۲۱ پاسخ

چطور به مامان خودت اعتماد میکنی نوه اونا هم هست دیگه اتفاقا مامان بزرگ ها نوه های پسری بیشتر دوست دارن

من که امروز اومد دخترمو باهاش حموم بردم.
مگه چیه نوشه از جونش بیشترمیخادش

وااا.
چطور بچه خودش. بزرگ کرده تحویل ما داده😁

عشقم منم مثل شما بودم ولی اینجوری خوب نیست سعی کن کنار بیای اونا هم نوه هست و دوستش دارن و عین بچه خودشون هست فرقی نداره

😐🙄

خب اونام دلشون میخواد بچه رو بغل کنن دیگه گناه دارن

منم همینجور بودم تا بچه هات کوچیکن همینه .من انگار یه تیکه ام نبود یکسال ونیم کم کم عادت کردم الان بهترم

شاید برای ما خوب نباشن اما نوه شونه برای بچه ها ک بد نیستن اتفاقا خیلی هم دوستشون دارن از نظر من

وا خب چرا

چرا خب من دخترم همش خونه مادر شوهرمه میرم بازار دختر بانک همش پیششه برادر شوهرم هم میگیرتش خیلی هم اعتماد دارم خیلی دوسش دارن

ای چی بگم من ک با مادرشوهرم زندگی میکنم مادرشوهرم اصلا نمیزاره بچمو با کنم همش قنداقش میکنه همین ک بازش میکنم کلی دعوام میکنی ک بچه رو چرا باز گذاشتی بچم همش بالا میاره یعنی هر بار بهش شیر میدم چهار دفعه شیر رو بالا میاره من ک میگم نگرانم میگه بچه های ماهم همینطوری بودن تا شش ماه خود ب خود خوب میشن منم مجبورم هیچی نگم و تو این هوای سرد همش لباسای خودمو بچمو بشورم ی بچه سه ساله هم دارم تا اون بزرگ شد منم دیوونه شدم از شش ماهگی بچم تا الان ک سه سالش شده همش سعی میکرد ب بچم چایی بده من دلم نمیخواس بچم چای بخوره چن دفعه با شوهرم گله کرده ک چرا نمیزاره ب بچه چای بدم اون بچه ی منم هس ولی من کوتاه نیومدم و تو این مورد نزاشتم بچمو از راه ب در کنن خلاصه زندگیه من خیلی سخته شوهرم دانشجو هس درس میخونه نمیتونه کار کنه من دو تا اتاق جدا دارم و برای غذا باید برم خونه مادرشوهرم باید هم دو تا بچه رو نگه دارم خونه ی خودم همش بشورم جارو کنم بعد اونجا هم باید آشپزی کنم اوایل ازدواجم همش میرفتم کارای اونا رو هم میکردم بعد دیدم خواهرشوهرم دست ب سیاه و سفید نمیرنه و منتظره کی من میام خونشونو جمع میکنم بعد خودمو کنار کشیدم اولش معلوم میشد از من بدشون میومد ک چرا کار نمیکنم ولی الان عادی شده براشون و اگه آشپزی بکنم یا کاری بکنم براشون ارزشش هم بیشتر شده

من که خداروشکر از وقتی دخترم دنیا اومد مادرشوهرم اومد بیمارستان دیدش منم مرخص شدم اومدم خونه پدرم خداروشکر اینجا هم نمیاد دیگه تاالانم بچه رو ندیده

من اینجور نبودم ولی از وقتی بهم تهمت زد دیگه بهش اعتماد ندارمو نمیبخشمش ولی باهاشون حرف میزنمم بچمم بغل بگیرع ولی هیچوقت بچمو دستش نمیدم ک نگه داره چون دیگه از چشام اوفتاده از اینورم زنداییمه کلا دشمنه

چرا؟؟

وای من از خدامه بچمونگه داره
سرپسر اولم انقدر راحت بودم
ولی واسه این بچم متاسفانه مادرشوهرم ازدواج کرده نمیتونه

یکم نیت قلبیتو درست کن، نوشونه، قرار نیست که بخوره بچه رو

من مشکلی ندارم فقط چون پسر برادرشوهرم زیاد اونجا میره نمیدم چون اونم بچست یه موقع مشکلی پیش نیاد خداینکرده
اگر نبود اشکالی نداشت که نگه داره چون تو یه ساختمونیم.

مادرشوهر من خودش بغل نمیکنه...بنده خدا ۶ ما پیش زونا داشته هنوز میترسه میگه نکنه ناقل باشم😌

نه اصلا مادرشوهر من کلا بچه داری یادش رفته آخرین بچه ای ک بزرگ کرده برای 20 سال پیشه بعدشم اصلا اهمیت نمیذه

منم نمیدم بهش با اینکه جوونه ولی کلا سبک تربیتیش خشنه
اولا بغل میکرد بچه رو میخواست اروغشو بگیره انگار داشت بچه رو کتک میزد ایمقدر محکم میزد
منم الانا دیگه بهش نمیدم یا وقتی کم بغلش میکنه همش نگاهم بهشه و میدونه حساسم بخاطر همین مراقبه
کلا اگه تو هفته یکبار میریم اونجا ده دقیقه بغلش کنه ...

منم 😂
خیلی نمیدم بهش
باهاش تو زاویه ام

سوال های مرتبط