رفتم اما نمیتونستم تحمل کنم خودش رفت برام دارو بیاره که من همونجا حس کردم بچه داره میاد شروع کردم داد زدن ماما سریع اومد گفتم الان بچه میاد سریع منو خوابوند رو تخت اصلا فرصت نشد که تخت رو باز کنه همینجوری رو تخت معمولی کج خوابوندم و ۵دقیقه بعدش بچه با زور چهارم بدنیا اومد دیدم خیلی صداش ضعیغه گفت نگران نباش گفتم جرا گریه نمیکنه گذاشتنش رو سینه ام خوب بود شروع به گریه کرد متخصص اطفال اومد بالاسرش گفت چندثانیه بهش اکسیژن نرسیده و من فکر میکنم همون تایمی بود که از سرویس اومدم خوابیدم چون هیشکی کنارم نبود و من یه دفعه فول شده بودم و بردنش ان آی سیو گفت دو سه ساعت میاد یکم اکسیژن بگیره ماما گفت خیلی کم بخیه میخوری شاید ۲تا و من خوشحال بودم اما دریغ…
بقیشو یکی دوساعت دیگه میذارم