اخ خیلی چیزا
اینکه تو عرضه مادری کردن نداری
چقدر لاغرو زشت شدی
ووو خیلی اتفاقای تلخ
خیلی حرفا و کارا بود که منو از بچه دار شدن ترسونده
شوهرم بعد زایمان از این رو به اون رو شد
پسرم زردی داشت مادرشوهرم اصرار که بهش ترنجبین بدین مامانمم قبول نمیکرد مادرشوهرمم یه چی بهونه کرد و رفت روستا خونش دیگه هم نیومد.
دوتا ۴۸ ساعت پسرمو بستری کردم شوهرم اصلا نمیومد بیمارستان فقط زنگ میزد کلی حرف بارم میکرد که بچه رو تو و مامانت به این روز انداختین
از بعدشم که یکسره میگفت تو بلد نیستی بچه نگهداری بچه رو میدم مامانم بزرگ کنه
البته اون موقع ها نفهمیدم مادرشوهرم ناراحت شده و قهر کرده و این حرفا یه جوری از سمت اونه(مادرشوهرم ظاهرش با من خیلی خوبه همیشه)
سرهمین هم تا ۴۰ روزگی هیچ کدوم از خانواده شوهرم نیومدن دیدن بچم حتی جاریم 🤷♀️
سلام رفیق شبت بخیر
خیلی از حرفا تا مغز استخونم رفت
و الان مث پرده از جلو چشام رد شد
اینکه کیامهر شیرخشکی شد و چقدر متلک از مادرشوهر شنیدم در صورتی ک هر 4 تا بچه خودش شیرخشکی بودن
حتی یچه های خاهرشوهرم با خشک بزرگ شدن
شب اول ک کیامهرو دید
گفت تو عکس درشت افتاده الان مشخصه چقدر ریزه ست و ....
چقدر درد داره بعضی حرفا...
اینکه زردی پسرم ۲۱بود نذاشتن بستریش کنم و هیچ کمکی هم نکردن خودم تنهایی با اون شرایط رفتم دستگاه اجاره کردم
اینکه بعد از اینکه زایمان کردم اومدن
اینکه بعد از یه مدت خیلی لاغر ضعیف شدم بهم میگفتن نکنه سرطان داری یا معتاد شدی
چه سخته
من شکمم بزرگ شده
هیچ حرفی نبود. البته حرفی نبوده شاید چون من جواب همه رو رک میدم جوری که اب بشه بره زیر زمین کسی جرعت نکرده حرف بزنه😂😂😂😂
دوتا زایمانم.
نه مادرشوهرم وپدر شوهرم بهم تبریک نگفتن.همم زایمان کردم.
نه اومدن و نه دوباره نگفتن تبریک
بااینکه هیچ بی احترامی یا دعوا نداشتیم
ولی برای بقیه عروساش
ده روز میومد جاشون
ماله من خار داشت بنظرم🤣🤣🤣
ولی برام مهم نبود😉😉
من روز دهم بود بچه دومم خالم و مامان وخواهرام اومده بودن کمک یعنی هی میومدن و میرفتن خالم ففط بوداز اول
بعد ی روز همه جمع شدن من ب همشون گفتم ده روز بودید برید سرزندگیتون من دیگ اکی ام ازهمتون ممنونم خیل یزحمت کشیدین اینابد برداشت کردن
یهو بهمشون برخورد شروع کردن ده نفری پشت سر من حرف زدن ک ازی بی لیاقته منو جفت بچه هامو بردم تواتاق بغلشون کردم زدم زیرگریه یکی نیومد بگ چته انقد باصدای بلند حرفای بدی زدن کمن پنیک شدم همینجورم شیرمیدادم بچم یهوم بلندشدن رفتن درم کوبیدن هیچوقت یادم نمیره
من بیشترازاینکه مادروپدرهمسرم شهرستان زندگی میکنند.من بچه اولم ۲ماهگی سقط شد.بعداز۳ماه خدامحمدوبهم داد.قبل محمدتواون ۳ماه مادرهمسرم میگفت فقط توبچه بیارمن براش گوسفندنذرکردم بیارم.فکرمیکردن چون سقط کردم مشکل دارم.دومیش اینکه گفت حتماباردا بشی میام وگوسفندمیارم.یک روزقبل رفتن اتاق عمل همسرم باذوق زنگ زدبهش گفت مامان نمیای گفته بودی.برادرشوهرمم تواون تایم اونحابودکه همون شب میخاست بیادتهران یعنی مشکل وبهونه برای وسیله نقلیه نبود.یهوگفت نمیتونم بیام .خیلی باناراحتی بامن و همسرم حرف زد.ماهم خونه ی مامانم بودیم.بغض گلوموگرفته بودداشت میترکید.شوهرم واقعاگریش گرفته بود.بعدزایمان عیدکه شد.ماهم نرفتیم اونجا.تا۶ماهگی محمداونم مجبورشدیم چون بخودم قول داده بودم نرم تاخودش بیادبرای دیدن نوش.امامحبوری ۶ماهگی محمدرفتم وگوسفندروبریدن .امااصلاخوشحال نشدم.همسرمم ۲باربهش گفت وحرفشچن شد.گفت بین نوهات فرق گذاشتی.حالامنم منتظرم اگربچه ی جاری کوچکم بدنیااومداگرمادرهمسرم اومددیگه هیچوقت نرم خونشون.باجاریم دوستم فقط بخاطررفتارمادرهمسرم میگم.بعدمنی که ۱۰ساله عروسشم ۷سال هرتابستون ۴ماه رفتیم برای کارکشاورزی کمک کردیم و درمون دراومده.مرسی به حرفام گوش دادی طولانی بود،❤️
پسرم شیرخشکی بود
گفتن ت مادرش نیس (مادرشوهرم )مادرش
بعد بچه یاد گرفته بود ب مادرشوهرمومیگف مادرم بنده خدا میگف دیدی مادرشو میشناسه🫤
کار کردند هنوز ک هنوز دلم با پسرم صاف نشده اونوقت با ای حرفاشون باعث شده بود از پسرم بدم بیاد
هیچ حرفی نبود فقط من و همسرم بودیم کمکی نداشتم وسخت گذشت🙃
خانواده همسرم همشون زردی بالا داشتن اینو پنهون کرده بودن بعد هی به همسرم میگفتن دکتر لازم نیست پسر من با زردی ۱۶ بستری شد ی شب
من با بخیه و اون شرایط کنارش بودم
تازه منم مقصر بودم چون مراقبت نکردم بعد ک رفتیم دکتر تخصص زردی به همسرم گفت بچه با تمام آزمایشات سالمه مشکل از ژن پدری
مادر شوهرم
شیر دادنی به پسرم تو بیمارستان
نوک سینه سیاه میشه دیگه به پسرم گفت واخ واخ نخور ممه های سیاه مامانتو 🥲
بچه شیرخشکی وابسته مادرنمیشه💔🫤واینکه هیچی مثل شیرمادرنیس
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.